امشب و پنج شنبه و جمعه کنسرت رقصهای محلی ايران در کاخ گلستان اجرا می شه که من برنامه شب اول رو ديدم. برنامه جالبيه. گروه هم نوازی شمشال که يک گروه نوازنده سازهای سنتی هستند می نوازند . افراد گروه اکثرا جوان هستند ولی همگی خیلی متبحر. اما به هر حال همون طور که از اسمش پيداست چيزی که جالب بود، اجرای رقصهای سنتی ايران بود. برنامه در دو بخش اجرا شد که بخش اول موسيقی و رقص تربت جام رو نشون می داد و بخش دوم، موسيقی و رقص کردستان . روی هم رفته کار خوبی بود ، مخصوصا که اين باز آفرينی رقصهای محلی، رو زنده نگه میداره و ....اما برنامه ضعفهايي هم داشت و از جمله بزرگترين ضعفش اين بود که بروشور ها برای ديشب حاضر نشده بود. ضمنا کاخ گلستان رفتن هم کار ساده ای نبود. اما در عوض محيطی که برنامه توش اجرا شد خيلی محيط جالبی بود، واقعا فضای خوبی بود، و از نظر بصری خيلی با اجرا متناسب بود. ضمنا کنسرت در فضای باز کاخ برگزار می شد،
و اما رقصها و موسيقی ها: رقص تربت جاميها يک رقص پر شور و پر تحرکه و لباسهای محلی شون (که حتما ديد) هم يک دامن کوتاه پر چين(در ادامه پيرهنشون در واقع) داره که به تحرک و زيبايي اين رقص اضافه می کنه.تربت جاميها جدا جدا می رقصند و در رقص دست جمعی شون هم بيشتر دور تا دور حرکت می کنند. رقص اين بخش خيلی هماهنگ اجرا نشد. مشخص بود تمرين گروه کم هست و با اينکه کاملا رقصهای خودشون رو اجرا می کردند و از اين جهت نيازی به تمرين نبوده، ولی برای صحنه کنسرت هماهنگی شون کم بود. اما موسيقی اين بخش ملودی های بسيار محدودی داشت که خوب البته از ملودی های محلی تربت جام گرفته شده بود. در نهايت يک دوتار نواز محلی دوتار زد که واقعا زيبا می زد. عجب سازیه دوتار...نوازنده يک طوری نگهش میداره انگار ساز جزئی از خودشه..و اگر ماهر باشه نوازنده، چه صدايي داره اين ساز
در مورد کردها رقصشون رقص خيلی آروم و کم تحرکيه و افراد در حين رقص دست هم رو بازو به بازو می گيرند. به همين جهت شايد برنامه خيلی هماهنگ تر بود، ولی درعوض به دليل کم تحرکی ديدنش هيجان زيادی نداشت. اما موسيقی اين بخش رو خيلی دوست داشتم و البته يک خواننده محلی هم داشتند که واقعا کارش خوب بود. خلاصه که موسيقی اون بخش از کشورمون خيلی قشنگه.
متاسفانه بروشور ندارم، وگرنه در مورد رقصها بيشتر و مدون تر می نوشتم براتون. اين رقصها هر کدوم در مراسمی و به علتی اجرا می شوند. بيشتر انواع رقصهای قديمی ايران يا رابطه ای با کارشون، کشت و برداشت محصول داشته و يا مراسم آيينی بوده برای ستايش خدا.
در کل خوب بود. مخصوصا اگر مشکلات پشت کار رو در نظر بگيريم که مجوز رو به سختی بهشون دادند و نمی تونستن مدت زيادی تمرين داشته باشند با گروه محلی و ...
Thursday, October 02, 2003
Tuesday, September 30, 2003
خيلی گذشته، ولی می خوام منم راجع به خرسهای پاندا بگم! راجع به نمايشنامه به اون عالی ای که يه دوست خيلی خوب بهم نشونش داد.از نمايشنامه اش خيلی خوشم اومده بود، انصافا قوی بود. و اين برای من مسلم شده که اگر متنی رو زيادتر بپسندم، غير ممکنه که از اجرای اون متن (فيلم، تاترو...) خوشم بياد.هميشه می خوره توی ذوقم. اين به اندازه موهای سرم برام تکرار شده و اين بار هم روش.
در واقع به نظر می رسه دنيايی که ترکيب سی و دو تا حرف می تونن برای من (و احتمالا برای خيلی های ديگه، لااقل بيشتر اونايی که من می شناسم) بسازن، دنياييه بسيار فراتر از دنيای سمعی و بصری.خيلی بيشتر با اون دنيا ارتباط بر قرار می کنم. يعنی با همه امکانات و پتانسيل های متعدد ، عجيب و نا محدودی که توی دنيای جسميت يافته و سمعی و بصری می تونيم داشته باشيم و بکار بگيریم، باز هم هيچ جور نمی تونيم به پای خلق فضاها، تصاوير و مفاهيم با اون سی و دو حرف برسيم. علتش شايد احساس تعليق، ابهام و سياليتی که اون دنيا به خواننده میده.خواننده رو آزاد میذاره که خودش تصور کنه و با تصوراتش پيش بره... شايد ما در ايجاد اون فضا با ماده، ضعف داريم يا کمتر بهش پرداختيم، نمی دونم...
ويتگنشتاين می گه :" وقتی جمله ای راجع به جهان می گوییم، کاری که در واقع انجام می دهیم ، این است که نام ها را با هم به نحوی مرتب می کنیم که مطابق با یکی از ترتیب های ممکن چیزها در جهان باشند، اگر این ترتیب ما بواقع در جهان فعلیت پیدا کند ، گفته ما صادق است ، اگر نکند کاذب است، اگر نام ها در جمله ما به نحوی مرتب شده باشند که در جهان ، آن ترکیب نا ممکن باشد این گفته بی معناست . "
در واقع نهاد اين جمله و مبناش ، درست بر خلاف تصوريه که من از جمله، به عنوان ترکيب اون سی و دو حرف دارم.
اما همه اين حرفها به بهانه ديدن تاتر خرسهای پاندا بود. تاتری که پر از ايده و خلاقيت بود، در واقع در خيلی بخش ها قوی ظاهر شده بود. اما به مناسبت اينکه به خودش جرات داده بود و نمايشنامه ای رو به اجرا در آورده بود که محبوبيت خودش رو مديون فضای ابهامشه، نتونسته موفقيتی در به چنگ آوردن دل تماشاچيان بدست بياره.با اينحال انگار اين امر در تعدد تماشاچيان کنجکاوی که می خوان بدونن چطور ممکنه اين متن رو روی صحنه برد(خصوصا در کشور خودمون!) تاثيری نداره!
البته انکار نمی کنم که ضعف های اساسی هم اين اجرا داشت که قبل از هر چيز انتخاب بازيگر بود که بسياری ديگر ضعفها رو تحت شعاع خودش قرار داده بود.
در واقع به نظر می رسه دنيايی که ترکيب سی و دو تا حرف می تونن برای من (و احتمالا برای خيلی های ديگه، لااقل بيشتر اونايی که من می شناسم) بسازن، دنياييه بسيار فراتر از دنيای سمعی و بصری.خيلی بيشتر با اون دنيا ارتباط بر قرار می کنم. يعنی با همه امکانات و پتانسيل های متعدد ، عجيب و نا محدودی که توی دنيای جسميت يافته و سمعی و بصری می تونيم داشته باشيم و بکار بگيریم، باز هم هيچ جور نمی تونيم به پای خلق فضاها، تصاوير و مفاهيم با اون سی و دو حرف برسيم. علتش شايد احساس تعليق، ابهام و سياليتی که اون دنيا به خواننده میده.خواننده رو آزاد میذاره که خودش تصور کنه و با تصوراتش پيش بره... شايد ما در ايجاد اون فضا با ماده، ضعف داريم يا کمتر بهش پرداختيم، نمی دونم...
ويتگنشتاين می گه :" وقتی جمله ای راجع به جهان می گوییم، کاری که در واقع انجام می دهیم ، این است که نام ها را با هم به نحوی مرتب می کنیم که مطابق با یکی از ترتیب های ممکن چیزها در جهان باشند، اگر این ترتیب ما بواقع در جهان فعلیت پیدا کند ، گفته ما صادق است ، اگر نکند کاذب است، اگر نام ها در جمله ما به نحوی مرتب شده باشند که در جهان ، آن ترکیب نا ممکن باشد این گفته بی معناست . "
در واقع نهاد اين جمله و مبناش ، درست بر خلاف تصوريه که من از جمله، به عنوان ترکيب اون سی و دو حرف دارم.
اما همه اين حرفها به بهانه ديدن تاتر خرسهای پاندا بود. تاتری که پر از ايده و خلاقيت بود، در واقع در خيلی بخش ها قوی ظاهر شده بود. اما به مناسبت اينکه به خودش جرات داده بود و نمايشنامه ای رو به اجرا در آورده بود که محبوبيت خودش رو مديون فضای ابهامشه، نتونسته موفقيتی در به چنگ آوردن دل تماشاچيان بدست بياره.با اينحال انگار اين امر در تعدد تماشاچيان کنجکاوی که می خوان بدونن چطور ممکنه اين متن رو روی صحنه برد(خصوصا در کشور خودمون!) تاثيری نداره!
البته انکار نمی کنم که ضعف های اساسی هم اين اجرا داشت که قبل از هر چيز انتخاب بازيگر بود که بسياری ديگر ضعفها رو تحت شعاع خودش قرار داده بود.
Saturday, September 27, 2003
همه چیز از عمق به سطح مياد.همه چيز. فکرها، ارزشها، و حتی آدمها و اسمها. از هر کدومشون تکه ای، پاره ای، شکلی، عنوانی، چيزی می مونه و مياد رو.مثل جسدی که يه گونی نمک بهش بسته باشی و ولش کرده باشی توی دريا.همه چيز از عمق به سطح مياد. مثل خون آدم می مونه. از اون تو، از اون عمق ، از قلب مياد و پخش ميشه توی بدنت؛ تا به سطح پوستت برسه.اما تو فقط رگهای زير پوستت رو می تونی ببينی. می تونی اصلا فکر نکنی که توی بدنت چه خبره. همه چيز اونقدر سطحی می شه که می تونی فراموش کنی اصلا عمقی وجود داره. تويی و پوست تنت. کافيه با پوست تنت بتونی چيزی رو لمس کنی. کاری نداشته باش که اون چيز، چيه يا توش چی می گذره.يواش يواش عادت می کنی. اونقدر که غير از اون فکر کردن برات عجيب ميشه. اگه چيزی رو ديدی و لمسش کردی، يعنی هست.شکلش مهمه، جنسش مهمه. مهم اينه که چشمت چی ميبينه ، مهم اينه که پوستت چی حس می کنه. لازم نيست محتويات اعماق سرت رو به کار بندازی، مگر اينکه برای گذران زندگی لازم داشته باشی. اون هم حداکثر توی يک زمينه لازم ميشه. لازم نيست خيلی خسته اش کنی. همه چيز مياد روی سطح و ديگه تمومه. ديگه چيزی عميق نمی شه. اون وقت فقط حرفهايی رو می زنی که روی زبونت هستن. و ديگه، می خوری و لمس می کنی. همين. همه چيز از عمق به سطح مياد. مثل بالا آوردن می مونه. يک باره همه رو بالا مياری و راحت می شی. اولش حالت به هم می خوره. چندشت می شه. ولی بعد فقط راحت می شی. مثل بالا آوردن می مونه ...
Sunday, September 21, 2003
Tuesday, September 16, 2003
عجب فیلم خوش ساختی بود اين بی خوابی ،واقعا کیف کردم. آل پاچينو و رابین ويليامز هم بازی می کنن توش. خلاصه به من خوش گذشت که این فیلم رو دیدم. ولی داشتم فکر می کردم وقتی فیلمها رو اينطوری به خورد آدم می دن، با این تصویر، با این صدا، ،و ... دیگه آدم چطوری بره بشینه فیلم تارکوفسکی با وی اچ اس ای که هزار بار دیده شده و ... ببینه؟ البته خداييش حتی اگر فیلم تارکوفسکی رو با همین کیفیت ببینم، بازم وی اچ اس فیلمهای قدیمی یه چیز دیگه است... مثل شکلات گاوی های زمان بچگی مون می مونه!
Subscribe to:
Posts (Atom)