Friday, November 02, 2007

یکم .دیشب رفتیم کنسرت محمدرضا لطفی توی لندن. بداهه نوازی بود به مناسب هشتصدمین سالگرد تولد مولانا. شب خیلی خوبی بود و کنسرت هم عالی بود... نمی دونم چه حکایتیه که اینجا اجرای ایرانی رفتن خیلی بیشتر می چسبه مثلا بی بی سی یک برنامه کمدی-خبری-سیاسی داره که با اخبار روز و مسئولین شوخی می کنه و مجری این برنامه هر دفعه یک نفره؛ و یکی دو شب پیش مجریش امید جلیلی بود و خیلی برنامه رو خوب اجرا کرد و کلی خنده دار بود؛ درضمن کلی اخبار ایران رو زیاد توی برنامه آورد و از همه جالب تر اینکه دو تا چند ثانیه ای یک رقص آنچنانی ایرانی کرد که تماشاگرهای انگلیسیش روده بر شدن از خنده. و اونم خیلی چسبید؛ راستی امید جلیلی هنرپیشه و کمدین انگلیسیه که از پدر و مادر ایرانی توی لندن به دنیا اومده. اینم وبسایتش

دوم. آخر هفته گذشته از طرف شرکت برای یک نمایشگاه رفتم نیوکاسل. شهر قشنگیه. فرصت زیادی برای گشتن توی شهر نبود البته؛ فقط یکی دو ساعتی کنار رودخونه قدم زدیم. من همش منتظر بودم یک نشونه ای از معدن وصنعت و اینا ببینم؛ ولی بجاش تا دلتون بخواد بار بود و نایت کلاب و انواع و اقسام مراکز خوش گذرونی و عیاشی. توی این گردش کوتاه یک سری هم به سیج زدیم؛ ولی دوربینم باتری نداشت و عجله هم داشتیم؛ شرمنده دوستان معمار. به خودم قول دادم حتما یک بار تفریحی برم نیوکاسل و برای یک اجرا برم سیج؛ بعدم یک گزارش کامل تصویری ازش تهیه کنم؛ در عوض خوبی این سفر این بود که نمایشگاه توی سنت-جیمز-پارک که استادیوم نیوکاسل یونایتد هست برگزار شد و منم از فرصت استفاده کردم و برای اولین بار یک استادیوم فوتبال درست حسابی رو اینجا دیدم. البته خالی! قرار بود همون شب توش مسابقه برگزار بشه و داشتن آماده اش می کردن؛ به هر حال کلی چسبید دیدن ورزشگاه به اون عظمت


سوم. اتفاق دلگیر کننده ای که توی این سفر افتاد این بود که توی نمایشگاه یک دانشجوی ایرانی اومد غرفه ما. من حواسم نبود و داشتم با یک نفر دیگه صحبت می کردم؛ از میونه صحبت هاش توجهم جلب شد بهش؛ چون دیدم میون حرفهاش گفت ایران. داشت در واقع برای پیدا کردن کار توی زمینه فن آوری اطلاعات صحبت می کرد با همکارم و می گفت که کارش خیلی خوبه و خودش دفتر مشاور خودش رو توی ایران داره و ... درست که دقت کردم دیدم ایشون یکی از رتبه های یک و نیم رقمی کنکور بوده (یعنی دو رقمی خیلی نزدیک یک رقمی) که فارق التحصیل شریفه و تمام حرفهاش راجع به سابقه کارش هم درست بود؛
واقعا غصه م شد که وضعمون طوری شده که کسی با این شرایط دلش می خواد هر جور شده توی شرکتی کار کنه مثلا مثل شرکت ما که با اینکه شرکت مشاور در انواع زمینه هاست؛ ولی اتفاقا بخش فن آوری اطلاعاتش خیلی قوی نیست؛ چون بیشتر روی زمینه ساختمان سازی متمرکزه و اون بخش هاش قوی تره
از فکر اینکه شرایط ایجاب کرده که خیلی از ایرانی ها راضی باشن هر جوری شده کار پیدا کنن اینجا، هر کاری، دلگیر شدم؛ بدیش اینه که اینجا گاهی خیلی که تعریف کنی از خودت و سوابقت تاثیر منفی داره
منم خودم دو سال پیش این رو کم و بیش تجربه کردم؛ ویزام دانشجویی بود و دوست داشتم اینجا کار کنم؛ از ماه های اولی که شروع کردم به درس خوندن هم زمان برای پیدا کردن کار هم اقدام کردم. ولی چند تا شرکت با وجود رتبه پایین کنکور و معدل خوب دانشگاه و سابقه تحقیق وکاری که داشتم تقاضام رو رد کردن. کار پیدا کردن بدون اجازه کار اینجا یک مقدار دردسر داره. در مورد من نهایتا همون چیزی شد که می خواستم؛ ولی توی نیوکاسل کلی این موضوع دلگیرم کرد. بدیش این بود که چون من نماینده شرکت بودم اونجا نمی تونستم با اون آدم شخصی و جدا صحبت کنم ؛ کاری که واقعا دلم می خواست بکنم و یک کم بهش از تجربه خودم بگم ...نشد

چهارم. سر تحریم های اخیر من زودتر خبر داشتم از خانواده ام، بردارم گفت ا؟ جدی؟ من نشنیدم هنوز کسی توی ایران نگفته و اینجا اخبار و همه بحث های برای مدت کوتاهی مترکز بود روی اثر تشدید تحریم روی ایران؛

پنجم. قیصر امین پور رو دوست داشتم؛ حیف...؛

ششم. دور زندگی تنده و فرصت برای نوشتن کم و حرف زیاد... یک شب هم که برای نوشتن آدم وقت میذاره باید نگران کم خوابی و فردا و کار باشه و ...؛

هفتم. اگه آلمه خانوم سر کشید به اینجا لطفا به من خبر بده که کار پنجولانه اش دارم

1 comment:

Bamdad said...

پووووووووووف! بالاخره من تونستم این‌جا کامنت بذارم. روی همه‌ی این پست‌های اخیرت که خواستم بکامنتم این بلاگر اذیت می‌کرد وحشتناک.بعد خوب الان دیگه هیچ حرف خاصی تو ذهنم نیست :d