Saturday, January 05, 2008

از لحظه ای که اومدم همه چیز به نظرم به هم ریخته... تمام بخش ما رو می خوان منتقل کنن به یک دفتر دیگه شرکت درست مرکز لندن و من سرگیجه گرفتم کلی؛ نمی دونم بالاخره چطور و کی آروم و قرار پیدا می کنیم اینجا... دنبال خونه می گردیم و تازه داشتیم حومه لندن رو (یک منطقه بخصوص رو ) قطعی می کردیم برای اجاره خونه که همه برنامه های درون-شرکتی به هم ریخت و حالا دوباره به فکر این هستیم که کجا خونه بگیریم بهتره... چقدر ثبات داشتن و جایی آروم گرفتن خوبه، آدم تا نداشته باشش قدرش رو نمی دونه... فکر می کنم بخصوص برای خانم ها این موضوع نقش پر رنگی بازی می کنه... یاد نقاشی ها و فرم های بورژوا می افتم...؛
***
هیچی این پست موضوع خاصی هم نداشت؛ فقط می خواستم یه چیزی نوشته باشم که آخرین پست ؛ پست قبلی نباشه... حس می کنم صد سال ازش گذشته؛ نه دو هفته!؛

3 comments:

elham said...

khanum koja dar miri? har do se mah ye bar ye post minevisi yekish ham khabare ezdevaje in vasat zoodam avazesh mikoni bere? sab kon tabrikkkaat e ma ro beshno :>

koli mobarakaa bashe, ham be shoma o ham be damade khoshbakht

نادر said...

ببینم تو کلا ایمیل جواب نمیدی یا اینکه می خوای ما رو تو خماری نگه داری ؟

نازلی said...

نادر کلی شرمنده... اینقدر این اتفاق - از دست دادن پدر مریم که یکی از دوست داشتنی ترین باباها بود- منو شوکه کرده بود که فراموش کردم جواب نامه ت رو بدم و لااقل تشکر کنم از تبریک...
شرمنده؛