Monday, December 27, 2004

دیشب خواب دیدم رفتم هانوور! این خواب خیلي عجیب بود،‌چون اونقدر فضاهايي كه دیدم ملموس بود كه باورم نمي شه نمايشگاه هانوور اون شكلي نباشه. خواب ديدم كه توي نمايشگاه بين المللي هانور هتل گرفتم. سالن ها جالب بودن،‌ ولي از همه جذاب تر فضاي باز و فضاي پاركينگ ها بود كه با اون سقف هاي بي نظير و اون بخشهاي متحرك زمین،‌ خيلي ديدني بودند. توي خواب ،‌ديدم نمايشگاه اونقدر بزرگتر شده(نمايشگاه هانور بزرگترين نمايشگاه جهانه آخه) و اونقدر گسترش پيدا كرده كه ديگه شهر هانوور عملا تبديل شده به يك نمايشگاه. نكته خيلي بامزه خوابم اين بود كه دوربينم با پرتقال كار مي كرد! پرتقال براش مثل باتري و فيلم عمل مي كرد و وقتي پرتقال ها تموم شد ديگه نمي تونستم عكس بگيرم و خيلي حرصم در اومده بود! در ضمن،‌فردا صبحش داشتم مي رفتم از اونجا به سمت لندن كه ديگه از خواب بيدار شدم. خيلي حيف شد،‌ چون خيلي كم پيش اومده بود فضا اينقدر توي خوابم مهم و تاثير گذار باشه... مي خواستم ببينم لندن چه شكليه!
چند وقتيه خوابهام خيلي عجيب شدن. خواب دوستاني رو مي بينم كه مدتيه باهاشون صحبت نكردم،‌نديدمشون يا ازشون خبر ندارم. چند شب پيش خواب الميرا رو ديدم. داشتيم با هم راجع به زبان صحبت مي كرديم! قبلش خواب آناهيتا رو ديدم. با هم رفته بوديم شمال يه جاي با صفا و يه مار گنده دنبالمون كرد. قبل ترش خواب نادر رو ديدم و اونقدر خوابم واقعي به نظر مي رسد كه براي خودش هم نوشتم!
خواب خيلي دنياي عجيب و بي نظیریه
به نظرم چند تار مو،‌ فيلميه با نقاط قوت معدود،‌ اما قابل توجه و نقاط ضعف متعدد و قابل اصلاح. ايرج كريمي،‌ ايده جالبي در حذف تصوير شخصيت اصلي و ايجاد ارتباط ميان او و بيننده تنها توسط صدايش داشته كه در خدمت طرح كلي داستان قرار گرفته. فيلم در طرح كلي،‌ سعي مي كنه ارتباط مستقيم آدمها رو به حداقل برسونه و بجاش مدام روي ارتباط با تلفن تاكيد كنه . تا اونجا كه همه ارتباط هاي موثر در فيلم،‌ به وسيله تلفن و مبايل صورت مي گيرن،‌ و چيزي كه بيش از همه در طول فيلم توجه بيننده رو به خودش جلب مي كنه،‌ صداي تلفنهاست. (كه اكثرا هم شبيه هم هستند و انتخاب اين زنگ يكسان،‌ تاثير آزاردهنده اي بر مخاطب مي ذاره). و خوب اين ايده ، بيش از اينكه نوآوري باشه،‌ به تصوير كشيدن زندگي امروزي واقعي ما در شهري مثل تهرانه. اما موفقيت اين ايده و نقطه اوجش،‌ همون حذف تصوير شخصيت اصلي داستان يعني هماست. كارگردان مخاطب رو مجبور ميكنه كه با شخصيت اصلي تنها از طريق تلفن ارتباط داشته باشه . نكته قوت اين كار، اينه كه كاملا از عهده برقراري اين ارتباط براومده. يعني تونسته تنها با صدا، ارتباط قوي اي بين مخاطب و شخصيت اصلي برقرار كنه و حتي‌، تنها با صدا،‌ تونسته خصوصيات شخصيتي هما رو معرفي كنه به همه. (ضمنا صداي هما كه متاسفانه هنوز نمي دونم صداي كيه،‌ عاليه،‌ گذشته از اينكه خيلي دلنشينه،‌ واقعا گوينده تونسته كار رو در بياره.)
اما اين فيلم، خط داستاني قوي اي نداره. و به نظرم در روايت داستان به پراكنده گويي افتاده و ارتباط منسجمي بين بعضي سكانس ها و كل نمي شه برقرار كرد. صحنه اي كه زن چادري از ميوه فروشي خريد مي كنه واقعا مضحك و بيجاست و گذشته از اينكه ربطي به فيلم نداره،‌ به خودي خود با ديالوگ هاي بي معنيش، واقعا بي ربطه. صحنه پگاه در زيرزمين، واقعا در نيومده و چيزي هم براي داستان فيلم نداره. اين پراكنده گويي خيلي جاها ادامه داره كه البته، شايد براي پرداخت اين ايده،‌ چاره اي هم جز اين نيست. ولي صحنه صحبت مرد با مادربزرگش،‌ صحنه ترومپت زدن كارگر كارخونه‌،‌ صحنه سلموني،‌ حتي صحنه آتليه نيما،‌ به نظرم هيچ كدوم چفت و بست محكمي با فيلم ندارن. اگرچه همه شون به نكات ظريفي اشاره مي كنن. مثلا ترومپت عاشورايي براي مهندسي با اون مشخصات...
اما شخصيت پردازي نماينده نسل ما،‌ يعني پگاه ( با توجه به زمان و جريانات دانشجويي،‌ پگاه متعلق به نسل ماست،‌ نه نسل بعدي ما) واقعا بده. پگاه بيش از هر چيز،‌ دختري خل وضع به نظر مي رسه كه پاهاش روي زمين نيست و اون وقت چنين كسي اون شعر هاي زيبا رو ميگه و در جنبش دانشجويي شركت مي كنه. اينجاست كه بايد بگيم كارگردان نه تنها اين نسل رو نمي شناسه،‌ حتي بعيده باهاشون تا حالا ارتباط عميقي بر قرار كرده باشه .
چقدر طولاني شد. خلاصه اينكه،‌ اين فيلم،‌ اونقدر ها هم شما گفتيد بد نبود آقاي هرمس مارانا... ، واقعا نسبت به خيلي فيلمهاي اخير،‌نكات قوت قابل توجهي داشت
پ.ن: اين رو چند وقت پيش،‌ در جواب نوشته آقاي هرمس مارانا نوشته بودم. ولي اكانت اينترنتم تموم شد و نتونستم بفرستمش. دو سه روز پيش توي روزنامه ايران نقدي خوندم كه خيلي شبيه به نوشته من بود. هم تعجب كردم،‌هم برام جالب بود. اول مي خواستم ديگه اينو اينجا نذارم. ولي بهر حال اينو بيشتر در جواب يه دوست نوشته بودم،‌ حتي اگه نظرم تكراري شده باشه ...

Saturday, December 11, 2004

واقعیتش رو بخواین این فیلم به نظر من هیچي نداشت! دوئل رو مي گم! پرخرج ترین فیلم ایراني! انگار هنره فیلم پرخرج ساختن! حالا گیرم كه تكنیك ساخت پیشرفت كرده! حالا گیرم كه اصلا كارگردان كلي در حیطه فن آوري حرفهایی داره! اون وقت حق داره یك فیلم مزخرف بده به خورد بیننده؟ هزار تا شخصیت و هنر پیشه رو با یك داستان اصلي وهزار داستان جنبي كه همگي نچسب بودن،‌دور هم جمع كردن جناب آقاي درویش، با یك خط داستاني كه اگه نگیم ضعیف بود،‌لااقل ميشه محكم گفت كه پرداختش خیلي بد بود...
بازم واقعیتش رو بخواین مدتي بود تصميم گرفته بودم راجع به چیزهاي بد اظهار نظر نكنم! اما اون چند ثانیه هدیه تهرانیش انصافا نمي ذاره دیگه ... فكرش رو بكنین،‌هدیه تهراني روي هم رفته شاید سي ثانیه،‌یا نه،‌دیگه حداكثر یك دقیقه توي این فیلم نقش داشت. نقشش هم این بود كه یك كم بدوه وسط آتیش و بمب و چادرش توي هوا تاب بخوره و یك دونه دست پر از فیروزه رو هم هي بگیره جلوي چشمش! باور كنین همین بود نقشش! اگه بگین كجاي داستان جا داشت، فقط مي تونم بگم هیچ جا!
فكرش رو بكنین،‌از تبلیغ فیلم 15 ثانیه اي،‌5 ثانیه به هدیه تهراني اختصاص داشت و از یك فیلم دو ساعت و خرده اي ،‌بازم همین حدود! این معنیش چیه؟ تا بحال اینجور استفاده تجاري دیگه ندیده بودم كه اینم دیدم !
عوضش داگ ویل بعد از اینكه سه چهار ماه توي كمد فیلم هام خاك خورد بیچاره،‌ بالاخره دیده شد. عجب فیلمي بود. نابغه است فون تریه از بعضي نظر ها. من از فرم فیلم واقعا خوشم اومد،‌عالي بود از لحاظ فرمال. خیلي هم فیلم تاثیر گذاري بود،‌بي اندازه. ولي من بعد از شنیدن اون تحلیل عالي، دیگه اصلا روم نمي شه اظهار نظر كنم ! (كاش بجاي من،‌كسي كه اونقدر خوب مي نویسه و تحلیل مي كنه،‌وقت و حوصله شو داشت كه بنویسه در موردش...)
مي خوام یك بار براي همیشه بگم،‌اگه طوري وانمود كردم كه انگار حرمتي نمونده،‌كه انگار چیزي نبوده اصلا، اشتباه كردم ... خیلي چیزا بوده ، كه اگر گذشته،‌ حتي یك ذره هم حرمتشون رو از دست ندادن...خیلي چیزا بودن، كه عزیز بودن، و خاطرشون باید محترم بمونه

Friday, December 03, 2004

عادت مي كنيم ، در گفتگو با دوست :

عادت مي كنيم، كار جديد زويا پيرزاد -كه به چاپ پنجم هم رسيده است،- رمان يكدست و خوبي به نظر مي رسد. اگر البته با متوسط آثار داستاني چاپ شده مقايسه شود؛ در حاليكه اين رمان،‌ حتي از قياس با كار قبلي خود خانم پيرزاد هم سربلند بيرون نمي آيد.
اولين و بارز ترين نكته اي كه در اين داستان جلب توجه مي كند ،‌ زاويه ديد راوي داستان است. رواي عادت مي كنيم، داناي كل است؛ سوم شخصي كه - در كمال تعجب - همه چيز را از نگاه آرزو مي بيند؛ تجربه و روايت مي كند. به عبارتي نويسنده از اين انتخاب خود و امكانات وسيعي كه به نويسنده مي دهد،‌ بهره اي نبرده است. در عوض، اين نوع انتخاب، فاصله اي ميان مخاطب و داستان ايجاد مي كند و امكان هم ذات پنداري را كم مي كند . در واقع مخاطب اين بار (برعكس چراغها را من خاموش مي كنم) سعي مي كند همه چيز را از بالا نگاه كند. همگام با راوي و به همين جهت نقادانه از شخصيت اصلي داستان(آرزو) فاصله مي گيرد. اما در عوض،‌ چيزي ديگري هم عايدش نمي شود.
عادت مي كنيم، شخصيت هاي داستان را آنطور كه شايسته چنين رمانيست نپرورده است. شخصيت ها هنوز كليشه اند. آيه، كه نماينده نسل جديد و جوانهاست، تنها در حد يك شخصيت سطحي،‌ يك پوست، براي مخاطب باقي مي ماند. هيچ جا از نگاه او به اطراف و از تفكرش آگاه نمي شويم. حتي وقتي صفحات وبلاگش را مرور مي كنيم، چيزي بيش از آنچه درباره اش مي دانستيم،‌ به اطلاعاتمان اضافه نمي شود. مادر آرزو هم كه نماينده يك زن از نسل پيشين است،‌ شخصيت پردازي نشده و در واقع راوي (حتي اگر فرض كنيم داناي كل نيست و خود آرزوست) نتوانسته توصيف عميقي از نگاه و تفكر او بدست دهد. شخصيت خود آرزو اگر چه به عنوان قهرمان داستان بهتر پرداخته شده ، اما با انتظاري كه از ريزبيني زويا پيرزاد مي رود، جاي بعصي توصيفها ، خصوصا توصيف ظاهر قهرمان هاي داستان، هنوز خاليست. در عوض نماينده ديگر نسل ميان سال در داستان، يعني شيرين،‌ كاملا در حد كليشه باقي مي ماند و اگرچه نويسنده بارها از وجودش در داستان بهره مي گيرد، اما حتي تلاش نمي كند كه به كنه اين شخصيت نزديك شود.
ايده كنار هم قرار دادن سه نسل از زنان و توصيف زندگي، تفكر و تعامل ميان آنها، اگرچه ايده جديدي نيست،‌ اما ايده بسيار جالبيست و مي توانست دستمايه خوبي براي چنين رماني باشد،‌ اگر اين نماينده هاي اين سه نسل از شخصيت پردازي قوي برخوردار مي بودند ، و به نوعي از برخورد ديدگاه هاي آنها نسبت به زندگي، چالشي براي داستان و براي مخاطب ايجاد مي شد.
رمان ، از خط داستاني پرقدرتي برخوردار نيست. داستاني كه رمان بر آن مبتني است، همان داستان هميشگي رسيدن شاهزاده اي با اسب سفيد است كه هيچ نقصي دراو نيست و آمده است تا همه مشكلات را حل كند. اگر شخصيت سهراب زرجو را نه از ديد داناي كل،‌ كه از نگاه آرزو ببينيم، شايد اين نوع شخصيت پردازي تا حدي قابل درك باشد – اگرچه در آن صورت هم نگاه پخته زني چهل ساله، بايد آنقدر با تجربه و ريزبين باشد كه همه خصوصيات شخصيتي طرف مقابلش را ببيند،‌ نه تنها خوبيهايش را – اما اگر مانند نويسنده،‌ از قهرمان داستان فاصله بگيريم و از ديد داناي كل سهراب زرجو را بررسي كنيم،‌ او همان شاهزاده اسب سواريست كه در افسانه ها ناگهان پيدا مي شود و زني را كه در ازدواج قبلي شكست خورده و مشكلات بسياري دارد، نجات مي دهد ! آرزو ناگهان نجات دهنده يافته،‌ نه شريكي براي زندگي، كه انتخابش با مجموع شرايط آرزو، در واقع بايد چالشي مي بود.
عادت مي كنيم اما، تلفيق بسيار خوب و قوي از ادبيات محاوره اي امروز جامعه،‌ و نثر روان يك داستان ارائه داده است. حدفاصلي كه براي اشاره به ادبيات هنوز نامانوس محاوره، در دنياي مكتوب انتخاب كرده است ، يعني " به قول آيه" اگرچه بارها تكرار مي شود، اما بسيار موفق عمل مي كند،‌ چون در عين اينكه به يكدستي داستان لطمه نمي زند، توانسته شيوه محاوره روزمره را در داستان وارد كند. از طرف ديگر، عادت ميكنيم اشاره مي كند به بسياري شاخص هاي به يادماندني براي نسل ما كه كمتر در رمان هاي روز به آنها برمي خوريم، مثل شيريني بي بي، آجيل تواضع،‌ تشريح بازار تجريش و ... رمان همچنين وارد دنياي اينترنت و وبلاگ شده و نثر وبلاگي متداول را با توجه به اختلافش با نثر داستان خيلي خوب پردازش و تبيين، و با تغيير فونت و فرمت بدرستي با داستان تركيب كرده است. در عين حال،‌ در برخي بخشهاي متن ريزبيني زنانه نويسنده را مي بينيم، كه متن را ملموس تر و روان تر مي كند. " با صداي بوق از پشت سر تند به آينه جلو نگاه كرد. توي آينه عوض ماشين عقبي يك حفت لب براق ديد."
نوع نگاه نويسنده به بناهاي جديد و قديم و شيوه ساخت آنها ،‌ تشبيهات و توصيف قوي اي كه ارائه داده قابل ستايش است . در ضمن،‌ فضاي بنگاه و اقتضاي شغلي آن، روابط و مسئوليتها پرداخت مناسب و بجايي دارد كه نشان دهنده آشنايي ، يا مطالعه نويسنده در زمينه اين فعاليت و اين فضاست.
در آخر،‌ به عقيده من،‌ موفقيت رماني مانند عادت مي كنيم،‌ در جلب مخاطب عام و مخاطب جوان و دعوتش به دنياي مطالعه، يا جدا كردنش از فضاي رمانهاي دانيل استيل (و دانيل استيل وطني به قول خود نويسنده) و دعوت او به دنياي ادبيات بهتر است كه جاي ستايش دارد.

Thursday, November 04, 2004

باورم نميشه ،‌ درست وقتي تا خرخره توي يك مقاله علمي گير كردم و دست و پا مي زنم،‌ اونم وقتي اينقدر فرصت كمه كه نگران كارم هستم،‌ يه دفعه اينقدر اين موضوع توي ذهنم پررنگ بشه.‌ اينقدر كه نتونم ننويسمش، اينقدر كه دلم بخواد بنويسمش و بذارمش يه جاييكه همه تون بخونين

اين تغيير خيلي ناگهاني بود. اگر فرض كنم كه زمان خطيه و ميشه با واحد ي سنجيدش و بعد هر واحد زمان رو با واحد ديگه برابر دونست،‌ اون وقت ميشه گفت زمان اين تغيير، نسبت به همه زندگيم،‌ خيلي كوتاهه . پس چرا اينطور همه چيز رو در بر گرفته؟‌ اونقدر بزرگه كه حالا ديگه همه چيز و همه كس معنيشون رو از اون مي گيرن. اونقدر عميقه، كه ديگه يادم نمياد روي سطح چه خبر بود... پيش تر كي بودم من،‌ كي ...؟

احساس مي كنم گم شدم. احساس مي كنم اون كسي كه من بود،‌ گم شده و همه معني ها رو هم با خودش برده ، معني من رو،‌‌ معني صدا و نگاه رو، معني بو رو، و معني لمس كردن رو.
گم شده اون و حالا حافظه ضعيفم هم مي خواد كمك كنه كه من ديگه حتي به يادش نيارم. فقط بخاطر ردپاهاييه كه بجا گذاشته،‌ كه بعضي لحظه ها،‌ -مثل اين لحظه -به يادش مي افتم و اينطور منقلب ميشم.به ياد اون كه من بودم و ديگه نيست . فقط بخاطر اون رد پاهاست كه گاهي به ذهنم خطور مي كنه كه شايد همه اين شيريني و قشنگي،‌ - كه حالا فكر مي كنم خود خود زندگيه - يه روزي شروع شده . يه روزي كه با محاسبات شما‌امروزيها،‌ خيلي هم دور نبوده. يه روزي كه توي ذهن من،‌ اونقدر دوره كه حس مي كنم آغاز همه زمان هاست... آغاز زندگي
...

Sunday, October 31, 2004

حس عجيب موقت بودن دست از سرم بر نمي داره ... موقت بودن توي زمان،‌ موقت بودن توي مكان،‌ موقت بودني كه انگار تموم شدني نيست ...

Tuesday, October 19, 2004

اين سفر بيشتر تجربه بود تا خوش گذروني ... تجربه دوري و تنها سفر كردن و تنها اروپا رو گشتن تجربه جالبي بود،‌واقعا جالب بود... حيف كه هنوز برنگشته، شلوغيهاي شهر و كار برگشت ،‌ دوست داشتم طولاني تر و درست تر از اين تجربه بنويسم و شايدم هم اين كار رو كردم ...

Wednesday, October 06, 2004

Italia kheili aalie, Bi nazire... makhsoosan in ehsas amightar mishe, vaghti bad az ye hafte az keshvari mesle alman berin italia... ye donyaye digast, vaghean dooost dashtanie ...

Monday, September 20, 2004

تابستان 83 ‌، قراره ادامه پيدا كنه ... نمي دونم تا كِی( بهر حال بيشتر از انتهاش توي تقويم.) زندگي شاده و زيبا، هنوز.

و مطمئنم كه اردشير رستمي بي جهت براي شهريور ماه اين شعر رو انتخاب نكرده:

عهد مي بندم با تو چنان زنده ات كنم
كه صداي نشستن گرد و غبار بر اشيا
گوش هايت را كر كند
و شانه هايت از تمناي رويش بال
تاول خواهد زد
و خاطراتت از نو زاده خواهند شد
هم چون روز اول آفرينش جهان

نينا كاسيان

و خاطراتمان از نو زاده خواهند شد...

Thursday, September 16, 2004

دنياي سينما:

- رفتيم سربازهاي جمعه ! رفتيم فيلم آخر استاد(!) كيميايي رو ببينيم. حتما نقد زياد راجع بهش خونديد،‌ من اينجا نمي خوام راجع به فيلم چيزي بنويسم. در واقع به نظرم هيچ نكته اي توش نبود كه حتي ارزش نقد داشته باشه. جزء بدترين فيلمهايي بود كه در عمرم ديدم. دست كارگرداني كه با بهترين عوامل ممكن،‌ مي تونه فيلم به اين بدي بسازه درد نكنه. اينم خودش هنريه. بازيگران،‌ بهترين. فيلمبردار،‌ بهترين. تيتراژ،‌كيارستمي. اما فيلم،‌ افتضاح. با اينكه توي هفت-هشت دقيقه اولش پتانسيل هايي بود كه بتونه فيلم خوبي بشه،‌ اما با تردستي به بدترين شكل ممكن پرورده شد! اما موضوعي كه من مي خواستم راجع بهش بنويسم،‌اينا نبود. مي خواستم در مورد سياوش شاملو بنويسم. مي خواستم براتون بگم كه كيميايي چه كار كرد توي اون فيلم،‌ شايد شما هم كمي در عصبانيت من شريك بشين! در ميانه فيلم دختري از عشقش به استاد فلسفه اش تعريف مي كنه. اما كيميايي استاد فلسفه رو چه طور به تصوير مي كشه؟ بازيگرش،‌ سياوش شاملوئه. و گريمي شده كه تا حد ممكن به قيافه پدرش شبيه بشه. عصايي دستش گرفته،‌ درست به سبك احمد شاملو. در خانه اي زندگي مي كنه،‌ كه نماهايي كه از اون در فيلم موجوده،‌ درست شبيه به خانه شاملو و كتابخانه شاملوئه. طوري به عصا تكيه مي كنه،‌ درست مثل خودش و تير آخر: شعرهاي شاملو رو مي خونه! ( وچقدر هم بد مي خونه ) اينكه استاد فلسفه چرا بايد شعر نو بخونه رو بذاريم كنار،‌ از اين بيشتر نمي تونست شبيه سازي كنه كيميايي ! و همه اينها براي چي؟ كه دختري عاشقش بشه و در نهايت توي خونه اش،‌ كشته بشه استاد! من نمي دونم،‌ اگر نمي تونيم يا نمي خوايم در مورد هنرمندهامون چيزي بسازيم،‌ يا حرفي بزنيم،‌ اين ديگه چه نوعشه؟ الگوبرداري از يك آدم،‌ براي چي؟ من چيزي جز تمسخري كه بوي اهانت مي داد در اون صحنه ها نديدم ...

- فيلم اشك سرما واقعا فيلم خوبيه. عزيز الله حميد نژاد عالي ساخته. من قبلا ازش فيلمي نديدم،‌ شايد اولين كارش باشه. و مي تونم بگم جزء‌ بهترين كارهايي بود كه اين اواخر ديدم،‌ امسال. موضوع بكري داشت كه توي سينماي بعد از انقلاب تا بحال كار نشده بود،‌ با اينكه موضوع جذاب و قابل پرداختيه. موضوع درگيريهاي كردها با نيروهاي دولت مركزي. موضوع خيلي ظريف كه واقعا پرداختن بهش،‌ بدون جانبداري و در حد تعادل كار مشكليه و كارگردان از عهده اش خيلي خوب برآمده. كار هنرپيشه ها خوب بود،‌ بخصوص كار گلشيفته فراهاني كه واقعا خوب بازي كرده . طبيعت دست نخورده اجازه داده كه فيلم تصاوير واقعا بي نظيري داشته باشه. در نهايت پرداخت داستان خيلي خوب از كار دراومده. برخلاف فيلمهايي كه اخيرا در همون موقعيت مرزي ساخته شدن،‌ و از خط داستاني قوي اي برخوردار نيستند،‌ در عين حال به نوعي نوحه خواني بيشتر شبيه اند ( و شايد تعبير جشنواره اي،‌تعبير غلطي نباشه در موردشون،‌ فيلمهايي مثل فيلمهاي قبادي) اين فيلم بدون ناله و وامصيبتا،‌ با يك خط داستاني قوي،‌ موضوع رو خوب پرورده.
حالا مساله اينه،‌ وقتي چنين استعدادهايي وجود دارن،‌ ديگه چرا بايد امثال كيميايي هنوز مستمر و مداوم در عرصه فيلم سازي حضور داشته باشن؟ حضوري كه انگار خدشه بردار نيست،‌ هرچقدر هم منفي باشه...
ميون دو مشغوليت پر رنگ،‌ فرصتي كوتاه پيدا كردم براي نوشتن . البته اعتراف مي كنم كه اگه نوشتن اينجا،‌ جز دغدغه هاي اصلي ترم بود،‌ حتما در حين اين مشغوليت ها هم وقت براي چند خط نوشتن بود... فكر مي كنم از وقتي فهميدم كه توجهات شديد و عجيبي به نوشته هام ميشه از بعضي جهات،‌ يك دفعه يه چيزي جلوم رو گرفت... ديگه آزاد نبودم توي نوشتن و اينو دوست ندارم. مرتب بايد خودمو بازخوني مي كردم كه نكنه چيزي بنويسم ،‌ ناخودآگاه مخرب. و اينطوري شد كه نوشتنم‌ بالاخره كمتر و كمتر شد ... شايد اينم دوره اي داشته ... حتما اينم دوره اي داشته...

Wednesday, August 04, 2004

به ف.م.الف. عزيز، از کارگردانش
It may be true that one has to choose between ethics and aesthetics, but whichever one chooses, one will always find the other at the end of the road

Jean-Luc Godard

Sunday, August 01, 2004

باورتون نمی شه . اومده بودم که فقط يک جمله بنويسم:
«
خوشبختی يعنی سنگ آفتاب پاز
»
و فکر می کنم اين جمله مال منه. کشف دوباره معنی خوشبختی ... با سنگ آفتاب پاز...
.
اين يک پيشامد بود که توی کامنت نوشته قبلی ام اين رو پيدا کردم(از نادر عزيز). از اون پيشامدهای دلنشين که توضيحی براشون ندارم...
"
اين شب تمام آن چيزي است که من احتياج دارم
و اين لحظه که لاينقطي باز مي شود و بر من آشکار مي سازد
که کجا بودم
که بودم
که اسم تو چيست
که اسم من چيست
آيا براي تابستان
نقشه اي طرح مي کردم
براي هر تابستان
( سنگ آفتاب - اکتاويو پاز )
"
متشکر از انتخاب عاليت.

Saturday, July 24, 2004

سهم من از دنيا
همين يک تابستان است
- تابستان هزار و سيصد و هشتاد و سه -
 
 

Monday, July 19, 2004

جاودانگی هيچ معنی نداره ،
فارغ از زمان و مکان، هيچ  چيز مفهوم نداره،
حتی ما- من و تو -  فقط در ظرف همين مکان و همين زمان معنی پيدا می کنه
...

Tuesday, July 13, 2004

لذت زندگی .......
يکی از لذت های زندگی، يه کاسه پر از آلبالوی نمک زده است. آلبالوهای زرشکی گنده و آبداری که خيسن و روشون دونه های ريز نمک چسبيده. اونقدر گنده و خوشمزه هستن که واقعا لذت زندگی ان.

از اين آلبالوها هر جايی پيدا نمی شه، کاش می شد همه کسايی که آلبالو دوست دارن رو، تو خوردن آلبالوهای درختمون سهيم کنم ...

مممممممممممم..... بفرمايين آلبالو !
بگذريم از تعليق ...
دلم می خواد از زندگی بنويسم ...



گل سرخ
لحظه ها را می جست
در پی نگاه داشتن لحظه بود،
تا هميشه

Sunday, July 04, 2004

تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق تعليق ت ع ل ي ق

Sunday, June 27, 2004

بيکل، من (!) و دست بردن در شعری که الميرا زياد دوست داشت!

اگر می خواهی نگهم داری دوست من
از دستم می دهی

اگر می خواهی همراهيم کنی دوست من
تا انسان آزادی باشم،

ميان ما همبستگی از آن گونه می رويد
که زندگی ما هر دو تن را
غرقه در شکوفه می کند.

مارگوت بيکل


اگر می خواهی نگهم داری دوست من
پس محکم بغلم کن

اونقدر محکم؛ که بمونم هميشه

من !

Saturday, June 26, 2004

اين ديگه "لذت زندگی" نيست ، خود خوشبختيه.

خوشبختي اونه که نيمه های شب، وقتی گيج خوابی و ميون کابوس هات دست و پا می زنی ، بيدار بشی تا برای يک لحظه هم که شده، بفهمی معنی عشق چيه.

Thursday, June 24, 2004

انتخاب اردشير رستمی برای آغاز اين تابستان، عاليه. تابستانی که مال ماست .


تو از ابديت هر چيز می آيی
و لحظه ها
با تو آغاز می شوند
و زير آفتاب
به جز چشم های روشن تو و
تکرار دستان من
هيچ چيز تازه نيست.

عبدالله کوثری
آخه يورو دو هزار و چهار، بدون ايتاليا و با انگليس ... ؟

Monday, June 21, 2004

غير قابل توصيف بود. در کلمه جا نمی شد...
فکر می کردم احساس سلولهای پوست، خيلی مربوط می شه به چيزی که توی دل آدم می گذره... ولی نه... مثل اينکه اونا خيلی مستقل هستند ...

Wednesday, June 16, 2004

هميشه گذر، هر بار گذر، گذر برای هميشه، گذر ، گذر ، گذر ...

Sunday, June 13, 2004

ف .ميم .الف. مال من است. يک بار و برای هميشه از تو خارج شده است. حتی شايد حواست نبوده وقتی می بخشيديش. اما حالا ديگر مال من است.

سخن از قرابت عشق و زنجير يا عشق و رهايی نيست. سخن حتی از تعلق خاطر هم نيست. سخن از خوشبختی داشتنش است. شادی داشتن ف.ميم.الف ، برای خودم.

ف.ميم.الف ديگر مال تو نيست.از تو خارج شده. تو مولفش بودی يا خالقش، يا هرچه، اين ديگرمهم نيست. حالا مال من است که خواندمش، و آنقدر دوست داشتمش که هزاران بار به آن برگشتم، و هزاران معنی اش دادم، و هزاران بار تکرارش کردم برای خودم و برای تو. حالا مال من است ف.ميم.الف.

نمی دانم در آن لحظه که بازيگوشانه و با سرخوشی خلقش کردی ، می دانستی چه می کنی يا نه.حتما نمی دانستی. نمی دانستی که بزرگ می شود ، که اينقدر معنی پيدا می کند، که اينقدر تاثير می گذارد، که برای فقط يک بار خوانده شدن خلق نشده، که می رود توی دل من و همان جا، جاخوش میکند...

ف.ميم.الف. مال من است. برای هميشه مال من است.

Saturday, June 05, 2004

ماه
امشب ماه اينقدر گنده بود و اينقدر پايين بود، که فکر کنم از بالای خيلی از پشت بومهای تهران، دست آدم بهش می رسيد...

Wednesday, June 02, 2004

تاتر "خانه در گذشته ماست" رو ببينيد.
هيچی جز اين نمی شه گفت، نه يک کلمه بيشتر، نه يک کلمه کمتر. ببينيدش...
تاتر شهر، تالار سايه

Sunday, May 30, 2004

سه شب با مادوکس ماتئی ويسنی يک رو با برگردان تينوش نظم جو خوندم ( باز هم نشر ماه ريز). واقعا معتقدم که هر نويسنده يا هر هنرمند يک شاهکار داره، و خوب اگر داستان خرسهای پاندا رو خونده باشين، ديگه شايد چندان توجهتون رو جلب نکنه اين کتاب. اگرچه بعد از خرسهای پاندا، خيلی دلم می خواست بازم از اين نويسنده بخونم.

ولی، اون دو کلمه اول کتابم رو با يک دنيا عوض نمی کنم...

Saturday, May 29, 2004

در حال گذرم که می بينمش. بر نگاهش مکث می کنم. توان رفتنم نيست - مرا چه می شود، نمی دانم- نگاهش می کنم . سعی خواهم کرد - ناخودآگاه انگار- که نزديکش شوم. نمی شود. نمی توانم يا نمی خواهد .چه تفاوت. نمی شود. آرام به راه می افتم باز. تنها. می گذرم. ديگر بی مکث ...

Friday, May 28, 2004

ای توبه ام شکسته از تو کجا گريزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گريزم
ای نور هر دو ديده بی تو چگونه بينم
ای گردنم ببسته از تو کجا گريزم
دل بود و از تو خسته جان بود و از تو رسته
جان نيز گشت خسته از تو کجا گريزم

يارب تو مرا به نفس طناز مده
با هر چه بجز توست مرا ساز مده
من در تو گريزان شدم از فتنه خويش
من آن تو ام مرا به من باز مده

ديوان شمس و باخ، کار جديد داوود آزاد رو از يکی از بهترين دوستام هديه گرفتم. سبکش، موسيقی fusion يا تلفيقيه. داوود آزاد معتقده که "ريشه هايی که از يک اصل و از يک دل سرچشمه گرفته، به شکل های متفاوت متجلی شده و ..."
" در کاست حاظر اشعار مولانا، بصورت بداهه بر موسيقی باخ خوانده شده است. رهايی و آزادی موسيقی ايرانی در کنار نظم و انضباط موسيقی باخ با وجود تضاد ظاهری به يک وحدت باطنی رسيده اند که نشانگر يک ريشه واحد است ... "

اين البته عقيده خود داوود آزاده. به نظر منِ شنونده، هنوز خيلی بخش ها به وحدت باطنی نرسيدند و واقعا غريب به گوش می رسند! اما نمی شه منکر شد که بعضی قطعات ، مثل قطعه ای که اين نوشته با شعرش آغاز می شه، واقعا زيبا و آسمونی اجرا شدند.
نکته جالب ديگه ، فهرست نوازندگان اين مجموعه هستند: داوود آزاد (ايران): آواز، رباب، بربط، دف - مليتا کالين (بلغارستان): پيانو - اوتاايشليشتيک (آلمان): ويلنسل - الخان صمد زاده (جمهوری آذربايجان): قره نی ، دودوک - آن ماری تری (انگلستان): هم خوان

و چقدر عجيب که اين همخوان انگليسی اينقدر نزديک و با احساس می خونه ...

من آن ماهم که اندر لامکانم
مجو بيرون مرا در عين جانم
ترا هر کس بسوی خويش خواند
ترا من جز بسوی تو نخوانم
مرا هم تو بهر رنگی که خوانی
اگر رنگين اگر ننگين ندانم

ممنون ، لحظات خوبی داشتم باهاش...

Tuesday, May 25, 2004

آن ميم آخر خيلی مهم است. می دانی...؟ آن ميم آخر، لحظه ام را انگار، می سازد. به عنوان که نگاه میکنم، چشمم ناخودآگاه می جويدش. اگر باشد -که مدتيست هست- لحظه ام شاد می شود...
بار اولِ بودنش، حس غريب و شيرينی داشت. حالا اما مهم هم شده.
انتخاب اردشير رستمی برای ماه خرداد ،

ای ساکنان سرزمين خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او که از درون متلاشی است
اما هنوز پوست چشمانش
از تصور ذرات نور می سوزد
و گيسوان بيهوده اش
نوميدوار
از نفوذ نفس های عشق می لرزد

فروغ فرخزاد

- به متولد آخرين ماه فصل بهار-

Wednesday, May 19, 2004

من زندگی ام

Thursday, May 13, 2004

می ترسم تموم بشی ...

Wednesday, May 12, 2004

چه فرق می کند
در ابتدای راه باشم
يا در انتهای راه
وقتی به تو ختم نمی شود!

قدسی قاضی نور
هرچه نزديک تر به تو، آسمان آبی تر

انتشارات سالی کتابی از قدسی قاضی نور چاپ کرده که مجموعه اشعار و طراحی های ايشون با همه. از اين کتاب با شعر های کوتاه و طرح های خوبش خوشم اومده

Tuesday, May 11, 2004

به ف.ميم.الف - پس از چند روز زندگی در رويا... -

می شد در خيالم باقی بمانی هنوز؛
می شد تا هميشه، در خيالهايم، در روياهايم باقی بمانی...
امروز اما، در هيبت مردی بر من ظاهر شدی؛ مردی از گوشت و پوست و استخوان!
به شکل نگاهی درآمدی امروز؛
حضورت کوتاه بود و گذرا.
باز به روياهايم باز خواهی گشت،
می دانم؛ می دانم ...

Monday, May 10, 2004

لذت زندگی......

يکی از لذت های زندگی نمايشگاه کتاب رفتنه، با يه دوست خوب. تا شب تو غرفه ها گشتن و بعد با جيب خالی و کوله پر از کتابهای دوست داشتنی برگشتن. يکی از لذتهای زندگيه واقعا.
ممنون...

Friday, May 07, 2004

دلتنگی های آدمی را
باد ترانه ئی می خواند،
روياهايش را
آسمان پر ستاره ناديده می گيرد،
و هر دانه برفی
به اشکی نريخته می ماند.

سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نيامده

در اين سکوت
حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من.



مارگوت بيکل - ترجمه احمد شاملو

Saturday, May 01, 2004

داريوش آشوری
خواب می بينمش

- به ف.ميم. الف.-

خواب می بينمش... او را خواب می بينم در هيبت مبهم مردی چارشانه، با صورتی مبهم-که تنها نگاهش را بياد می آورم-.
مردی که نزديک است، و دور.
نزديک من است، اما مانند سايه ای دست نيافتنی...
وجودم به سمت او کشيده می شود. می خواهم نزديکش شوم. نمی توانم...
می خواهم با او صحبت کنم، هزار پيش آمد -در خواب- نمی گذارد.
می خواهم نگاهش کنم، شايد چشمانم بگويند... نمی توانم. چيزی -يا کسی- مسير نگاهم را می بندد هر بار.

خواب می بينم که نزديک من است و دور از من، مردی که به سمت او کشيده می شوم...

---------------------------
بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد
از بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم
اينم همی ستاند و آنم نمی دهد
مردم درين فراق و در آن پرده راه نيست
يا هست و پرده دار نشانم نمی دهد
زلفش کشيد باد صبا چرخ سفله بين
کان جان مجال باد وزانم نمی دهد
چندان که بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه ره بميانم نمی دهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بد عهدی زمانه زمانم نمی دهد
گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمی دهد

(باور بکنين يا نه، تفال زدم، و اين شعر حافظ، در جواب نوشته بالا برام اومده)

Friday, April 30, 2004

شبم پر ستاره شد...

- ممنوون خواهر کوچولوی عزيزم -
تو را دوست دارم - ناظم حکمت

سرزنش شدم. دوست عزيزم يادآوری کرده که تکه تکه کردن شعر کار درستی نيست. راستش خودم قصد داشتم که متن رو با ترجمه احمد پوری قياس کنم، اما به دلايلی، از اين کار صرف نظر کردم.
به احترام تذکر دوست عزيز، متن کامل شعر با ترجمه آقای احمد پوری:

"برف راه را بست"

برف راه را بست
تو نبودی
زانو زدم در برابرت
خيره شدم در چشمانت
با چشمانی بسته.
کشتی ها نمی گذرند، هواپيماها در پرواز نيستند.

تو نبودی
تکيه زدم به ديوار، در برابرت
گفتم، گفتم، گفتم
با دهانی بسته
تو نبودی
دست بر تن تو زدم
با دستانی که به روی صورتم بود

1959
از کتاب "تو را دوست دارم چون نان و نمک" اشعار ناظم حکمت، با ترجمه احمد پوری و انتشارات: نشر چشمه
نمی دونم چرا ترجمه های اين مترجم پرکار، يعنی آقای احمد پوری به دل من نمی شينن. بايد يادآوری کنم که اين ترجمه ها ، برگردان متن اصلی ناظم حکمت هستند. (و من نمی دونم چرا به اشتباه فکر می کردم برگردان از انگليسی هستند...)
در مورد ناظم حکمت - چه اتفاق جالبی- در روزنامه شرق چهارشنبه و پنج شنبه گفتگويی با احمد پوری چاپ شده. ماجرای آن غول چشم آبی و پرواز نقره ای. (که البته برای کسانی که با شاعر آشنايی دارند، شايد مطلب چندان جديدی نداشته باشه...)

اما در مقدمه کتاب منظومه هايی از ناظم حکمت، با ترجمه ثمين باغچه بان و احمد صادق، که در سال 47 در ايران به چاپ رسيده، در زمينه ترجمه اشعار ناظم مطلبی خواندم، خواندنی:
"... تريستيان تزارا شاعر بزرگ فروانسوی می گويد: "...با وجود نقص کلی که هر ترجمه ای در بر دارد، اشعار ناظم حکمت حاوی چنان نيروی بشری است که حتی گذشته از زيبايی های مخصوص زبان ترکی، در دل آدمی می نشيند و روان را محسور می کند." حسن گروه بيوگراف ناظم می گويد" شعر ناظم حکمت مانند اشعار لورکا کاملا به زبانش بستگی دارد. ناظم تمام امکانات زبان خود، تمام شيرينی های مفاهيم و منابع توده ای را با هنرمندی خاصی بکار می برد..."
...اشعار ناظم در زبان اصليش يک موزيک لطيف، زنده و جانبخش است. بين دو کلمه، دو جمله، دو مصرع از سر تا ته يک منظومه با نظم متغير ولی موجود و قابل درک، موسيقی زبان ناظم گوش شنونده را می نوازد، زيرا ناظم نيز چون ماياکوفسکی اشعار خود را برای مردم می خواند.
... "

اما کاری که ما اينجا انجام داديم، بيشتر بازی با کلمات بود با يک پايه مشترک، تمرينی برای متن تاثير گذار. و شايد بهتر بود از متن انگليسی و اون هم ناقص شعر ناظم حکمت استفاده نکنيم.

و اما در خاتمه، اين نوشته مورد شعر حکمت، و نقد استفاده نابجای شعر توسط شبه هنرمندان محترممون رو ببينين.به دل من که خيلی نشست.

Sunday, April 25, 2004

حضورت نبود،
تکيه- داده- به- ديوار نشستم رو، در رويت
سخن گفتم ،گفتم و گفتم
با کلامی خاموش، با لبانی بسته!
حضورت نبود
لمست کردم ، با دستانی بر صورت خود!

(روايت دوست، از شعر حکمت)
آنجا نبودی،
و من بجايت، بر ديوار تکيه کردم

با دهان بسته
با تو گفتم و گفتم ...

آنجا نبودی،
اما دستانم لمست می کردند
بر پوست صورتم

(روايت من از شعر حکمت)
ارديبهشت در تقويم اردشير رستمی:

You were not there
I leaned against the wall before you
I talked talked talked
with a closed mouth
You were not there
I touched you
with the hands on my face

Nazim Hikmet

تو نبودی
دو زانو در برابرت نشستم
چهره ات را نگاه کردم
با چشمان بسته
تو نبودی
حرف زدم حرف زدم حرف زدم
اما نتوانستم دهان باز کنم،
تو نبودی
با دستهايم تو را لمس کردم
دستهايم به روی صورتم بود

(ترجمه تقويم، شايد کار خود آقای رستمی)

Thursday, April 22, 2004

به دوست، برای دغدغه هايش:

" - وارتان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفکن!
بودن به از نبود شدن!‌خاصه در بهار..."

وارتان سخن نگفت؛
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

" -وارتان سخن بگو!
مرغ سکوت جوجه مرگی فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!"

وارتان سخن نگفت؛
چو خورشيد
از تيرگی برآمد و در خون نشست و رفت...

وارتان سخن نگفت
وارتان ستاره بود
يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت...

وارتان سخن نگفت
وارتان بنفشه بود
گل داد و
مژده داد:"زمستان شکست !"
و
رفت ...

(مرگ نازلی) ، از شاملو

لذت زندگی.....
یکی از لذت های زندگی اينه که توی يه روز بهاری، که گهگاهی بارون نم نم مياد، و همه چيز اطرافت سبز و سبز و سبزه، اونقدر که به نظرت مياد تازه داری معنی رنگ سبز رو می فهمی ، و اونقدر که به نظرت مياد تازه داری می فهمی بهار يعنی چی، با خانواده و دوستت بری پارک طالقانی. بعد توی پارک، ياد يه آهنگ کردی خيلی شاد بيافتی و دلت بخواد که ادای اسبها رو در بياری و مثل اسب توی پارک بدوی! (شما هم بلدين؟ اونجوری که وقتی کوچولو بوديم راه می رفتيم؟ اول روي يک پا می پرين، يه مکث، بعد روی پای دوم، باز يه مکث) بايد سعی کنی نگاه ها و حرفها و توجه آدمهای اطراف رو کاملا نديده و نشنيده بگيری، تا لذتت کامل بشه. فرض کن همه پارک مال توئه. (اگر بعدا برادرت بهت گفت : اون جلو چه کار می کردی که هر کی می اومد از روبرو خوشحال بود و می خنديد ، يا ادا در می آورد، اصلا به روی خودت نيار. همچنان فرض کن خودتی و يک پارک گنده مال خودت...)

Tuesday, April 20, 2004

ترجمه دوست عزيزی که تقويم رو هم لطف کرده از شعر تارکوفسکی:

هر لحظه با تو بودنم جشنی بود
و تنها تو و من
فرود آمده بر روی زمين همچو توفانی سر مست
چشم پوشيده از مراتب
و تو خواندی مرا
به قلمرو خويش ميان ياسهای نمناک
فراتر از آينه ها

هر لحظه که با هم بوديم، جشنی بود، عيد تجلی،
ودر جهان ، من و تو تنها.
همچون طوفانی سرمست، فرود آمدی
بی حساب پله ها،
و مرا ميان ياسهای نم ناک
به قلمرو خويش فرا خواندی، آن سو
آن سوی آينه

آرسنی الکساندرويچ تارکوفسکی

Every single moment of being with you
was a feast
and only you and I
descended on the earth
Like a drunk storm
negligent of the stairs
and you called me
to your realm
among dewy jasmines
beyond the mirrors

Arseni Alexandrovich Tarkovsky

فروردين در تقويم اردشير رستمی

Friday, April 16, 2004

يه اتفاق عجيب ديگه هم افتاد امسال. مثل اينکه خيلی خوب بودم که اينقدر خوب پيش اومده برام. اون اتفاق اينه که همه کادوهام رو خيلی خيلی دوست داشتم. مثلا سی دی کنسرت شجريان و عليزاده رو کادو گرفتم. تقويم اردشير رستمی رو هم. کتاب ويران ميايی رو هم (بعد تر می نويسم ازش)
خلاصه اينکه در يک کلام : زندگی زيباست !
لذت زندگی.....
یکی از لذت های دنيا داشتن mp3man هست. مخصوصا اگه کادو گرفته باشيش. مخصوصا داشتنش توی ماشين.
لذت زندگی....يه اتفاق خوب برام افتاد که فکرش رو نمی کردم. می دونين يکی از لذت های زندگی چيه؟ اينکه که آدم در سن بيست و چند(!)سالگی، دوستای جديد پيدا کنه. تصور کنيد آدم به هوای يه گفتگوی جدی در مورد تحصيل و اينجور چيزا، بره يه کافی شاپ، بعد يه دفعه ببينه که چند تا دوست ، نشستن منتظرش که تولدش رو تبريک بگن بهش و يه کيک خيلی خوشمزه نازلی جان تولدت مبارکی با کادوهای خوشگل هم بهش بدن . وقتی انتظار ش رو نداشته باشی اصلا از اين جمع دوستانه، واقعا سورپريز می شی و کيففففففففف می کنی .
اينه که می گم يکی از لذت های زندگی اينه که آدم توی يه جمع دوستانه و صميمی ، اينقدر پذيرفته بشه ...

Thursday, April 15, 2004

لذت زندگی...
راستش اصلا فکر نمی کردم که امسال اينقدر متولد شدن بهم بچسبه. فکرشششششششش رو هم نمی کردم. احساس زيادی نداشتم نسبت به روزم امسال. اما می خوام براتون بگم که يکی از لذت های زندگی اينه که صميمی ترين دوست آدم توی خونه خودش برای آدم تولد بگيره. و چقدر يه جمع کوچولوی صميمی می چسبه ، اونقدر صميمی که دغدغه هيچی نداشته باشی توی اون جمع ، فقط بهت خوش بگذره و خوش. کادو هم بگيری يه عالم. خيلی خوبه خلاصه

امسال ولی سال سورپريز بود. فکرش رو بکنين که آدم ، همين جور که کادوهای دوستاش رو باز می کنه، به کادوی سورپريز برسه. يعنی کادويی که انتظارش رو نداشته باشه ، ولی رسيده باشه.

چقدر چسبيد جدی...

ضمنا بذارين بگم که يکی از زيباترين عطرهايی که تا حالا ديدم (از لحاظ طراحی خودش و بسته بندی اش) ، کنزو LEAUPARKENZO هست ، واقعا طراحی ش محشره... (بوش هم)

Sunday, April 11, 2004

لذت زندگی ..
يکی از لذتهای زندگی نشستن جلوی آتيشه. در واقع يکی از چيزای قشنگ دنيا چوب در حال سوختنه. وقتی جلوی شومينه لم می دی و به سوختن چوب نگاه می کنی، مخصوصا وقتی اونقدر اطرافت آروم باشه ، که صداش رو هم بشنوی. مخصوصا وقتی اونقدر اطرافت تاريک باشه، که سرخی آتشش مشخص باشه و بتونی همه شعله های آبی و سبز و نارنجی رو هم ببينی. اون وقت لذتت کامل می شه. -قبول، اين نوع گرمايش اصلا پايدار نيست و با اصول زيست محيطی هم مغايره ولی انصافا زيباست.-
يه کنده بزرگ چوب وقتی می سوزه، لايه لايه تبديل به خاکستر می شه. اول پوسته رويی و بعد همين طور پيش ميره تا مرکز .شعله آروم آروم تا مرکز کنده نفوذ می کنه. کنده چوب پوک می شه و سبک. اونقدر که با يه تلنگر خرد می شه. و وقتی نگاه می کنی، يه مرکز آتشين می بينی و تا فاصله زيادتری دور از اون مرکز، خاکستر و خاکستر...
حتما بايد امشب يه چيزی اينجا می نوشتم. يه چيزی که اتفاقا هيچ ربطی هم به بزرگ تر شدن و گذشتن يک سال ديگه، نداشته باشه. خيلی وقت پيش تصميم داشتم هر چی که توی زندگيم لذت بخشه، يک پاراگراف، يا نه ، چند کلمه راجع بهش بنويسم و بذارمش اينجا. همه اون چيزايی که خوشی و لذت زندگی رو تشکيل می دن. اما خوب، وقتی آدم دل به کاری نده(وبلاگ نوشتن) همين ميشه ديگه ... يعنی بعد از دو ماه فقط يکیشو نوشتم.

(به هر حال ، هنوز اين ايده توی سرم هست. اولين باری که می خواستم بنويسمش، درست همون روز يک کادوی غير منتظره گرفتم. اينه که چيزايی رو که توی ذهنم بود گذاشتم کنار و بجاش نوشتم که يکی از لذتهای زندگی اينکه که آدم کادو بگيره. غير منتظره. )

Sunday, April 04, 2004

يکی از شاهکارهای جديد صدا و سيما، اگه دقت کنين به برنامه هاش، جريانیه به اسم همسر دوم. نمی دونم تا چه حد سريال های شب رو دنبال می کنين. البته در واقع هيچ نيازی نيست که سريالی رو دنبال کنين. همين که مثل من گاهی از جلوی تلويزيون هم رد بشين، کافيه که ببينين که موج جديدی توی فيلم و سريال های تلويزيون راه افتاده. اين موج مدتيه که راه افتاده، ولی اخيرا ديگه به نهايت خودش رسيده، با سريالی مثل بانوی دوم که در طول عيد پخش شده و گويا تمام شده. اين سريال روابط حسنه دو همسر يک مرد رو به تصوير کشيده، طوری که ديگران به اين روابط حسنه رشک می برن.
اينکه صدا و سيما برنامه ها رو از سر ساده لوحی و بدون برنامه ريزی زيرساختاری تهيه نمی کنه، مسئله ايه که فکر نمی کنم جای بحث داشته باشه. به هر حال گويا در جا افتادن اين موضوع ميون مردم و ريختن قبح مسئله چند همسره بودن، مصلحتی هست که تلويزيون گرامی اينطور بی پروا در اين مسير قدم می ذاره. دقت کنين ببينين که چند تا از سريالهای اخير، به نوعی به اين مسئله پرداخته.
اين موضوع که انتهای اين سريالها چه پيام اخلاقی داره و آيا اين کار رو تشويق می کنه يا تقبيح ، اصلا مهم نيست. مهم مطرح شدن مساله است، تا از حالت تابو در بياد.

Thursday, March 25, 2004

اين لينک رو از دست ندين که محشره ... البته می بينين که مال نشنال جئوگرافيک (!) هست و بنابراين فقط کسانی که اهل اين جور چيزا هستن از ديدن اين سايت لذت خواهند برد. ولی عالیه.
عجب اصفهان شلوغ بود ، شلوووووووغ! به اندازه روزهای شلوغ تهران توی ترافيک خيابونهای اصفهان مونديم ، ولی سفر خوبی بود. هوا خوب بود، زاينده رود پر آب بود، و مردم شاد. از اون مهم تر، دلم برای مامان بزرگم بيشتر از اونکه فکر می کردم تنگ شده بود که کلی باز شد ...

Saturday, March 20, 2004

سال نو مبارک ...
سال خوبی داشته باشيد، پر از شادی، پر از لحظه های خوب، پر از آرزوهای جديد...

Sunday, March 14, 2004

همين دو سه روز پيش بود که اولين کارت عيد رو گرفتم! چه زود! درختای بيچاره هم توی اين هوا گيج شدن. شروع کردن سبز شدن و جوونه زدن و شکوفه دادن. آخه هوا واقعا بهاری بود . بهار شده بود انگار. اما يک دفعه اين بارون ، و در کنارش سرمای هوا، فکر کنم همه جوونه ها و شکوفه ها سرما بزنن و بميرن ...
بعد از نزديک دو سال که از شروع اين وبلاگ می گذره، احساس می کنم هنوز نتونسته مسير خودش رو پيدا کنه. چند روز پيش برندگان سال 82 وبلاگ ها رو نگاه می کردم ، (حتما ديديد، اما اگر نديديد اينجاست)و چيزی که توجهم رو بيشتر از هر چيز جلب کرد، طبقه بندی موضوعی وبلاگ ها بود. حتما گروهی روی اين طبقه بندی کار کردند، اگرچه به نظرم هنوز جای کار داره. در اين طبقه بندی موضوعی وبلاگها به نه دسته عمده تقسيم شدند يعنی:
IT- علمی آموزشی - رسانه - دينی - ادب و هنر - فرهنگ و انديشه - روزنگاری - گروهی - زنان -
(جدای از اينها البته در حوزه های وبلاگ فارسی غير ايرانی، نشريات الکترونيک ، ابزارهای وبلاگ ، زيباترين قالب و سرويس دهنده وبلاگ ها هم بهترين ها انتخاب شده اند.)

اين مقدمه رو برای اين گفتم که بگم از ابتدای روزی که وبلاگ نوشتم، اين درگيری رو هميشه با خودم داشتم ، که بالاخره وبلاگ من می خواد توی چه دسته ای جا بگيره. به نظرم شايد شخصی يا همون روزنگاری امروزه. اما از طرفی وبلاگهايی که من مرتب می خونمشون، و دوست دارم بهشون سر بزنم، کمتر توی اين دسته قرار دارند. بر عکس، وبلاگ هايی که تم فرهنگ و انديشه، ادب و هنر و سياسی اجتماعی دارند، خيلی بيشتر منو به عنوان خواننده جذب می کنند. در واقع من تنها در صورتی برای خوندن وبلاگ های شخصی و روزنگار وقت می ذارم، که يا نويسنده رو بشناسم، و يا به دليلی ، شناختنش برام جالب باشه. خوب، اينو بهش می گن تناقض.
اما بهر حال، بعد از اين مدت ، اين وبلاگ هنوز و کماکان قصد داره نگاه من رو به همه موضوعات اطرافم در بر بگيره.چه فرهنگی وهنری ، چه سياسی و اجتماعی و البته دنيای ذهنيات نامنسجم من.

Tuesday, March 02, 2004

بهنود پروژه شده است. می خواهد ديگر ننويسد ...

از اين سخت تر و بدتر نمی شود که آدمی در آن طرف دنيا، تنها از نوشتن در سايت شخصی خودش هم بهراسد... از کامنت ها بهراسد. اگرچه شدت اين هراس و مقاومت نسبت به آن ، بستگی به هزار و يک نکته مختلف دارد.

آزادی نيست. مثل روز روشن است . آنچه برای من مثل روز روشن نيست، اين است که اصولا در هيچ کجای دنيا ، حتی آنجاها که مهد دموکراسی خوانندش، آزادی هست؟ نه آزادی ظاهری، آنچه ذاتا آزادی است.

بهنود در يکی از نوشته هايش ( که دلم می خواست من نوشته باشمش، به عنوان يک زن، برای ادای دين به نماينده منتخبم، خانم حقيقت جو، که الحق شيرزنی بود در ميان همه نمايندگان مجلس ششم...) نوشته است:

ديروز و امروز که خبر استعفای پرشور خانم فاطمه حقيقت جو را خواندم. تمام وجودم را شادی گرفت همان کاری بود که انتظار داشتم و از جوانان ايران بر می آيد.(...)
خانم حقيقت جو که هم سن دختر من است از همان اول که به رای دانشجويان و به عنوان نماينده جنبش دانشجوئی ايران قدم به مجلس گذاشت همان جائی نشست که در سال های پيش مردان برجسته ای نشسته بودند، ننشست جای سناتورهای متملق. به رائی که مردم به او داده بودند پشت نکرد، برای ماندن روی آن صندلی ها باج نداد و نامش به عنوان نماينده ای از نسل جوان آزادی خواه ايران در يادها می ماند.(...)
اما راهی که خانم حقيقت جو برگزيد راهی است که او را نماينده دائمی قلب های مردم ايران کرد و در همين مقام نگاه می دارد تا نوبت برسد. (...)

Monday, March 01, 2004

"People are doing their history themselves but not in the way they think they do, under the circumstances they did not choose... Traditions of all the previous died generations burdens the brains of alive as a nightmare".

Karl Marx: Eighteen’s Brumer of Luis Bonapart

Tuesday, February 24, 2004

در راستای نوشته يکی مانده به آخر من - 19 فوريه- يکی از دوستان خوبم ايميلی برايم فرستادند که دوست دارم شما را هم در خواندن آن شريک کنم.اگر چه اين به معنی تاييد همه جانبه تفکر دوستم نيست( در واقع اگر فرصت کنم دوست دارم نظر خودم رو در اين مورد بنويسم.) اما شيوايی بيان و ظرافت های فکر رو وافعا می پسندم.
با اجازه دوست خوبم و با تشکر مجدد و احترام.
--------------------------------------------------------------------------------------

فرسوده تر از آنم ( تو شايد بخوانی بی انگيزه تر از آن) که در مورد انتخابات و اصلاحات و ... پرگويی کنم. فقط می گويم و می گذرم که با تمام انتقادی که هميشه نسبت به "مردم" کشورم داشته ام ، نمی دانم و نمی فهمم که در اين شش سال چه بايد می کردند و سر باز زدند که امروز اينگونه نقش انفعال آنان را برجسته می کنيم؟ جريانی که در ايران نام "اصلاح طلب" بر خود نهاد ( و به گمانم اتفاقا واژه "محافظه کار" بيشتر برازنده آن بود) هرگز سودای ساختارشکنی نداشت. خط قرمز اين جريان حفظ ساختار قدرت و انجام پاره ای اصلاحات درون - سيستمی بود. بر اين اساس نهايت انتظار اين جريان از مردم حضور توده ای در پای صندوق های رای بود و نه بازدارندگی و پشتيبانی موثر. چه، اين راهبرد مستلزم پشت سر گذاشتن جامعه توده ای و سازماندهی و کادرسازی بود. اصلاح طلبان هزينه های زيادی برای بدست آوردن و حفظ ابزار لازم برای کنترل و هدايت افکار عمومی (مطبوعات) دادند ولی هرگز تمايلی برای سازماندهی ايجابي پتانسيل عظيم مردمی نشان ندادند. هزينه انجام چنين کاری برای فعالان مستقل از ساختار قدرت هم چندان بالا بود و پشتيبانی و همراهی اصلاح طلبان موجود در سيستم چندان ناچيز که عملا راهی جز حضور منفعل مردم باقی نماند.
از 18 تير گفتی. حتما به ياد داری که آنجا، اتفاقا ، اين نيرو های اصلاح طلب و در راس آنها شخص خاتمی بودند که به معنای دقيق کلمه " منفعل" شدند چون نه برنامه موثری برای استفاده از حرکت مردم داشتند و نه اصولا به چنين روشی اعتقاد داشتند. تريبون های اين جريان که نفوذ بسيار بالايي هم بين مردم داشتند، نقش مردم و انتظار از آن ها را به روز انتخابات و حضور در پای صندوق منحصر می کردند. با اين شرح و تفصيل انصافا مردم چه بايد می کردند که نکردند؟ اگر دوره دوم با رای بالای خود خاتمی را انتخاب نمی کردند، میشد گفت که منفعل شدند و ...
ولی تحليل رفتار انتخاباتی مردم ايران در اين شش سال به روشنی نشان می دهد که هوشمندانه و موثر با صد زبان حرف خود را به تمام جناح های سياسی حاکم در ايران فرياد کردند و در محدوده انتظاراتی که توسط اصلاح طلبان برانگيخته شد، عمل کردند و بهای گزاف کوچکترين تخطی از اين راهبرد را هم با سنگين ترين هزينه ها از زندان و داغ و درفش تا مرگ دادند و تازه می شنوند که " مگر چقدر هزينه داده ايد؟ " " عجول نباشيد، اصلاحات فرصت 200 ساله می خواهد" " از کجا معلوم که فرزندان دربندتان مجرم نباشند" " ما قهرمان نيستيم "
معلوم نيست کدام يک از مردم ايران انتظار قهرمانی و پهلوانی از خاتمی و اصلاح طلبان داشته؟ بحث خيلی سر راست و ساده است: ملت ايران نشان داد که هم صبور است و هم با شعور و کليشه هايی چون " بی حافظگی ملی " و " خيانت مردم " و ... در مورد رفتار 6 ساله اخير آنان صادق نيست. آن ها می توانستند و می توانند دويست سال هم پايمردی کنند و در انتظار قهرمان و منجی و گودو! هم نباشند به شرط آنکه به نحوی ملموس دريابند که دست کم چند گامی به جلو برداشته ايم. با هم صادق بوده ايم. در انجام وظايف قانونی خود کوتاهی نکرده ايم. در انجام بديهی ترين وظايف اخلاقی خود خود کوتاهی نکرده ايم و ...
نه! مردم ايران در اين شش سال، خيانت نکردند. مقايسه 28 مرداد با اين دوران مقايسه بجا و درستی است اگر به اين نکته مهم توجه کنيم. به زبان مارکس: " اگر وقايع دوران مصدق و فرجام حکومت ملی او يک "تراژدی" بود، وقايع دوران خاتمی تکرار "کمدی" وار تاريخ بود که هيچ لبخندی بر هيچ لبی ننشاند.شرنگی بود در کام و بس... و مجلسيان ، ای کاش پيش از آن که فرجام کار به پشت درب-خانه مبارک می رسيد، چاره در کار می کردند.

(...)

Saturday, February 21, 2004

نمی دونم امروز هم به اندازه هر روز توی هوا سرب بود يا بيشتر. ولی من خيلی احساسش کردم. نفس کشيدن برام سخت شده بود.
توی اين شرايط آدم نمی دونه چی بگه، ببينم، همه کشور ها يه جايی به اسم شورای عالی امنيت ملی دارن که حتی براشون تصميم می گيره که کدوم آمار موجود رو چطور اعلام کنه به نفع نظام(؟؟؟) میشه؟
احساس عجيبيه، اين احساس که مدتهاست مرتب پيش مياد ، احساس اين که به هر دری می زنی نمی شه. مسعود بهنود در يکی از آخرين مقاله هايش تاکيد کرده بود که بايد منتظر جواب انتخابات بود. او استدلال کرده که به دليل شرايط ويژه و استعفای نمايندگان و ... امروز اطلاع رسانی در ايران، به حدی بوده که بايد به انتظار نتيجه نشست. نتيجه ی اينکه مردم ايران کدام را انتخاب می کنند و چه می خواهند.
از جهتی جناح راست از تمام ترفندها و قابليت های خود برای تشويق مردم در شرکت در انتخابات استفاده کرده. از ايمان و عقيده مردم به اسلام ( که چه ساده با آن بازی می کنند) تا استفاده از چهره های محبوب مردم ، استفاده از هر آنچه خاطره تحريک کننده در مردم از صدر انقلاب وجود داشته . کم و بيش بيشتر مراجع تقليد اعلام می کنند که شرکت در انتخابات واجب است. در صدا و سيما در اين روزها تصاويری ديدم که هميشه دلم می خواست ببينم! و هيچ وقت پيش نيامده بود-در تمام اين 25 سال- اينقدر بدون روتوش و جذاب پخش شود. تصاويری از سال 57. سرودهای انقلابی - که عمدتا مربوط به گروههای چپ بود - تصاوير بکری از شرکت همه گروههای مردم در انقلاب و انتخاب جمهوری اسلامی. (حتی خانمهای بی حجاب و آقايان کراواتی. ) سرودهای ياردبستانی و ..
شهردار محترم هم که تا خود روز جمعه به امر تبليغات مشغول بودند شديدا. لز پخش بن های بیيست و پنج هزارتومنی ميان فرهنگيان گرفته، تا نمايش کارکردشان با نام آبادگران و ،
شنيده می شود که از هر دوسيستم تشويقی و تنبيهی در ميان اقشار مختلف مردم برای شرکت در انتخابات استفاده شده . دادن هدايايي مانند مبايل و موتور سيکلت به آنها و ترساندن آنها از چک شدن جای مهر در شناسنامه را در گزارش خبرنگار لا رپوبليکا ببينيد.
به هر حال هر آنچه می توانستند کردند تا در نهايت انتخاباتی برگزار شود که اين شد و نتايج بالای شصت درصد مشارکت را نشان دهد. و اين در حالی است که تخمين دست اندرکاران از ميزان مشارکت چيز ديگری می گويد. ابطحی نوشته است : "با توجه به اينکه بر اساس آمار اوليه وزارت کشور حداکثر 29% در تهران و حدود 50% در سراسر کشور در انتخابات شرکت کرده اند"
اما در نهايت،آخرين ترفند های يعنی تقلب هم بکار گرفته شده ( در خبرنامه گويا از تقلب انتخاباتی نوشته شده ... و در بی بی سی هم توضيح داده شده در زمينه تقلب هم بايد بکار گرفته می شد، تا مشت محکمی باشد نه بر دهان استکبار، که بر دهان من و شما ! که ايرانی هستيم و ايران را آزاد و آباد (عجب کلمه ای!) می خواهيم.

خسته ام. به در و ديوار نکوبيد. گويي اين اتاق نه دری دارد و نه پنجره ای . اگر نوری می بينيد گاهی، شايد توهم باشد، اما پنجره نيست ...

Thursday, February 19, 2004

بغض نسل ما

احساس می کنم چيزی گلويم را فشار می دهد. آنقدر که ديگر حتی نمی توانم دست و پا بزنم و تقلا کنم. روزنامه شرق و روزنامه ياس نو توقيف شده اند و به جمع رفتگان پيوستند. فردا روز انتخ-ص-ابات است. نمايندگانی که من انتخابشان کرده ام، همگی معترضند. تقلا می کنند، بی آنکه کسی پشتيبانی شان کند. نمايندگانی که من انتخاب کرده ام ايستاده اند و حرفهايی را می زنند، که من دلم می خواهد گفته شود. حرفهايی که اگر روزنامه ای چاپشان کند، محکوم به فناست.
در مجلس بعدی من نماينده ای ندارم. نماينده ای ندارم که نقدش کنم -که چرا محافظه کارانه عمل می کند-. نماينده ای ندارم که انتظاری از او داشته باشم.اين اتفاق کمی نيست. تازه می خواستيم آرام آرام مزه جمهوری را بچشيم که پاسخ پيش از موعد داده شد به سنخيت داشتن جمهوری و آزادی با نظام فعلی ما.
هنوز می توان خوشبينانه نگاه کرد به اتفاقات، می توان اتفاقات امروز را به شمشير از رو بستن عده ای تعبير کرد ، که نهايتا باعث تسريع روند اصلاحات خواهد شد. می توان خوشبين بود که اشکالات اساسی قانون اساسی و نظاممان آشکار شد، نه برای ما، که برای دنيا. می توان خوشبين بود که بعد از اين چند سالی که از تشکيل احزاب مختلف در ايران گذشته، امروز مردم احزاب مختلف را شناختند و تشخيص دادند که به کدام حزب و گروه می توان اعتماد کرد. مجاهدين و مشارکت، اين بار سر فرود نياوردند و تا آخر شرکت در انتخابات را تحريم کردند.

حس می کنم مردم بی تفاوتند و اين بيشتر آزارم می دهد. نسلهای قبل از ما خسته اند و گرفتار. نسلهای بعد از ما بی تفاوتند . انگار کسی اعتراضی ندارد. از وقتی در ايران دانشگاه داريم، در هيچ برهه زمانی دانشجوها و دانشگاه ها اينقدر انفعالی عمل نکرده اند. نسل ما، نسلی بود که 18 تير را تجربه کرد ، اما انگار دانشگاه ها کم کم فعاليتهای سياسی و حتی اجتماعی دانشجويان را، پس از نسل ما بدرقه کردند.

يکی دو روز پيش در عرض چند ساعت، بيشتر از 15 بار روی مبايلم اين پيغام را دريافت کردم: صندوق های انتخابات در روز جمعه، تابوت آزادي اند. در تشييع جنازه آزادی شرکت نکنيم ...
اما کاش بجای اينکه من اين پيغام را 15 بار دريافت کنم، مردم شهرستان های کوچک تر و روستاها هر کدام يک بار آن را دريافت می کردند.آنها تلويزيون نگاه می کنند. رسانه ملی! (جلوی تلويزيون نشستن،اين روز ها برايم يک نوع عذاب خودخواسته محسوب می شود.) اما حتی اگر آن رسانه هم نتواند نظر آقایان را برآورده کند، گفته می شود شش ميليون شناسنامه جعلی برای استفاده در انتخابات موجود است.

امروز روزنامه هايی را که هر روز صبح بدون استثناء ، روی ميز خانه مان می ديدم، بسته اند.

Tuesday, February 17, 2004

احتمالا اين تابلو رو می شناسين. بالرين ( یا به انگليسی ستاره ) ، اثر دگا. اين نقاشی رو خيلی دوست دارم. دگا البته اتودهای زيادی روی بالرین زده، ولی اين بهترینشونه و اصلا جزء شاهکارهای دگا محسوب می شه. اما حسی که من نسبت به این نقاشی دارم، یه جور دیگه است. خیلی دوستش دارم چون احساس می کنم دختره آزاد و رهاست، همین حالا هاست که از زمین کنده بشه و پرواز کنه . حس می کنم به اطرافش و به آدمها بی توجهه و از اونا جداست...
اصلا زياد توضيح دادنی نيست! خودتون نگاش کنين ديگه ...

Sunday, February 15, 2004

لذت زندگی .

يکی از لذتهای زندگی، سورپريز شدن با يک هديه است. اين لذت خيلی بیشتر می شه اگر ساعت نه شب خسته برسی خونه و بهت بگن که يک بسته برات اومده -مثلا رسمی- و روش نوشته باشه خانم مهندس...، و وقتی بازش کنی، ببینی که توش گل و کادوئه. اون وقت همه غرهای زندگی يه مدتی يادت می ره و يه لبخند پت و پهن همه صورتت رو می پوشونه و نمی تونی خوشحاليت رو از گرفتن يک بسته رسمی(!) پنهان کنی. تازه، بعد از اون، تشکر کردن از کسی که لحظات شاد و لذت بخشی رو بهت هديه کرده ( که از خود هديه خيلی مهمتره) خودش کلی کيف داره.
خوب، درسته ، خودم با هر کلمه ای که می نوشتم تناقض رو احساس می کردم. حتی قبل از اينکه دوستی عزيز متذکر بشه. اما با صحبت های ايشون روشن تر شد برام که اين اشتباه از کجا ناشی می شه. دیدگاه سوژه باور . در واقع من با يک تفکر سيستمی دنيا رو به درون خودم و بيرون خودم تقسيم کردم، جمله اول نوشته ام اينجوری شروع می شه: "من در دنيايی زندگی می کنم که بخش خيلی کوچکی از ذهنم رو مشغول می کنه" جمله ایه که از لحاظ منطقی غلطه. خوب دنيايی که من در اون زندگی می کنم همون دنیای ذهنمه و اون همون دنیای بیرونه. اصلا درون من و دنیای بیرونی من (استفاده از کلمات درون و بیرون به این نگاه قوت می بخشه) در عرض هم قرار ندارن.
خوب، من تسليم. ولی حسی که موقع نوشتن اون متن داشتم رو هنوز از دست ندادم. شايد بايد بگم بعضی موضوعات، توی ذهن من می مونن و اونقدر رسوخ می کنن، که جزئی می شن از مسير نگاه من به موضوعات ديگه. البته در مورد همه آدمها اين اتفاق می افته، تفاوت در اينکه که در مورد من (شايد هم، بيشتر در مورد خانمها) اين موضوعات خيلی شخصی هستند، کاملا وابسته به زندگی خصوصی و روحيات من.

Friday, February 13, 2004

من در دنيايی زندگی می کنم که بخش خيلی کوچکی از ذهنم رو مشغول می کنه. ذهن و فکر من، بيشتر منعطف به درون خودمه. بيشتر درگيريها و کشمکش های ذهنی من درونی هستند. من به اجزا، مناسبتها و واقعيتهای دنيای بيرون بی توجه هستم، مگر اينکه به نوعی در ارتباط مستقيم با من و ذهنياتم قرار بگيرند. در واقع تنها وقتی واقعا درگير کار يا فکر روی موضوعی بيرونی میشم، که قبلا اون موضوع رو درونی کرده باشم. حتی به تمام حادثه ها و رويدادها و آدمهای اطرافم، از پس لايه لايه درون خودم نگاه می کنم. گاهی اونقدر غرق خودم و نوع نگاه و فکر خودم هستم که از يک نگرش يا فکر بيرونی در زمينه موضوع مشابه، تعجب می کنم و شوکه می شم. زاويه ديد من به دنيا، به همين جهت زاويه ای بسته است که به طرز غير قابل اجتنابی به لايه های سازنده شخصيت سردرگم من وابسته است.

مطمئن هستم که بخشی از اين خصوصيت ، (که البته به طور نسبی شامل همه آدمهای دنيا می شه، ولی شدت اون فرق داره) به تفاوت ميان زنها و مردها بر مي گرده. به نظر من مردها عموما برون گرا تر هستند. و زنها عموما درون گرا تر.
نه، اين چيزی بيش از تنوعه. برای من که زياد آدم تنوع طلبی نيستم، و هميشه دلم ثبات و امنيت می خواد، حتما بايد اونقدر جمع می شد و جمع می شد، تا تصميم می گرفتم تغييری ايجاد کنم ... خنده دار اينجاست که هنوز هيچی نشده دلم برای صفحه قبلی تنگ شده ...

Wednesday, February 04, 2004

خوب، همه چيز تمام شد. تحصن، يکه به دو و دست و پنجه نرم کردن های هر دو جناح تمام شد. رهبر دخالت کردند و گويا همه چيز به خوبی و خوشی به پايان خواهد رسيد !!!
بيچاره مردم ايران که نتوانسته اند در تمام عمرشان مزه دموکراسی را بچشند، نتوانسته اند اصلا آن را حس کنند تا ياد بگيرند که حق دارند. تمرين می خواهد. بايد کم کم جا بيافتد. بايد از درون متحول شويم ...

شايد هم اميد نابجا بسته بوديم، راه صد ساله را يک شبه نمی شود پيمود... آن هم با اين شرايط. اگر بخواهيم برويم، به ناچار به بيراهه خواهيم رفت ...

Sunday, February 01, 2004

درسته، اون لينکی که فرهنگ اينجا گذاشته ، مشروحش در روزنامه های شرق و ياس نو چاپ شده و ديدم. اين لينک رو هم ببينين ، اگر چه خوب پشت پرده هست، ولی جالبه ... واقعا هم مريض شدن رييس جمهور در اين موقعيت عجيب بود ...
سحابی هم در ياس نو امروز مصاحبه ای انجام داده که جالبه، مقايسه کرده اوضاع امروز رو با کودتای 28 مرداد...

فعلا همين

Thursday, January 29, 2004

اتفاق بسيار فرخنده ای بود ، اینکه بليت تاتر تيتوس آندرونيکوس به کارگردانی روبرتو چولی خودش اومد و افتاد توی دامنم (به بعضی از دوستان هم زنگ زدم که پيشنهاد کنم بيان ، ولی هيچ کدومتون در دسترس نبوديد) و بالاخره باعث شد برای اولين بار توی عمر جشنواره ها، يک تاتر از روبرتو چولی ببينم.

تيتوس آندرونيکوس اثر ويليام شکسپير است با موضوع درگيری رومی ها و گوتهاست و کشت و کشتار ميان آنها . در توضيح آمده: " اگر ايتالياييها "کمديا دل آرته" را بوجود نياورده بودند، تيتوس آندرونيکوس اولين اثر در اين نوع نمايش محسوب می شد."شکسپير در اين اثر خشونت و تلخی را با رگه هايی کميک ترکيب کرده و اثری قابل توجه ارائه کرده و روبرتو چولی از عهده کارگردانی اون به خوبی بر اومده.


و اما گفتنی های تاتر اينکه :
صحنه بسيار ساده ، اما کاملا کاربردی طراحی شده بود. نورپردازی و صدا بدون اينکه در مرکز توجه بيننده قرار بگيرن، خيلی خوب کار شده بودند.
موضوعی که برای من خيلی جالب بود، اين بود که روبرتو چولی در چند صحنه، (به تناسب فرم) از موسيقی سنتی ايرانی استفاده کرده بود.
موضوع جالب توجه ديگه اينکه ، در اين تاتر در چند نقش مختلف، زن به جای مرد و برعکس، مرد به جای زن نقش ايفا می کرد. مثلا تامورا (شهبانوی گوتها) مرد بود. به نظر من اين کار نشون می ده که اين آخرين مرزها هم برای يک هنر پيشه وجود نداره. هنرپيشه ، هر دو نقش رو در صورت لزوم می تونه بازی کنه.
حتی در اين تاتر اندام و هيکل هنرپيشه ها، نقش تعيين کننده ای در انتخاب جايگاه اونها نداشتند. مثلا تيتوس سردار رمی، يک زن نسبتا ريز نقش بود. در عوض نقش تامورا، مردی بلند قد و قوی هيکل بازی می کرد.
ولی عجب هنرپيشه های قوی ای دارن. واقعا عالی بازی کردن بيشترشون.
شخصيت خادم روميها ، که تاتر با حضور اون در صحنه آغاز می شه، نقش بسيار جالب و کليدی ای در نمايش داره. به نظر مياد، اين همون نقطه ايه که شکسپير سعی می کنه از انسانيت صحبت کنه.
یکي از قشنگترين بخشهای نمايش، صحنه ايه که تيتوس در نقش آشپز، با غذايی که از گوشت پسرهای تامورا درست کرده، از تامورا و قيصر پذيرايی می کنه.

همين !
حافظ برام از شيراز يک فال فرستاده. و عجب فالی...

دوستان وقت گل آن به که بعشرت کوشيم
سخن اهل دلست اين و بجان می نوشيم
نيست در کس کرم و وقت طرب می گذرد
چاره آن است که سجاده بمی بفروشيم
خوش هوايیست فرح بخش خدايا بفرست
نازنينی که برويش می گلگون نوشيم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنرست
چون از اين غصه نناليم و چرا نخروشيم
گل بجوش آمد و از می نزديمش آبی
لاجرم زاتش حرمان و هوس می جوشيم
می کشيم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشيم
حافظ اين حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانيم که د ر موسم گل خاموشيم

و شاهدش:
ما شبی دست بر آريم و دعایی بکنيم
غم هجران ترا چاره ز جايی بکنيم
...

Wednesday, January 28, 2004

-=- من از داتک متنفرم

-=- دکتر سروش در ياس نو مقاله ای نوشته ( شنبه و يک شنبه همين هفته ) و به مبحث انتخابات پرداخته. مقاله خيلی خيلی خوندنيه ایه. حيفه از دستش بدين ...

-=- مقاله های بهنود رو دنبال می کنين اين روزها؟ هم مقاله ها جالبن و هم از اون جالب تر، کامنت های زيرشون ...

-=- نوشته بلند ابراهيم نبوی رو توی وبلاگ هماد ديدم و خوشم اومد از خوندنش

-=- هيچ وقت از شخصيت مهران مديری خوشم نمی اومد، اگر چه واقعا بعضی تواناييهاش در کارگردانی و مديريت غير قابل انکاره . نمی دونم همه اين چيزها فقط به خاطر پوله؟ نکته جالب اينه که اولين باره بعد از مدتها، راستی ها ی افراطی در رسانه ملی يک کاری می کنن، و کسانی با خوشحالی و تشويق به اون کار نگاه می کنن، که درست بايد نقطه مقابل راستی ها باشن. ائتلاف نا گفته و نا نوشته جالبيه.
(برنامه جمعه شب نقطه چين، جدا زننده بود)

-=- به سايت شورای نگهبان سر زدين؟ شايد براتون مقاله ها، تحليل ها و مطالبی که نقل شده جالب باشه، ضمنا يک ستاد خبر داره که نظراتتون رو دريافت کنه !

-=- امشب شب خيلی خوبی بود، از بانی اين شب خوب، بازم ممنوونم ...

Friday, January 23, 2004

واقعا نمی دونم اين چه وضع کانکشنه، داتک، بلاگر رو بسته ... منم نوشته هام روی دستم باد کرد!
هومن رفت. باهاش خداحافظی کردم همين الانا... يه جورايي احساس می کنم دل کنده از زندگی تو ايران. اصلا از ايران دل کنده ... احساس می کنم همه وابستگی هاش رو تک تک بريده و رفته ... دلم گرفت کلی امشب.
امروز يه عالمه پازل ساختم . از مجموعه کلمنتونی بازم همين تابلو رو. من واقعا دوست دارم اين کار رو ، وقتی پازل درست می کنم، با تمرکز به دغدغه هام فکر می کنم... پازل درست کردن يه جور آرامش خوبی برام داره ...
و اما چه خبر در زندگی؟
اول اينکه اينو بهش می گن دلچه ويتا! نه زندگی خالی!

دوم (حتی با و جود اينکه) علی هم رفت، و رفت که رفت که رفت ... و دلمون گرفت کلی .
من علی رو خيلی کم می ديدم، با اين وجود امشب يک دفعه رفنتش رو احساس کردم، حس کردم يک آدم پر شور و انرژی، يک دوست گرم و شاد، وقتی بره، رفتنش و نبودنش حتی اگه تناوب ديدارها و گفتگوهامون خيلی کم بوده باشه، محسوسه کاملا.دلم براش تنگ میشه...

سوم قبل از رفتنش هم متلکی به ما گفت، با همدستی نادر البته ... که بله، رفتين توی خبر و حالا يک کاری کردين ، فکر کردين چه خبره و ...

چهارم اينکه جشن آخر بخش فرهنگی سفارت اتريش هم خيلی جشن خوبی بود و انصافا بعضی نوازنده ها واقعا متبحر بودند، مخصوصا در نيمه دومش، و کلا شب خوبی بود.
و در حاشيه چهارم اينکه پيام رو ديدم اونجا و خوشحال شدم از ديدن مجددش، بعد از سالها.

پنجم اينکه کتاب فرهنگ زبان مخفی رو که يک ماه پيش خونه نادر اينا ديده بودم گرفتم و خوندم :
پنجم الف - کار منشاء و چارچوب پژوهشی داره و از اين لحاظ به نظر من قابل تقديره،
پنجم ب - نمی دونم نشر اين کتاب تا چه حد کار درستی بوده ، آيا اصولا هر کار تحقيقاتی در اين حد می تونه چاپ بشه؟ چيزی که مسلمه چاپ اين کتاب به نشر اصطلاحاتش در جامعه کمک می کنه، بی ترديد. اصطلاحاتی که شخصا خيلی هاش رو نشنيده بودم.
پنجم پ - اما متاسفانه به نظر می رسه اين کتاب، جزء کتابهای بسيار پر فروش خواهد بود.

راستی نادر، تو می دونستی گلوکليش گلوکليش يعنی خوشبخت، خوشبخت، نه؟
شنيده ها

گروه اول : در اين دسته بحث ها که بيش از همه متداول هست و شنيدنشون آروم آروم عادی و روزمره شده، اينطور مطرح می شه که ما اصلا اعتقادی به اين حاکمان و اين حکومت نداريم و بی اعتقادی خودمون رو بايد با رای ندادن نشون بديم. چون رای دادن يعنی قبول و التزام چارچوب اصلی حکومت،
(حرفهايی مثل: "همه چيز طبق برنامه است، اينا با مردم بازی می کنن، تا کی بايد به برنامه از قبل تعيين شده شون تن بديم، يه جايي بايد بگيم ما اصلا اين حکومت رو نمی خوايم، اينا هم سوپاپ اطمينان بودن، همه از خودشونن، بالاخره بايد يه جايی جامعه همراهی شون نکنه تا معلوم بشه مقبوليت ندارن، با اين رويه کار جامعه و حکومت درست نمی شه و ... )

گروه دوم : گروه دوم ، دسته ای هستند که به انتقاد کارکرد و روند فعاليت اصلاح طلبان می پردازند و از اين نقد ها به اينجا می رسن که تحولات ايجاد شده (اگر اين دسته اصولا به ايجاد تحول معتقد باشند)، مطابق انتظارشون نبوده،
(حرفهايی مثل : " اشاره به فرصت سوزيهای رييس جمهور ، و يا اشاره به مفاسد مالی شنيده شده، و يا جديد تر، چرا الان تحصن کردن، اين همه و در مورد اين همه کارشکنی ها می تونستن اعتراض کنن، اينا فقط سنگ خودشون رو به سينه می زنن و .. و ...)

گروه سوم: پيش بينی مثبت در زمينه حکومت يکدست راستی، آينده حکومت راستی رو می بينن، آينده ای که تقريبا همگی معتقد هستند در اون،راه رفته قابل بازگشت نيست، آزادی رو نمی شه گرفت، اختناق نمی شه ايجاد کرد و آگاهی رو نمی شه پس گرفت ... در اين گروه، بعضی ها تکصدايی شدن حکومت رو باعث پيش رفتن کار می دونن، بعضی ها پيش بينی آزادی (ظاهری) بيشتر ، رابطه بلافاصله با آمريکا و ... رو می کنن و ...)

مخلوطی از اين چند دسته حرف، پشت سر هم، توجيه رای ندادن در انتخابات مجلسه. البته در سطح عامه.

من سطح ديگه ای از برداشت و گفتگو رو قائل هستم که در اون سطح هم در زمينه انتخابات ترديد وجود داره. و اين ترديد رو بيش از هر چيز رد صلاحيت های اخير (که مثلا بازارگرمی انتخابات می خوانندش!) ايجاد کرده.
مسلما هر سه دسته بحث بالا قابل نقد و پاسخگويی هستند، ولی نگاه من اينجا، نگاه ريشه يابيه.جناب بهنود نوشتن که متعجب هستند از اينکه هر چه موتلفه وعده داده بود، درست در آمد. ريشه هر کدوم از عقايد بوجود اومده رو در کجا می بينيد؟ استراتژيست های قوی و برنامه ريزان کارآمدی به کار گرفته شدند تا ...

Friday, January 16, 2004

اگر از امتحان ميتل اشتوفه زوای (که اصلا بلد نيستم و مثلا بيدار موندم که اونو بخونم بگذريم) بقيه زندگی خيلی خوبه. يه پوستر خيلی خيلی بزرگ از تابلويي که همين الان روی صفحه می بينين، يعنی کيس کليمت رو از هومن سوقاتی گرفتم ... هيچ سوقاتی ای نمی تونست اينقدر خوشحالم کنه ... ضمنا از ديدنش دلم باز شد کلی، ولی فکر دوباره رفتنش و رفتنش برای هميشه، ناراحتم می کنه ... آدم باسرمايه های زندگيش زنده است. از اين ميون آدمها مهمترين سرمايه آدم به نظر من دوست و فاميل هستند... مثل برادر هميشه می تونستم روی هومن حساب کنم، اما کند و رفت. می گم کند، چون ديگه هيچ چيز هيچ وقت مثل قبل نمی شه ... چون اين تفريحی به ايران سر زدن های چند سال يک بار، هيچ جوری جای خالی دوست و برادری رو که رفت برای من پر نمی کنه .
اما بگذريم. اومدنش خيلی خوب بود، واقعا شيرين بود و کلی خوش گذشت ...

ديگه چی؟ آها ... هفته پيش ايسنا کار ما رو معرفی کرد. و خوب، توی چند تا روزنامه هم کارمون چاپ شد. اما احتمالا به زودی سايت خودمون رو خواهيم داشت و در مورد کارمون مفصل تر اونجا خواهم نوشت. فعلا اين لينک ايسنا رو ببينين

به همين دليل، می خوام راجع به خوبهاش هم بنويسم، اگرچه مطمئنا دائمی نيست ...

در حاشيه کنسرت شجريان ، اجرا به نفع زلزله زدگان بم:

* عجب کنسرتی بود، واقعا عالی بود...
* از صدای بی نظير شجريان و مهارت بی حد نوازندگانش که بگذريم (عليزاده و کلهر) بايد بگم نسبت به کنسرت های سنتی که توی سالهای اخير گهگاهی رفتم، اجرا و خدمات کيفيت بالاتری داشتند،جزء مرتب ترين کنسرت ها بود. صدابرداری، فيلمبرداری، پخش مدار بسته روی منيتور های سالن ، نورپردازی، طراحی صحنه و ... همه نسبت به بقيه کنسرت ها خوب کار شده بود.

* با اينکه قبلا صدای همايون شجريان رو شنيده بودم ،بازم اولين باری که توی کنسرت شروع کرد به خوندن شوکه شدم. مونيتور نشون می داد که همايون شجريان همراهی می کنه، صدا اما صدای محمد رضا شجريان بود... گم در صدای پدر ! درسته، واقعا به پحتگی و وسعت صدای شجريان نيست صدای پسرش، ولی خيلی خوب امشب قابليت های صداش رو نشون داد...
* عليزاده و کلهر طبق معمول ، خيلی عالی کار کردند؛ شنيدن و ديدن هم نوازيشون واقعا لذت بخشه،
* دوربين های مداربسته، توی تماشاچی ها روی صورت آشناها زوم می کردند که از اون ميون از همه جالب تر ، سايه بود. فکر نمی کردم ايران باشه و از ديدنش تعجب کردم ...بخشی از شعر اجرای امشب از سايه بود.
* سالن مملو از آدم بود، ولی نظمی وجود داشت که باعث می شد شلوغی ناراحت کننده نباشه ...سالن 5000 نفره و بسيار بزرگه. بخشی که رو به پشت صحنه داشت بسته شده بود و بنابراين چيزی نزديک به 4000 نفر جای تماشاچی وجود داشت که پر شده بود. دم در سالن ازدحام بود و پليس حاضر بود تا جمعيت رو راهنمايي کنه...
* من از سالن وزرات کشور اصلا خوشم نمياد، آخه آدم با اين عظمت سالن طراحی کنه و بسازه، به اين زشتی؟ داخل سالن اصلا قشنگ نيست، طراحی داخلی واقعا ضعيفی داره. ورودی ها و خروجی ها متناسب با تعداد آدمها طراحی نشدن. سيستم صوتی نداره سالن، برای سالن به اين بزرگی مجبور شده بودند سيستمهای صوتی به چه عظمتی به صورت موقت حمل کنن وبيارن توی سالن. خارج ساختمان هيچ فکری برای عبور و مرور نشده، حتی ساعت 1 شب که هيچ کس از خيابان فاطمی عبور نمی کنه ، می تونست اونجا ترافيک ايجاد بشه، چه برسه به سر شب. مشکل ترافيک و پارکينگ برای اين سالن مشکل بزرگیه

* محمد رضا شجريان جوانتر شده بود... لبته به لطايف الحيلی ...
*ميانگين سن تماشاچی ها از کنسرتهايي که اخيرا رفته بودم بالاتر بود، ولی از اونچه که انتظار داشتم پايين تر بود. راستش فکر نمی کردم هنوز اينقدر جوون علاقمند به موسيقی سنتی داشته باشيم... البته خداييش از نسل سوم ما خبری نبود، يعنی از بچه های دبيرستانی يا اوايل دانشگاه ... اما سالن طور خوبی بود، همه خيلی با فرهنگ بودن نمی دونم چرا! و البته خيلی هم علاقمند
* راستی! اصلا يادم رفت بگم برنامه چي یود! بخش اول دستگاه نوا و کردبيات بود ، تصنيف دل ديوانه، تصنيف بی همگان، و آواز کرد بيات و ... بخش دوم دستگاه راست پنجگاه بود با تصنيف های سمن بويان و فرياد و بوسه های باران و ...در نهايت به عنوان بيز مرغ سحر رو خوندن، و چه خوندنی ، و مردم همراهی کردن

* جای دوستانی که نتونستن بيان ، مخصوصا آلما خانوم واقعا خالی بود ...
آلما و آوينه از وبلاگم خوششون نمیاد، به نظرشون تلخ و منفی میاد نوشته های من ...خودم که فکر می کنم، می بينم علتش اينه که من فقط وقتايی توی وبلاگم می نويسم، که شاد و سرحال نيستم! وقتايي که شوق زندگی ندارم .. شايدم حق با اوناست ...