Monday, September 03, 2007



یک کوچه باریک رو تصویر کنید توی شهر شلوغ لندن با اون همه ساختمونهای بلند، که می رسه به دو تا حیاط کوچیک تودرتو. وارد حیاط ها که میشین انگار دیگه اونجا این شهر نیست. حیاط اول یک باغ طراحی شده کوچیکه و وسط حیاط دوم یک چادر کوچیک (بافته شده از پشم بز) نصب هست که محل گردهم آییه آدمهاییه با عقاید و فرهنگ های مختلف برای تبادل نظر؛

این دو تا حیاط حیاط های یک کلیسای قدیمی هستن که هزار سال عمر داره، اگرچه پنجاه سال پیش نوسازی شده...؛



و داخل کلیسا چه خبر بود که گذار من به اونجا افتاد؟ مثل یک مهمونی پنجاه شصت نفره ایرانی می موند، (البته با یک عده مهمون غیر ایرانی). برنامه متنوعی بود، از چنگ آمریکای لاتین (یک نوازنده جوون از پاراگوئه) و آواز اسپانیایی گرفته تا شعرفارسی و داستان خوانی؛
به من کلی چسبید. اعتراف می کنم هیچ وقت از شعر براهنی روی کاغذ خوشم نیومده بود، هیچ ارتباطی باهاش برقرار نمی کردم (الان میکنم؟ نمی دونم!) ولی وقتی خودش شعرهاش رو می خونه، صدای شعر کلی فرق می کنه و یه چیز دیگه میشه؛ شعرکلی فرق می کنه؛

آنك ستاره ها همه سیاره های سر
سیاله ی طراوتی از شیوه های دف، دفدفدفست كه میكوبد؛
میبارد
دف مثل مخملی ست كه با سحرش
سیاره های عاشق و شیدا را
پوشانده است
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی دفِ دیوانه، دفدفِ
دیوانه، اِی ی ی ی . . .؛
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی ی ی ی . . .؛
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی دفِ دیوانه، دفدفِ دیوانه، اِی ی ی؛
ای. . .اِی ی ی ی . . . ؛

مهستی شاهرخی بخش هایی از یکی از داستان هاش رو خوند که راستش من نه از داستان چندان خوشم اومد و نه از خوانشش.
یک شاعر و مترجم انگلیسی به اسم استفان واتز یکی از اشعارش رو به اسم پرنده های لندن شرقی خوند:؛

...
Is this just a dream ?
this
parliament of birds, these
migrations
this flight path of swifts and swallows
this discourse on the sanities
this journey to be made
across breath
or
the stupidity of ever drawing
boundaries
When you live on the twenty-first floor and down
there in the paved market you can see
your friends ...

اما کسی که بیشتر از همه دوستش داشتم ریچارد مک کین بود، شاعر و مترجم انگلیسی که مسلط به زبان های روسی و ترکی و کمی فارسی و عربیه و آدم فوق العاده شیرین و دوست داشتنی ای بود. شاعر بودن از قیافه اش می بارید اصلا. حیف که شعری رو که اونجا از خودش خوند پیدا نمی کنم... ؛

5 comments:

Bamdad said...

می‌گم... قیافه‌ی این‌جا عوض شده نه؟ یا من دارم اشتباه می‌کنم؟ به هرحال احساس کردم خوشگل‌تر شده :)
چه جای جالبی‌یه این‌جا که درباره‌ش نوشتی!
و درباره‌ی شعرهای براهنی هم اصلن شنیدنی‌ان شعرهاش به نظر من

Sir Hermes Marana said...

حالا همین دف دفدفددددف دف و این ها را کاش می بودید آن حوالی سال های 78 و این ها و اجرای پژوهشی آقای نامجو را می شنیدید که چه غوغایی بود با صدای دف و این ها

yoota said...

نمی دانم به خاطر رنگ سفید پس زمینه هست یا توضیحات آرام آرام گزارش گونه شما است که به دل نشتن این پست آخریتان و و دیگر نوشته هاتان ...

parham said...

پس حسابي چسبيده

Mona said...

salam. man avvalin bare weblogetoono mikhunam. kheili khub bood. be khosoos baraye man. kasi ke england memari mikhune va mohajerat karde, moshkelie ke manam gharare gereftaresh besham. mitoonam darkhaste ye meghdar rahnamayi konam? ye moarefie kholase az khodam inke, in term projeye faregho tahsilie licansamo midam va mikham baraye fall e 2009 eghdam konam. 1 sal ham be khodam forsat dadam ke rooye resume am kar konam. bebakhshid inghadr bi moghadame. inja nesfe shabe o man az zogham hamin alan har chi be zehnam resid o neveshtam.
hope to hear from you.
Mona