Saturday, September 15, 2007

VOA هادی خرسندی، مصدق و

از بیست و هشتم مرداد دیگه یک ماهی داره می گذره و من از اون روز همش فکر میکنم چند خطی راجع به موضوع کودتا و رسانه امروزی بنویسم جایی... و طبق معمول بخشی تنبلی و بخشی وقت کم، نشد. بخصوص که خوب نوشتن راجع به این موضوع کلی وقت می خواد و مطالعه ... تا اینکه چند روز پیش که هادی خرسندی مهمون صدای آمریکا بود؛ موضوع رو زنده کرد برام

و اما قضیه: اخیرا مدتیه که از اطراف و اکناف صداهای جدیدی شنیده میشه که می خوان بگن که کلا مصدق با کودتا کنار نرفت، در واقع اصلا کودتایی وجود نداشت!! و در نتیجه آمریکا هم نقش مهمی نداشت!! برنامه بیست و هشتم مرداد صدای آمریکا تا جایی پیش رفت که جناب نهاوندی برگشت به تعریف کودتا تا بگه که اصلا اتفاقی که افتاد اسمش کودتا نبود!!! و مقصر همه چیز مصدق بود و شاه تقصیری هم نداشت و غیره و غیره... همون زمان موج مقاله ها بود که بخصوص از جانب مشروطه خواهان (بخوانید سلطنت خواهان مدرن) توی سایتهای مختلف منتشر شد که دقیقا همین موضوع رو توجیه کنه. کاسه داغتر از آش که میگن دقیقا همینه؛

مسئولین درجه اول آمریکا و انگلیس میان از ملت ایران معذرت خواهی می کنن به خاطر دخالتشون؛ کلی مقاله چاپ میشه با استناد به اظهارات دست اندرکاران اصلی، اون وقت عده ای ایرانی! به خودشون این حق و این جرات رو میدن که کل ماجرا رو با استدلالهای بسیار سست و بی بنیاد زیر سوال ببرن و بازخوانی کنن تا انگلیس و آمریکا رو از معرض اتهام برهانند... ؛

و اما هادی خرسندی: چند روز پیش در صدای آمریکا برنامه داشت و راستش من از بعضی بخشهای برنامه خوشم هم نیومد، (مشخصا با نگاهش به اصلاح طلبان موافق نیستم) ولی خوب برنامه طنز خوبی بود؛ بخصوص که یک شعر خوند به اسم نوه جون که برای نوه اش که در بیست و هشت مرداد به دنیا اومده سروده و حسابی به برنامه بیست و هشت مرداد صدای آمریکا نقد کرده که فکر می کنم صدای آمریکا از دستش در رفت و پخش شد

...
روز بیست و هشت مرداد نوه جون دولت ملّی‌مون افتاد نوه جون
انگلیس میگه و آمریکا میگه مادلن البرایت میگه سیا میگه
میگن اون سال کودتا شد واقعاً طبق برنامه‌ی ما شد واقعاً
حالا یک عده‌ای حاشا میکنن سر اون دبه و دعوا میکنن
پرچم دروغشون رفته هوا وسط پرچمشون یه سنگ‌پا
لالالالا گل ذرت نوه جون وزیر اسبق هفت‌خط نوه جون*؛

،ا*مصراع آخر اشاره به جناب آقاي دکتر هوشنگ نهاوندي وزير اسبق آباداني و مسکن است

این رو هم اگه فرصت دارین ببینین؛ مطالبیه که نیویورک تایمز در مورد این کودتا در سال 2000 چاپ کرده؛ با کل مدارک سیا

عکسها از همونجا

Thursday, September 13, 2007

احمدی نژاد در اخبار کانال چهار تلویزیون سراسری انگلیس
مجری کانال چهار تلویزیون انگلیس جان اسنو رفته بود ایران که مستقیم و زنده با احمدی نژاد صحبت کنه . و چشمتون روز بد نبینه که این مصاحبه رو زنده دیدم و سرتاسر عذاب کشیدم علت اصلی عذاب کشیدن چی بود؟ مترجم ! برنامه ترجمه هم زمان داشت و ترجمه واقعا افتضاح بود . نه اینکه بگم لهجه بد بود یا بعضی کلمات غلط بود و ...؛ در این حد بد بود که نصف جمله ها ترجمه نمیشد، کلی اشتباه گرامری خیلی بد در حد خیلی ابتدایی داشت مترجم، و خیلی مترادف ها بد یا اشتباه انتخاب شده بودند. اینطوری بگم؛ اگه من فارسی احمدی نژاد رو نمی فهمیدم اصلا دستگیرم نمیشد چی به چیه، یعنی اگه این برنامه مال مردم انگلیس بود که کسی چیزی نفهمید !... برنامه با این کیفیت افتضاح مدتها بود ندیده بود، چرا آخه اینطوریه؟ مگه توی ایران کم داریم آدمهای خیلی خیلی با سوادی که عالی انگلیسی حرف می زنن؟ اصلا هم کم نداریم آدمهایی که کاملا مورد تایید آقایون باشن و انگلیسی رو عین بل بل حرف بزنن. من می دونم که ترجمه هم زمان کار مشکلیه و یه آدم متخصص می خواد، اما اون ترجمه از این چیزاش گذشته بود... حیف کلی هزینه و زمان که از هر دو طرف گرفته میشه که یک گزارشگر خیلی خوب بلند بشه بره از رییس جمهور یک کشور گزارش بگیره و آخرش همه چیز با کار خیلی ضعیف مترجم از بین بره؛
حالا ما کوتاه اومدیدم و انتظار نداریم که رییس جمهورمون مثل بلبل انگلیسی حرف بزنه، ولی لااقل باید عرضه داشته باشه یه مترجم انتخاب کنه؟
و اما احمدی نژاد هم که به طرز معنی داری در سرتاسر مصاحبه سعی کرد اصلا حاشا نکنه که ایران در درگیریهای عراق دخالت داره یا اسلحه میرسونه اون طرف مرز!؛ اوضاع هم که هی بد و بدتر به نظر می رسه.؛
بزنین و برنامه رو ببینینWatch the report توی این صفحه روی

Monday, September 03, 2007



یک کوچه باریک رو تصویر کنید توی شهر شلوغ لندن با اون همه ساختمونهای بلند، که می رسه به دو تا حیاط کوچیک تودرتو. وارد حیاط ها که میشین انگار دیگه اونجا این شهر نیست. حیاط اول یک باغ طراحی شده کوچیکه و وسط حیاط دوم یک چادر کوچیک (بافته شده از پشم بز) نصب هست که محل گردهم آییه آدمهاییه با عقاید و فرهنگ های مختلف برای تبادل نظر؛

این دو تا حیاط حیاط های یک کلیسای قدیمی هستن که هزار سال عمر داره، اگرچه پنجاه سال پیش نوسازی شده...؛



و داخل کلیسا چه خبر بود که گذار من به اونجا افتاد؟ مثل یک مهمونی پنجاه شصت نفره ایرانی می موند، (البته با یک عده مهمون غیر ایرانی). برنامه متنوعی بود، از چنگ آمریکای لاتین (یک نوازنده جوون از پاراگوئه) و آواز اسپانیایی گرفته تا شعرفارسی و داستان خوانی؛
به من کلی چسبید. اعتراف می کنم هیچ وقت از شعر براهنی روی کاغذ خوشم نیومده بود، هیچ ارتباطی باهاش برقرار نمی کردم (الان میکنم؟ نمی دونم!) ولی وقتی خودش شعرهاش رو می خونه، صدای شعر کلی فرق می کنه و یه چیز دیگه میشه؛ شعرکلی فرق می کنه؛

آنك ستاره ها همه سیاره های سر
سیاله ی طراوتی از شیوه های دف، دفدفدفست كه میكوبد؛
میبارد
دف مثل مخملی ست كه با سحرش
سیاره های عاشق و شیدا را
پوشانده است
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی دفِ دیوانه، دفدفِ
دیوانه، اِی ی ی ی . . .؛
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی ی ی ی . . .؛
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی دفِ دیوانه، دفدفِ دیوانه، اِی ی ی؛
ای. . .اِی ی ی ی . . . ؛

مهستی شاهرخی بخش هایی از یکی از داستان هاش رو خوند که راستش من نه از داستان چندان خوشم اومد و نه از خوانشش.
یک شاعر و مترجم انگلیسی به اسم استفان واتز یکی از اشعارش رو به اسم پرنده های لندن شرقی خوند:؛

...
Is this just a dream ?
this
parliament of birds, these
migrations
this flight path of swifts and swallows
this discourse on the sanities
this journey to be made
across breath
or
the stupidity of ever drawing
boundaries
When you live on the twenty-first floor and down
there in the paved market you can see
your friends ...

اما کسی که بیشتر از همه دوستش داشتم ریچارد مک کین بود، شاعر و مترجم انگلیسی که مسلط به زبان های روسی و ترکی و کمی فارسی و عربیه و آدم فوق العاده شیرین و دوست داشتنی ای بود. شاعر بودن از قیافه اش می بارید اصلا. حیف که شعری رو که اونجا از خودش خوند پیدا نمی کنم... ؛

Monday, August 20, 2007

مشتری تیت شدبم دیگه حسابی؛ سالوادور دالی و فیلم بود موضوع این دفعه نمایشگاه، با یک مجموعه خوب از نقاشی ها و چند تا فیلم. دفعه پیش که نمایشگاه آثار دالی رو رفته بودم پنج شش سال پیش توی اتریش بود و یک مزیت اون نمایشگاه این بود که چند تا از بهترین مجسمه هاش هم اونجا بود. این نمایشگاه تمرکزش روی رابطه دالی با دنیای فیلم بود، از اسکیس های بی شمارش برای فیلم هایی که ساخته تا نقاشی هایی که فیلم ها از اونها الهام گرفتن؛
برای من یکی از تکون دهنده ترین نقاشی ها همین کانیبالیسم پاییزیه که اینجا گذاشتمش. ساعتها توی نمایشگاه بودیم و من شدیدا غرق دنیای خواب دالی بودم. من ترجیح میدم بگم خواب تا بگم دنیای سورئالیستی. انگار اینجوری برام موضوع شخصی میشه. توی نمایشگاه داشتم فکر می کردم من هرشب تا صبح یک نمایشگاه سورئالیسیتی اختصاصی برای خودم دارم، اگه میشد مردم رو دعوت کنم به اون نمایشگاه ها کلی ثرتمند میشدم! تازه خوبیش هم این بود که همه و همه اش جدید و بکره، بدون یک بار تکرار، همه اش ایده است
حیف که نمایشگاه های نیمه شبانه من گاهی خیلی تعاملی هستن و در نتیجه برای من آزار دهنده ( گاهی هم البته دوست داشتنی )؛
برگردیم سر دالی؛ یکی از فیلم های دالی که نمایش داده شد مستند مانندی بود راجع به سرزمین دورافتاده مونگولیا با قارچ های سفید خیلی بزرگ که دالی روی این مستند با شور و شوق فراوون و دالی وارش حرف میزد و راجع به خصوصیات این سرزمین توضیح میداد. فیلم ظاهرا به سختی گیر میاد چون اکران عمومی و پخش عمده نشده، ولی من آنلاین پیداش کردم، اگه سرعت اینترنتتون اجازه میده اینجاست
اسم فیلم هم هست:؛
آخرهای فیلم دالی برای بینندگان رو می کنه که همه تصاویری که دیدن در واقع تصویر ذرات خیلی کوچیک بخش فلزی یک خودکار بوده... این ایده رو دالی از علاقه اش به دنیای اتم و ذرات بینهایت کوچیک داشته. تصور کنید که آدم با احساس سرکار موندن از سالن نمایش بیاد بیرون و دم در سالن توضیح فیلم رو ببینه که دالی برای کارگردان/یا مسئولین آزمایشگاه نوشته که من یک هفته است مرتب روی این بخش خودکار جیش می کنم که شما بتونین تصاویر بهتری از ذرات ریز فلزیش تهیه کنین (بر میگرده به ترکیب بایولوژیکش با فلز و غیره)؛
فیلم های دیگه ای هم پخش شدن توی نمایشگاه از جمله سگ آندلسی و عصر طلایی که قبلتر دیده بودم، اون بخش خواب فیلم افسون شده هیچکاک که کار دالیه خیلی خوب بود و ندیده بودمش. اما شاهکار این نمایشگاه و شاید یکی از بهترین کارهای دالی به نظر من همکاریش با والت دیزنیه. دالی خیلی به والت دیزنی علاقه مند بوده و کارهای والت دیزنی رو سورئال می دونسته (به یه تعبیر چقدر راست میگه) دستینو یک کار بی نظیره به نظر من.البته والت دیزنی مثل اینکه وسط کار با ایده اینکه این کار پول ساز نیست کار رو ول می کنه و بعد از چندین سال و بعد از مرگ دالی کار رو تکمیل می کنه و میده بیرون (درست وقتی به این نتیجه میرسه که نه، مثل اینکه این کار می تونه پول ساز باشه الان!!!) به هر حال نتیجه یک انیمیشن شش دقیقه ای بی نظیره، پر از ایده و طرح
یک کم گشتم دنبال این کارها :به این سایت حتما سر بزنید برای لینک ها. اسپلباند کامله و من توصیه می کنم ببینینش. دستینو متاسفانه فقط سی ثانیه اش آنلاینه... ولی دیدن همون هم خالی از لطف نیست

Sunday, August 12, 2007

+ همه فکرها به یک جا می رسن... داشتم فکر می کردم چقدر بیست و چهار ساعت کمه، چقدر عمر زود میگذره، چقدر سالهای عمر متوسط آدم کم هستن، چقدر تجربه جدید هست که دوست دارم بکنم و نشده و شاید هیچ وقت نشه؛ چفدر ، چقدر، چقدر... ؛
و باز یاد اعدام ها می افتم، یاد اینکه کسانی کشته شدند، کشته شدند... تک تک یا دسته جمعی، در ملا عام؛ فارغ از اینکه اینها کی بودن و جرمشون چی بود، فارغ از اینکه اصلا محاکمه ای در کار بود یا نه، فارغ از همه اینها، داشتم فکر می کردمچطور زندگیشون رو از دست دادن... اکثرشون جوون بودن، خیلی جوون، حدس می زنم بیشترشون زندگی سختی هم داشتن، حدس می زنم توی زندگیشون هم کلی مشکل بوده... بهشون فرصت داده نشد ... فرصت هیچی، فرصت دفاع، فرصت محاکمه، فرصت جبران، فرصت تغییر، فرصت زندگی...؛
اینو اگه فرصت کردین ببینین...؛ وقتی جدی می نویسه هم خوبه. گاهی تکون دهنده... مثل این بار...؛.

-=-=-=-
هفته گذشته رفتیم موزه تیت مدرن لندن، نمایشگاه شهرهای جهانی نمایشگاه جالبی بود و کلی دیدنش خوب بود
ده شهر بزرگ جهان (از جمله لندن، قاهره، شانگهای، لوس آنجلس، توکیو، سائوپولو، مومبایی، ژوهانسبورگ، استانبول) از نظر وسعت، سرعت، فرم، تراکم، تنوع، بررسی شده بودن و با انواع عکسها و تصویرهای هوایی و ماکت و تعدادی فیلم کوتاه و فیلم مستند نمایش داده شده بودند. کلی اطلاعات خوب هست در مورد نمایشگاه که این لینکشه:
پرویز جاهد هم یک گزارش در مورد نمایشگاه توی رادیو زمانه داره که اینجا می تونین بخونید یا بشنوید

چون توی دو تا لینک بالا کلی اطلاعات خوب راجع به نمایشگاه هست، من فقط به حاشیه بسنده می کنم: بعضی صحنه ها خیلی جالب بود، مثلا یک فیلم مستند نشون میداد که مردم در استانبول به عنوان پیک نیک میرن توی فضای سبز وسط اتوبانها، با وسایل پیک نیکشون. تصور کنین که مردم از توی برجهای کنار اتوبان مدرس بیان پایین و درست از وسط بزگراه، نه از روی پل یا گذرگاه خاصی خودشون رو برسونن به چمنهای وسط اتوبان، اونم با چی، با بند و بساط چای و کباب و زیرانداز و توپ و غیره!

دیگه اینکه: این عکس رو نگاه کنین... باورتون میشه این دو تا فضا، این دو تا سبک زندگی، اینا فقط با یک دیوار از هم جدا شده باشن؟ عکس مربوط به سائوپولو هستش.

یک بخش جالب نمایشگاه برداشت ها و ایده های معماران و هنرمندان مطرح بود از هر شهر. از جمله زاها حدید و رمکولهاس توی این بخش شرکت کرده بودند که بهترین کار رو هم به نظر من خود زاها حدید و همکارش ارائه داده بودند، روی لندن کار کرده بودند ، یک بررسی پارامتریک انجام داده بود روی فضاهای شهری و فرم بناها، و ماتریسی تشکیل داده بود از این دو، بعد به کمک نرم افزارهای پیشرفته یافته هاشون رو روی فضای اطراف تیمز پیاده کرده بوندند. نتیجه ایده های خیلی فرمال بود که هم زمان خصوصیات فعلی فضاها و امکانات گسترش رو در آینده در خودش داشت.

در نهایت هم اینکه خود موزه مدرن تیت ساختمون خیلی جالبیه. فضای موزه و نمایشگاه کم داشتن توی لندن و این ساختمون رو که یک زمانی نیروگاه بوده! تبدیل کردن به موزه. طراحی این بازسازی رو هرتزوگ انجام داده (در واقع مسابقه انجام شده و برده مسابقه رو) . جالب اینجاست که با این طراحی ، کاملا هویت ساختمون اصلی رو حفظ کرده و در عین حال شرایط لازم برای موزه رو توش ایجاد کرده. وقتی واره موزه میشین بیشتر احساس می کنین این یک ساختمون صنعتیه، ولی گالری های بزرگ و سرتاسر سفیدش که درست مناسب نمایش هنر مدرن هستند خیلی خوب طراحی شدن.