Wednesday, June 04, 2003

به آقای ر. در يک شب تلخ

مدتها بود چنين شبی نداشتم. شبی با کسی که از من نيست، در من نيست، و همراه من هم نيست. برعکس ادعايم ، حالا می دانم که هر کوچکترين عکس العمل انسان ريشه در حالات درونی اش دارد. اگر ناآرامی و بی اعتنايي درونم بر کسی که حس و درک قوی ای دارد، اينطور آشکار می شود، بيهوده است که خلافش را ادعا کنم .
شب تلخی بود، چرا اينجا می نويسم از تلخی اين شب... نمی دانم. شب تلخی بود ، چون بر هر چه اين روزها يافته بودم صحه گذاشت. آدمها عوض می شوند، بيشتر از آنکه برای خودشان قابل تصور باشد عوض می شوند. آدمها مستقل نيستند، آنقدر تابع مکان و زمان و هزار شرايط ديگر هستند ، که اصلا نمی توانند مستقل بمانند .
شب تلخی بود ، چرا که نتيجه هزار بار گرفته شده را باز تکرار کرد که بايد به حس اعتماد کرد، بيشتر از هر چيز ديگری بايد به حس اعتماد کرد ...
و يا بايد حس را به کل فراموش کرد. بايد بزرگ بود، حتی بايد آدم بزرگ بود.
مدتهاست که فراموش کردم که می توان به کسی نزديک بود، می توان رابطه ای عميق تر ايجاد کرد. و همين حس عجيب و دوگانه است که آن تلخی را بوجود آورد. حسی که صلبت می کند و هر چه بزرگتر می شوی آنقدر غير قابل تغييرت می کند که ديگر نمی توانی لايه های درونی وجودت را با کسی شريک شوی.
و چون نمی توانی ، در رابطه ات از مرز ابتذال خارج نمی شوی.
تلخی اين شب نه بخاطر يک پايان - پايانی برای آغازی که نشد - بلکه از غم تمام شدن بخشی از من، که می شناختم و می شناختی ، بود.

Sunday, June 01, 2003

نمی دونم آدم بعد از مدتها، بعد از يکی دو ماه،که می خواد بنويسه چی بايد بنويسه... تا مياد عقيده ام راجع به چطور نوشتن و چی نوشتن و اصولا وبلاگ، کم کم شکل بگيره و ثابت بشه، همه چيز ول می شه. نه، ولش می کنم! نه فقط وبلاگ نوشتن رو. وبلاگ خوندن رو. حتی، کانکشن به اينترنت رو، حتی، همه چيز مربوط به دنيای مجازی رو... اينقدر که يادم بره کامپيوتر وجود داره، مگر برای فيلم ديدن يا موسيقی ...
اصلا يک وجه شخصيت من اينجوريه. اگه ولش کنم دلش می خواد بره توی جنگل زندگی کنه! تنها! با يک کوله کتاب. شايدم از ترس وابسته شدن زياديه که مرتب در ميرم. يا اينکه هی می خوام به خودم ثابت کنم که وابسته نيستم. شايدم هيچ کدوم، فقط از هر چيزی که بخواد يا بتونه چارچوب بذاره برای زندگيم، و موظفم کنه فرار می کنم ...
نمی دونم. تازگيها خودم برای خودم خيلی جالب شدم! ديره ... خيلی دير... ديره برای اينکه تازه پا توی اين راه عجيب بذارم. راه ناشناخته ... حالا می بينم که خودم رو کمتر می شناسم. از خيلی اطرافيان کمتر. تازه ياد گرفتم که به دليل خيلی رفتارها و احساسات خودم فکر کنم. خودآگاه يا ناخودآگاه.
من برنامه ريزی نکرده بودم که توی اولين نوشته ام بعد از اين همه مدت راجع به خود شناسی حرف بزنم ! يعنی راستش اصلا نتونستم برنامه ريزی کنم که می خوام چی بنويسم.

من زنده ام. هنوز بزرگ نشدم. ولی دارم توی راه بزرگ شدن قدم می ذارم. نمی تونم فقط متاسف باشم. چون آدم فقط وقتی می تونه هميشه خوشبخت و هميشه کوچولو بمونه، که اطرافيان بارش رو بدوش بکشن. برای همين نمی تونم فقط متاسف باشم... لااقل ادعام اينه که بار زندگي من مال خودمه.

توی اين مدت که ننوشتم، نه فقط وبلاگم رو ننوشتم، بلکه حتی برای خودم هم هيچ چيز ننوشتم، غرق شدم توی دنيای کتاب. و يکی از بهترين کتابهای عمرم رو، توی همين مدت خوندم. عقايد يک دلقک رو. يکی از بهترين کتابهای عمرم بود، چون معدود هستند کتابهايي که مدتی رو باهاشون زندگی کنم. و با عقايد يک دلقک، دارم زندگی می کنم. از وقتی خوندمش.

Tuesday, April 22, 2003

می خواستم يه جوری بنويسم که گاهی آدم نوشتنش نمياد. ديدم حتی همين قدرش رو هم نمی تونم بنويسم! آخه نوشتن کار هر آدمی نيست. کار آدميه که شخصيت داره و در مورد خيلی چيزها فکر می کنه و نسبت به اونها نظر داره، عقيده داره و تازه، عقيده اش رو ابراز می کنه و برای خودش نگه نمی داره. نوشتن کار آدمی که صبح تا شب رو نمی فهمه چه جوری می گذرونه نيست. آدمی که انگار برای همه وقتهاش، ساعتهای روزش، از قبل برنامه ريزی شده باشه... انگار خودش هيچ دخالتی نداره توی زندگی خودش، فکر نمی کنه که حالا برای فردا، ماه ديگه، سال ديگه و 10 سال ديگه چه طور برنامه ريزی کنه و اصلا برنامه ريزی کنه که به کجا و به چی برسه ! اگه کار می کنه، خوب بايد بکنه، اگه روی پايان نامه کار می کنه، لابد چاره ای نيست!، بقيه وقتهاش رو هم می خوابه، يا تا سر حد مرگ تراوشات ذهن نويسنده های ديگه رو می خونه ... نتيجه اينکه همه نوشته ها جالب هستن، در عين حال هيچ نوشته ای هم چندان چنگی به دل نمی زنه!!! حتی اگه ميره مهمونی يا با دوستهاش ميره گردش، خوب برنامه از قبل تعيين شده ، کار ديگه ای نمی شه کرد. عادی تر و کم دردسر تر از همه همينه که اينطور بگذرونه. اونقدر عادی که نبايد جواب بازخواست ها يا نگرانی های اطرافيان رو بده، و تازه، مورد سرزنش و مواخذه هم قرار نمی گيره. آخه تا وقتی به نظر بقيه عادی و سالم ميای، می تونی تا قعر لجنزار هم بری. هيچ کس توجه نمی کنه که اون جسم خاکستری عوضی که توی سر آدمه چطوری کار می کنه و اون تيکه گوشت بدريخت که توی سينه آدمه اصلا می تپه يا نه! (واه واه، چه نوشته رمانتيک دپرس بد قيافه ای شد) .
می دونم نوشتن همه اين حرفها نقض خودشونه. بالاخره آدم اگه می خواد دستش رو نشه وبلاگ و غير وبلاگ نداره. ولی اينجا هم آدم متعهد می شه. مثل بقيه قسمت های زندگی . متعهد که بجای اينکه لحظه ای فکر کنه چرا و ...،,, فقط بنويسه. حتی اگه با اين جمله نوشته اش رو شروع کنه که : "می خواستم يه جوری بنويسم که گاهی آدم نوشتنش نمياد..."

Wednesday, April 16, 2003

متشکر از محبتت تون. بالاخره به حرف دوستان گوش کردم و کامنت دونی رو راه انداختم. فعلا البته.
پويان رو پيدا کردم. اينم آدرس وبلاگش. يادتونه توی پيام هم يه شکلی از وقايع اتفاقيه رو تحرير می کرد؟
وبلاگش رو ببينين. وبلاگ خوبيه. مخصوصا از وقتی يک مقدار غير تخصصی تر می نويسه !