Sunday, September 14, 2003

این مطلب را فقط در وبلاگم می نویسم. حاضر نیستم در هیچ محکمه قانونی تاییدش کنم. (چون به زندگیم سخت علاقه مندم) بله. کار، کار من بود. مدتها منتظر آن روز بودم. نه اینکه فکر کنید فکرش ناگهان به سراغم آمده باشد ، نه. آرام آرام در ذهنم شکل گرفت تا به آنجا رسید. برنامه ریزی کار مشکلی بود. چون او هیچ برنامه منظمی که پایبند آن باشد نداشت. بالاخره بعد از مدتی مراقبت و با چند ترفند نه چندان پیچیده برنامه آن شب را تنظيم کردم. تقريبا دير وقت شب بود آن شب. شب حادثه. بیل را از بازار بزرگ خریده بودم و در صندوق عقب پنهان کرده بودم تا آن شب. شبی که با همه قدرتم بیل را بر فرق سرش کوبیدم.سر نازنين و بزرگش. سری که پر از فکر های بزرگ بود. میدانستم همه قدرت من کافی نخواهد بود تا با يک ضربه کارش تمام شود. اتفاقا دوست داشتم بعد از ضربه اول، آنقدر هوشیار باشد که مرا ببیند و موقعیتش را درک کند. حدس می زدم که فریاد نکشد .نکشید. اما ضربه من محکم تر از چیزی بود که پیش بینی کرده بودم. (در واقع بازوی محرکی را به علت قد بلندش به نیرو اضافه می کرد به حساب نیاورده بودم) حالش وخیم تر از آن شد که تصور کرده بودم. وقتی به زمین افتاد سریع طنابی را که برای مرحله بعد لازم داشتم بیرون آوردم. نشستم و سرش را روی پایم گذاشتم. نگاهم کرد اما نمی توانم حدس بزنم چقدر هوشیار بود. مرا شناخت اما در نگاهش سوالی نبود. و این مرا می آزرد. بوسیدمش. تا آنجا که نفسم اجازه می داد طولانی و سخت بوسیدمش. اعتراف می کنم که حالم را نمی فهمیدم. تنها از خیس شدن صورتش فهمیدم که اشک امانم نمی دهد. گویی هنوز عاشقش بودم. حتی می پرستیدمش. اما باید کار را به پایان می رساندم و همه این کابوسها را تمام می کردم. باید معیار و مقیاس زندگیم را از میان می بردم که نباشد. او را که درست مانند متر پلاتینی بود(که در پاریس یا حوالی آن به دقت نگهداری می شود و همه اندازه ها با آن سنجیده می شود) او را نقطه آغاز و پایان هر فکرم بود و ملاک هر کار. باید کار را به پایان می رساندم. نمی توانستم، هرگز نمی توانستم تحمل کنم و یا حتی تصور کنم که معیار و ملاک شخص دیگری باشد یا فرد دیگری را تربیت کند. آنطور که مرا، آرام آرام و با حوصله بزرگ کرد. نمی توانستم. می خواستم عشق اش برایم جاودانه شود. طناب را به دور گلويش پيچيدم. چیزی طول نکشيد که ديگر نفس نمی کشيد. اما از آن لحظه نمی توانستم سر بزرگ و عزيزش را روی پایم تحمل کنم. باید می رفتم، باید از آن همه زیبایی مرده دور می شدم. و شدم.
بله. کار، کار من بود.

Saturday, September 13, 2003

دو به یک عالمه، به نفع تو...

Tuesday, September 02, 2003

خواب می ديدم-خواب نه، کابوس- که در ميان جمعی ،آشنا و نيم آشنا هستم من. و تو هم...
نشسته بوديم دور ميزی و ...
در اون حال، با غمی که در خواب به يادش داشتم، سرم رو روی شونه کنار دستيم گذاشتم، که تو بودی،
...که تصور می کردم که تو باشی
مرد حرفی زد،جا خوردم، سرم رو برداشتم و نگاهت کردم،
تو نبودی
چهره نا آشنا بود و من،باز ويران...

يادت هست بدترين کابوسم را ..؟حالا باز...

Friday, August 29, 2003

مقدمه رو که خوندم ماتم برد، از عمران صلاحی به خاطر کاری کرده و از کاميار شاپور به تبعش بیزار شدم. ولی کتاب رو خيلی سريع بدون اينکه بذارمش زمين خوندم.
نامه های فروغ به پرويز شاپور . آقای صلاحی اول کتاب استدلال کردن که چون پرويز شاپور و فروغ فرخزاد و پدر ها و مادر هايشان هم، به رحمت ايزدی پيوسته اند، پس ديگه اين نامه ها خصوصی نيستند، بلکه همه ملت می تونن اونها رو بخونن !
نامه هايي که گاه با کلی اضطراب نوشته و رد و بدل می شدند تا به دست غير نيفتند.

و اما خود نامه ها... اين نامه ها رو که خوندم، فروغ جلوی چشمم زنده شد و جون گرفت. تبديل به يک آدم شد. هميشه برام خيلی دست نيافتنی بود...
آن کلاغی که پريد ،
از فراز سر ما،
و فرو رفت در انديشه آشفته ابری ولگرد
...

نامه ها رو فروغ بين 16 سالگی و 21 سالگی نوشته و توی کتاب، می خونين که چطور فروغ آروم آروم بزرگتر و پخته تر می شه. حس اون روزها ، تصور خانواده و خونه ای که فروغ توش بزرگ شده، و شخصيت پرويز شاپور . (متاسفانه نامه ها يک طرفه هستند. به نظر مياد پرويز شاپور خيلی مسئولانه تر و دقيق تر از نامه ها نگهداری کرده ...

با همه اين حرفها، و با اينکه روی هم رفته 2 ساعت بيشتر طول نمی کشه خوندن اين کتاب، فقط برای کسانی مي تونه جذاب باشه که همين دغدغه من رو داشته باشن...

Saturday, August 23, 2003

AirBoard