Sunday, June 27, 2004

بيکل، من (!) و دست بردن در شعری که الميرا زياد دوست داشت!

اگر می خواهی نگهم داری دوست من
از دستم می دهی

اگر می خواهی همراهيم کنی دوست من
تا انسان آزادی باشم،

ميان ما همبستگی از آن گونه می رويد
که زندگی ما هر دو تن را
غرقه در شکوفه می کند.

مارگوت بيکل


اگر می خواهی نگهم داری دوست من
پس محکم بغلم کن

اونقدر محکم؛ که بمونم هميشه

من !

Saturday, June 26, 2004

اين ديگه "لذت زندگی" نيست ، خود خوشبختيه.

خوشبختي اونه که نيمه های شب، وقتی گيج خوابی و ميون کابوس هات دست و پا می زنی ، بيدار بشی تا برای يک لحظه هم که شده، بفهمی معنی عشق چيه.

Thursday, June 24, 2004

انتخاب اردشير رستمی برای آغاز اين تابستان، عاليه. تابستانی که مال ماست .


تو از ابديت هر چيز می آيی
و لحظه ها
با تو آغاز می شوند
و زير آفتاب
به جز چشم های روشن تو و
تکرار دستان من
هيچ چيز تازه نيست.

عبدالله کوثری
آخه يورو دو هزار و چهار، بدون ايتاليا و با انگليس ... ؟

Monday, June 21, 2004

غير قابل توصيف بود. در کلمه جا نمی شد...
فکر می کردم احساس سلولهای پوست، خيلی مربوط می شه به چيزی که توی دل آدم می گذره... ولی نه... مثل اينکه اونا خيلی مستقل هستند ...

Wednesday, June 16, 2004

هميشه گذر، هر بار گذر، گذر برای هميشه، گذر ، گذر ، گذر ...

Sunday, June 13, 2004

ف .ميم .الف. مال من است. يک بار و برای هميشه از تو خارج شده است. حتی شايد حواست نبوده وقتی می بخشيديش. اما حالا ديگر مال من است.

سخن از قرابت عشق و زنجير يا عشق و رهايی نيست. سخن حتی از تعلق خاطر هم نيست. سخن از خوشبختی داشتنش است. شادی داشتن ف.ميم.الف ، برای خودم.

ف.ميم.الف ديگر مال تو نيست.از تو خارج شده. تو مولفش بودی يا خالقش، يا هرچه، اين ديگرمهم نيست. حالا مال من است که خواندمش، و آنقدر دوست داشتمش که هزاران بار به آن برگشتم، و هزاران معنی اش دادم، و هزاران بار تکرارش کردم برای خودم و برای تو. حالا مال من است ف.ميم.الف.

نمی دانم در آن لحظه که بازيگوشانه و با سرخوشی خلقش کردی ، می دانستی چه می کنی يا نه.حتما نمی دانستی. نمی دانستی که بزرگ می شود ، که اينقدر معنی پيدا می کند، که اينقدر تاثير می گذارد، که برای فقط يک بار خوانده شدن خلق نشده، که می رود توی دل من و همان جا، جاخوش میکند...

ف.ميم.الف. مال من است. برای هميشه مال من است.

Saturday, June 05, 2004

ماه
امشب ماه اينقدر گنده بود و اينقدر پايين بود، که فکر کنم از بالای خيلی از پشت بومهای تهران، دست آدم بهش می رسيد...

Wednesday, June 02, 2004

تاتر "خانه در گذشته ماست" رو ببينيد.
هيچی جز اين نمی شه گفت، نه يک کلمه بيشتر، نه يک کلمه کمتر. ببينيدش...
تاتر شهر، تالار سايه