Saturday, August 01, 2009
Monday, July 13, 2009
Friday, June 19, 2009
Sunday, December 14, 2008
http://stillnessradio.blogspot.com/
Saturday, August 09, 2008





با هواپیما رفتیم آلمان و بعد همه مسیر رو با قطار رفتیم، از آلمان به بلژیک؛ بلژیک به فرانسه و فرانسه به لندن؛ از این نظر خیلی بهم چسبید این سفر؛ سفر زمینی رو خیلی بیشتر دوست دارم از هوایی... پاریس دوست داشتنی وقتی ما اونجا بودیم خیلی داغ بود؛ و باورتون میشه یا نه، اصلا هم بارونی نبود...؛ قایق سواری کردیم روی سن که خیلی چسبید؛ لوور گردی کردیم ، بخصوص بخش ایران رو دیدیم کلی و یک عالمه حرص خوردیم از چیزهای مختلف، از اینکه توی فرانسه یا باید فرانسه بلد باشی یا باید فرانسه بلد باشی! لوور هیچ ترجمه دومی رو لیبل ها نداره؛ و از مسئله همیشگی انتقال همه اون ثروت به فرانسه؛ (داخل پرانتز یک نکته بی ربط رو اضافه کنم؛ عشق من هر بار به هرم ورودی لوور آی-ام-پی و هرم های معکوس بیشتر و بیشتر میشه)؛
بازم بالای برج ایفل نرفتم متاسفانه، ولی یه چیزایی دیگه خیلی زیاد چسبید؛ مثلا منتمارت خیلی خوب بود رفتنش و دیدنش؛ با اینکه همه میگن اصلا و ابدا شباهتی به اصلش رو روزهایی که محل سکونت کلی هنرمند بوده نداره؛ ولی رفتنش لطفی داره هنوز؛
کافه های پاریسی رو مزه کردیم و چشیدیم... رفتیم کافه های قدیمی تر که پاتق ژان پل سارتر و سیمون دوبوار بوده رو دیدیم؛ درست کنارش کافه ای که پاتق همینگوی بوده و کلی آدم دیگه... هنری میلر؛ لویی آرمسترانگ؛ پیکاسو...؛
لدفانس هم رفتیم؛ نمیشه پاریس رفت و لدفانس نرفت؛ بخصوص اگه معمار باشی...؛
پاریس رو باید بیشتر دید؛ کم بود خیلی این بار؛ پاریس رو باید طولانی رفت؛ روزها و روزها...؛
عکس از پاریس رو باید سر فرصت انتخاب کنم و بذارم؛ یه عکسهایی که هر بار نگاهشون میکنم خوشحال بشم؛ فرصتی نمونده این بار
Tuesday, July 15, 2008
باله فلامنگو - سارا باراس
Wednesday, July 09, 2008
باله خیلی دوست دارم... اصلا کلا تماشای رقص رو خیلی دوست دارم؛ از ترکیب موسیقی با فرمهای زیبای بدن آدم لذت می برم. دو سه روز پیش رفتیم باله ، اجرای باله ملی انگلیس. دو ساعت و نیم و سه گروه با سه اجرا؛ باخ، و مالر ؛ همه اجراهاش خوب بود؛ شروع یک بخشش به نام اتودها ، خیلی جالب بود: هر گروه با صدای یک ساز ارکستر باله می رقصیدند و انگار که فقط یک ساز رو دنبال می کنند؛ مجموعه اش شده بود ارکستری از باله...
Monday, June 30, 2008
Sunday, March 09, 2008
Wednesday, February 13, 2008
Sunday, February 10, 2008
Thursday, January 17, 2008
Saturday, January 05, 2008
***
هیچی این پست موضوع خاصی هم نداشت؛ فقط می خواستم یه چیزی نوشته باشم که آخرین پست ؛ پست قبلی نباشه... حس می کنم صد سال ازش گذشته؛ نه دو هفته!؛
Sunday, December 30, 2007
Sunday, December 02, 2007




منبع عکسها: سایت نمایشگاههای تیت مدرن و طراحی لندن
Friday, November 02, 2007
دوم. آخر هفته گذشته از طرف شرکت برای یک نمایشگاه رفتم نیوکاسل. شهر قشنگیه. فرصت زیادی برای گشتن توی شهر نبود البته؛ فقط یکی دو ساعتی کنار رودخونه قدم زدیم. من همش منتظر بودم یک نشونه ای از معدن وصنعت و اینا ببینم؛ ولی بجاش تا دلتون بخواد بار بود و نایت کلاب و انواع و اقسام مراکز خوش گذرونی و عیاشی. توی این گردش کوتاه یک سری هم به سیج زدیم؛ ولی دوربینم باتری نداشت و عجله هم داشتیم؛ شرمنده دوستان معمار. به خودم قول دادم حتما یک بار تفریحی برم نیوکاسل و برای یک اجرا برم سیج؛ بعدم یک گزارش کامل تصویری ازش تهیه کنم؛ در عوض خوبی این سفر این بود که نمایشگاه توی سنت-جیمز-پارک که استادیوم نیوکاسل یونایتد هست برگزار شد و منم از فرصت استفاده کردم و برای اولین بار یک استادیوم فوتبال درست حسابی رو اینجا دیدم. البته خالی! قرار بود همون شب توش مسابقه برگزار بشه و داشتن آماده اش می کردن؛ به هر حال کلی چسبید دیدن ورزشگاه به اون عظمت
سوم. اتفاق دلگیر کننده ای که توی این سفر افتاد این بود که توی نمایشگاه یک دانشجوی ایرانی اومد غرفه ما. من حواسم نبود و داشتم با یک نفر دیگه صحبت می کردم؛ از میونه صحبت هاش توجهم جلب شد بهش؛ چون دیدم میون حرفهاش گفت ایران. داشت در واقع برای پیدا کردن کار توی زمینه فن آوری اطلاعات صحبت می کرد با همکارم و می گفت که کارش خیلی خوبه و خودش دفتر مشاور خودش رو توی ایران داره و ... درست که دقت کردم دیدم ایشون یکی از رتبه های یک و نیم رقمی کنکور بوده (یعنی دو رقمی خیلی نزدیک یک رقمی) که فارق التحصیل شریفه و تمام حرفهاش راجع به سابقه کارش هم درست بود؛
واقعا غصه م شد که وضعمون طوری شده که کسی با این شرایط دلش می خواد هر جور شده توی شرکتی کار کنه مثلا مثل شرکت ما که با اینکه شرکت مشاور در انواع زمینه هاست؛ ولی اتفاقا بخش فن آوری اطلاعاتش خیلی قوی نیست؛ چون بیشتر روی زمینه ساختمان سازی متمرکزه و اون بخش هاش قوی تره
از فکر اینکه شرایط ایجاب کرده که خیلی از ایرانی ها راضی باشن هر جوری شده کار پیدا کنن اینجا، هر کاری، دلگیر شدم؛ بدیش اینه که اینجا گاهی خیلی که تعریف کنی از خودت و سوابقت تاثیر منفی داره
منم خودم دو سال پیش این رو کم و بیش تجربه کردم؛ ویزام دانشجویی بود و دوست داشتم اینجا کار کنم؛ از ماه های اولی که شروع کردم به درس خوندن هم زمان برای پیدا کردن کار هم اقدام کردم. ولی چند تا شرکت با وجود رتبه پایین کنکور و معدل خوب دانشگاه و سابقه تحقیق وکاری که داشتم تقاضام رو رد کردن. کار پیدا کردن بدون اجازه کار اینجا یک مقدار دردسر داره. در مورد من نهایتا همون چیزی شد که می خواستم؛ ولی توی نیوکاسل کلی این موضوع دلگیرم کرد. بدیش این بود که چون من نماینده شرکت بودم اونجا نمی تونستم با اون آدم شخصی و جدا صحبت کنم ؛ کاری که واقعا دلم می خواست بکنم و یک کم بهش از تجربه خودم بگم ...نشد
چهارم. سر تحریم های اخیر من زودتر خبر داشتم از خانواده ام، بردارم گفت ا؟ جدی؟ من نشنیدم هنوز کسی توی ایران نگفته و اینجا اخبار و همه بحث های برای مدت کوتاهی مترکز بود روی اثر تشدید تحریم روی ایران؛
پنجم. قیصر امین پور رو دوست داشتم؛ حیف...؛
ششم. دور زندگی تنده و فرصت برای نوشتن کم و حرف زیاد... یک شب هم که برای نوشتن آدم وقت میذاره باید نگران کم خوابی و فردا و کار باشه و ...؛
هفتم. اگه آلمه خانوم سر کشید به اینجا لطفا به من خبر بده که کار پنجولانه اش دارم
Friday, October 12, 2007
داخل پرانتز : زمانی که من دبستانی بودم معلم ها نماینده کلاس را انتخاب می کردند، شباهتها به رده های دیگه جالب نیست به نظرتون؟ راستی الان هم همینطوره؟ معلم ها نماینده رو انتخاب میکنند؟؛
چرا دموکراسی فقط به این ده فیلم محدود نمی شود. هم زمان در روزنامه هایی مصاحبه هایی با افراد مختلف صورت می گیرد با ده سوال در مورد دموکراسی. راستش من از این لیست سوال ها خیلی خوشم نیامد؛ با این وجود صفحه چرا دموکراسی را ببینید. ارزش دیدن دارد؛









