Wednesday, July 30, 2003

اين نمايشنامه سه زن بلند بالا عجب نمايشنامه ايه؛ می تونم بگم فوق العاده ست !خيلی وقته چاپ شده، جز نمايشنامه های برگزيده 90 ، يک تجربه چاپش کرده. اگه نخوندينش، بخونينش!

و اما ،اگه نادر بخواد نظر بنويسه، بنده حاضرم شخصا برم به جنگ جناب لولو (!) و محتويات شکمش رو در بيارم . راستش بخاطر همين نظر نداده کلی غصه خوردم که گذاشتم لولو نوشته ام رو ببره !
و يک امای ديگه : آقا ، راستش رو بگم، به نظر من آدمی نيست که توی زندگيش غم نباشه، يا بتونه هميشه سرحال و بی مشکل باشه، يعنی اگه باشه، اون ديگه آدم نيست. حتی تلاش زياد برای اينجور تظاهر کردن، و اينجور بودن هم از ديد من مثبت نيست،به خيلی دلايل.منتها اينکه چقدر به خودتون حق بدين که بخش منفی زندگی تون رو به بقيه منتقل کنين بحثش جداست و مطمئنا نظرها هم بسيار مختلف.
در مورد من، واقعا عمل نوشتن فقط در دو زمان برام درونی می شه : اول وقتی که خيلی غمگينم و زندگی به کامم نيست، و دوم وقتی که خيلی گيجم و دلم می خواد ترتيب بدم به همه چيز. کم پيش مياد بجز اين دو حالت ، هوس نوشتن کنم .
خوشبختانه، وبلاگ هم خوندنش کاملا اختياريه ديگه !

پ.ن : نادر، برم سراغ لولو هه ؟ مثل اينکه همين يک نوشته ام ترجمه نمی خواسته تا حالا، آره؟

Wednesday, July 23, 2003

*** *** ***

Tuesday, June 10, 2003

من می خوام يک سوء استفاده بزرگ از يک موقعيت کوچک بکنم و يه شوخی بکنم،
شوخی با مرد شنی - که مدتهاست آشناست، اما من خيلی دير کشفش کردم، و اين ارمغان وبلاگه. - چون کامنت دونیم غيبش زده، اينو امروز می نويسم که اگر مرد شنی خواست بد و بيراه بگه نتونه!

-------------
نوشته های در يخچال :
***
سلام عشق من،
دلم نيومد بيدارت کنم، خيلی خوابت عميق بود. اين روزها که حالت خوب نيست، ديرتر بری اداره اشکال نداره. داره؟
من رفتم شرکت.
يادت نره کره رو بذاری توی يخچال.

***
سلام عزيزم،
يادم رفت ديشب بهت بگم که امروز جلسه دارم و زودتر می رم اداره.
بدون تو صبحانه خوردنم نيومد.
عصر می بينمت خانومم
***
صبح بخير عزيزم،
سحر رو بردم مهد کودک. بر نمی گردم خونه، از اونجا مستقيم می رم اداره. کارم زياده امروز.
نون برات توی سفره گذاشتم.
تا عصر
***
سلام ، و خسته نباشي آقای عزيز
من و سحر رفتيم خريد. غذات رو گذاشتم توی مايکرو ويو. فکر می کنم تا 7و 8 برگرديم.
می بوسمت
***
سلام خانومی،
خواستم يادآوری کنم که امروز آخرين مهلت قبض تلفنه. من نمی رسم برم بانک.تو برو لطفا. پول توی کشو هست.


-----------

Monday, June 09, 2003

من کامنت دونیم رو می خوام! تازه داشت ازش خوشم می اومد، چرا غيبش زد؟ از کجا بفهمم چه بلایی سرش اومده؟
حالا که کامنت دونيم غيب شده، چه جوری شما جواب اين سوالم رو می دين که کامنت دونی من چی شده!؟! آخه تمپلتم تغيير نکرده، سايت انتيشن هم که چيزی نمی گه ...

Friday, June 06, 2003

کی زندگی در پيش روی رومن گاری رو نخونده هنوز؟ بخونينش. مخصوصا اگر خداحافظ گری کوپر رو دوست داريد. ولی حتی اگر مثل من ، اون کتاب(خداحافظ گاری کوپر) بر خلاف شنيده هاتون خيلی نگرفتتون، زندگی در پيش رو به هر حال خوندنيه. يک بيان خيلی ويژه و عالی داره که به قلم ليلی گلستان ترجمه شده، و اون هم ترجمه ای عالی. کتاب بعد از 20 سالی تازه مجوز گرفته .بخونينش، تجربه ای که به تجربه های خونده شده تون اضافه می کنه ، تجربه نادر و جالبيه.
اين رو يادم اومد بنويسم ، چون الميرا توی وبلاگش از خداحافظ گری کوپر حرف زده و چون من به زندگی در پيش رو خيلی علاقمندم و چون ...
فعلا همين ديگه ! بخونينش !