Friday, January 14, 2005

دلم نمياد اينو اينجا ننويسم:
كار محمد رحمانيان واقعا عاليه." تئاتر آواز قوي آنتوان چخوف" رو مي گم. يكي از اون كارهاي خيلي خوبه در تئاترهايي كه ديدم و واقعا حق مطلب رو در مورد چخوف ادا كرده. به جرات مي تونم بگم كاري بود كه تونست بعد از مدتها تئاتر چخوف رو به من بشناسونه. متن عاليه،‌ بازي ها عالي هستن (مهتاب نصيرپور و حبيب رضايي و سينا رازاني) كه هر سه خيلي خوب بازي مي كنن. طراحي صحنه خوبه و از همه مهمتر،‌اين تئاتر پر از ايده است. ايده نورپردازيش فوق العاده است و ايده عروسك ها هم..
تئاتر آواز قوي آنتوان چخوف به هر حال در گروه تئاترهاي تجربي قرار مي گيره .
اگه هنوز اجرا مي شه توصيه مي كنم از دستش ندين.

Wednesday, January 12, 2005

یك كم اخبار فرهنگي هنري اخیر، مختصر
تئاتر باغ وحش شیشه اي كه نوشته تنسي ويليامز هست رو به كارگرداني خاكسار هرسيني ديدم. يك تئاتر متوسط. با يك داستان كلاسيك و بازيهاي متوسط
تئاتر حرفه اي ها كارنسبتا خوبي بود. متن،‌ متن خوبيه واقعا،‌كه البته نمي دونم نمایش تا چه حد به متن اصلي وفادار بوده. بازي كيانيان خيلي خوب بود و يكي از ضعف هاي تئاتر بازي بازيگر مقابلش احمد ساعتچيان بود.
اما بهترين تئاتري كه توي اين فصل ديدم تئاتر مرد اتفاقي بود كه بر اساس نمايشنامه اي از ياسمينا رضا،‌ به ترجمه وحيد رهباني كار شده بود و البته كارگردان هم وحيد رهباني بود. كار واقعا قوي و ديدنيه . فقط محل برگزاریش يك كم عجيبه. خانه نمايش در ميدان فردوسي!توصيه مي كنم اگر وقت كرديد ببينينش،‌ و منم دوست دارم در اولين فرصت بيشتر بنويسم در موردش
فيلم خوب تر روي پرده به نظرم فيلم قدمگاهه كه يك خط داستاني قوي داره،‌ و تقريبا بدون نقصه. كشش فيلم قوت اون رو نشون مي ده،‌به پراكنده گويي نيافتاده و عناصرش همگي به نظر بجا مياد.
ديگه چي؟
هنوز موندن: 21 گرم جز بهترين فيلمهاييه كه توي اين فصل ديدم. قبل از هر چيز خط شكسته زماني توش مهمه كه واقعا چالش جذابيه،‌و بعد بازيهاي خيلي قوي (امير آقاي گل ،‌ممنون)
رويايي هاي برتولوچي رو دوست نداشتم،‌ به نظرم يك فيلم در حد متوسط بود،‌يا انتظار من از برتولوچي زياد بود... البته من دو فيلم آخرش رو نديده بودم. به هر حال به نظرم واگويه هاي برهنگي رويايي ها‌،‌ نتونسته يك حكايت منسجم يا مربوط به ماجراهاي بهار 68 فرانسه داشته باشه. ماجراي تقدير يا يادآوري سينمايي هم اونقدر توي فيلم جا نيافتاده كه بشه ازش به عنوان نقطه قوت اسم برد
و اينكه من دوباره بچه رزماري رو ديدم و دوباره به اندازه دفعه قبل اذيت شدم. فضا رو واقعا قوي درآورده پولانسكي،‌اگرچه اين فيلم كه زنش رو بخاطر همين فيلم تيكه تيكه كردن،‌جزء كارهاي قوي پولانسكي محسوب نميشه،‌ ولي من هر دوباري كه ديدمش واقعا روم تاثير گذاشت
و تا بعد ...


Monday, December 27, 2004

دیشب خواب دیدم رفتم هانوور! این خواب خیلي عجیب بود،‌چون اونقدر فضاهايي كه دیدم ملموس بود كه باورم نمي شه نمايشگاه هانوور اون شكلي نباشه. خواب ديدم كه توي نمايشگاه بين المللي هانور هتل گرفتم. سالن ها جالب بودن،‌ ولي از همه جذاب تر فضاي باز و فضاي پاركينگ ها بود كه با اون سقف هاي بي نظير و اون بخشهاي متحرك زمین،‌ خيلي ديدني بودند. توي خواب ،‌ديدم نمايشگاه اونقدر بزرگتر شده(نمايشگاه هانور بزرگترين نمايشگاه جهانه آخه) و اونقدر گسترش پيدا كرده كه ديگه شهر هانوور عملا تبديل شده به يك نمايشگاه. نكته خيلي بامزه خوابم اين بود كه دوربينم با پرتقال كار مي كرد! پرتقال براش مثل باتري و فيلم عمل مي كرد و وقتي پرتقال ها تموم شد ديگه نمي تونستم عكس بگيرم و خيلي حرصم در اومده بود! در ضمن،‌فردا صبحش داشتم مي رفتم از اونجا به سمت لندن كه ديگه از خواب بيدار شدم. خيلي حيف شد،‌ چون خيلي كم پيش اومده بود فضا اينقدر توي خوابم مهم و تاثير گذار باشه... مي خواستم ببينم لندن چه شكليه!
چند وقتيه خوابهام خيلي عجيب شدن. خواب دوستاني رو مي بينم كه مدتيه باهاشون صحبت نكردم،‌نديدمشون يا ازشون خبر ندارم. چند شب پيش خواب الميرا رو ديدم. داشتيم با هم راجع به زبان صحبت مي كرديم! قبلش خواب آناهيتا رو ديدم. با هم رفته بوديم شمال يه جاي با صفا و يه مار گنده دنبالمون كرد. قبل ترش خواب نادر رو ديدم و اونقدر خوابم واقعي به نظر مي رسد كه براي خودش هم نوشتم!
خواب خيلي دنياي عجيب و بي نظیریه
به نظرم چند تار مو،‌ فيلميه با نقاط قوت معدود،‌ اما قابل توجه و نقاط ضعف متعدد و قابل اصلاح. ايرج كريمي،‌ ايده جالبي در حذف تصوير شخصيت اصلي و ايجاد ارتباط ميان او و بيننده تنها توسط صدايش داشته كه در خدمت طرح كلي داستان قرار گرفته. فيلم در طرح كلي،‌ سعي مي كنه ارتباط مستقيم آدمها رو به حداقل برسونه و بجاش مدام روي ارتباط با تلفن تاكيد كنه . تا اونجا كه همه ارتباط هاي موثر در فيلم،‌ به وسيله تلفن و مبايل صورت مي گيرن،‌ و چيزي كه بيش از همه در طول فيلم توجه بيننده رو به خودش جلب مي كنه،‌ صداي تلفنهاست. (كه اكثرا هم شبيه هم هستند و انتخاب اين زنگ يكسان،‌ تاثير آزاردهنده اي بر مخاطب مي ذاره). و خوب اين ايده ، بيش از اينكه نوآوري باشه،‌ به تصوير كشيدن زندگي امروزي واقعي ما در شهري مثل تهرانه. اما موفقيت اين ايده و نقطه اوجش،‌ همون حذف تصوير شخصيت اصلي داستان يعني هماست. كارگردان مخاطب رو مجبور ميكنه كه با شخصيت اصلي تنها از طريق تلفن ارتباط داشته باشه . نكته قوت اين كار، اينه كه كاملا از عهده برقراري اين ارتباط براومده. يعني تونسته تنها با صدا، ارتباط قوي اي بين مخاطب و شخصيت اصلي برقرار كنه و حتي‌، تنها با صدا،‌ تونسته خصوصيات شخصيتي هما رو معرفي كنه به همه. (ضمنا صداي هما كه متاسفانه هنوز نمي دونم صداي كيه،‌ عاليه،‌ گذشته از اينكه خيلي دلنشينه،‌ واقعا گوينده تونسته كار رو در بياره.)
اما اين فيلم، خط داستاني قوي اي نداره. و به نظرم در روايت داستان به پراكنده گويي افتاده و ارتباط منسجمي بين بعضي سكانس ها و كل نمي شه برقرار كرد. صحنه اي كه زن چادري از ميوه فروشي خريد مي كنه واقعا مضحك و بيجاست و گذشته از اينكه ربطي به فيلم نداره،‌ به خودي خود با ديالوگ هاي بي معنيش، واقعا بي ربطه. صحنه پگاه در زيرزمين، واقعا در نيومده و چيزي هم براي داستان فيلم نداره. اين پراكنده گويي خيلي جاها ادامه داره كه البته، شايد براي پرداخت اين ايده،‌ چاره اي هم جز اين نيست. ولي صحنه صحبت مرد با مادربزرگش،‌ صحنه ترومپت زدن كارگر كارخونه‌،‌ صحنه سلموني،‌ حتي صحنه آتليه نيما،‌ به نظرم هيچ كدوم چفت و بست محكمي با فيلم ندارن. اگرچه همه شون به نكات ظريفي اشاره مي كنن. مثلا ترومپت عاشورايي براي مهندسي با اون مشخصات...
اما شخصيت پردازي نماينده نسل ما،‌ يعني پگاه ( با توجه به زمان و جريانات دانشجويي،‌ پگاه متعلق به نسل ماست،‌ نه نسل بعدي ما) واقعا بده. پگاه بيش از هر چيز،‌ دختري خل وضع به نظر مي رسه كه پاهاش روي زمين نيست و اون وقت چنين كسي اون شعر هاي زيبا رو ميگه و در جنبش دانشجويي شركت مي كنه. اينجاست كه بايد بگيم كارگردان نه تنها اين نسل رو نمي شناسه،‌ حتي بعيده باهاشون تا حالا ارتباط عميقي بر قرار كرده باشه .
چقدر طولاني شد. خلاصه اينكه،‌ اين فيلم،‌ اونقدر ها هم شما گفتيد بد نبود آقاي هرمس مارانا... ، واقعا نسبت به خيلي فيلمهاي اخير،‌نكات قوت قابل توجهي داشت
پ.ن: اين رو چند وقت پيش،‌ در جواب نوشته آقاي هرمس مارانا نوشته بودم. ولي اكانت اينترنتم تموم شد و نتونستم بفرستمش. دو سه روز پيش توي روزنامه ايران نقدي خوندم كه خيلي شبيه به نوشته من بود. هم تعجب كردم،‌هم برام جالب بود. اول مي خواستم ديگه اينو اينجا نذارم. ولي بهر حال اينو بيشتر در جواب يه دوست نوشته بودم،‌ حتي اگه نظرم تكراري شده باشه ...

Saturday, December 11, 2004

واقعیتش رو بخواین این فیلم به نظر من هیچي نداشت! دوئل رو مي گم! پرخرج ترین فیلم ایراني! انگار هنره فیلم پرخرج ساختن! حالا گیرم كه تكنیك ساخت پیشرفت كرده! حالا گیرم كه اصلا كارگردان كلي در حیطه فن آوري حرفهایی داره! اون وقت حق داره یك فیلم مزخرف بده به خورد بیننده؟ هزار تا شخصیت و هنر پیشه رو با یك داستان اصلي وهزار داستان جنبي كه همگي نچسب بودن،‌دور هم جمع كردن جناب آقاي درویش، با یك خط داستاني كه اگه نگیم ضعیف بود،‌لااقل ميشه محكم گفت كه پرداختش خیلي بد بود...
بازم واقعیتش رو بخواین مدتي بود تصميم گرفته بودم راجع به چیزهاي بد اظهار نظر نكنم! اما اون چند ثانیه هدیه تهرانیش انصافا نمي ذاره دیگه ... فكرش رو بكنین،‌هدیه تهراني روي هم رفته شاید سي ثانیه،‌یا نه،‌دیگه حداكثر یك دقیقه توي این فیلم نقش داشت. نقشش هم این بود كه یك كم بدوه وسط آتیش و بمب و چادرش توي هوا تاب بخوره و یك دونه دست پر از فیروزه رو هم هي بگیره جلوي چشمش! باور كنین همین بود نقشش! اگه بگین كجاي داستان جا داشت، فقط مي تونم بگم هیچ جا!
فكرش رو بكنین،‌از تبلیغ فیلم 15 ثانیه اي،‌5 ثانیه به هدیه تهراني اختصاص داشت و از یك فیلم دو ساعت و خرده اي ،‌بازم همین حدود! این معنیش چیه؟ تا بحال اینجور استفاده تجاري دیگه ندیده بودم كه اینم دیدم !
عوضش داگ ویل بعد از اینكه سه چهار ماه توي كمد فیلم هام خاك خورد بیچاره،‌ بالاخره دیده شد. عجب فیلمي بود. نابغه است فون تریه از بعضي نظر ها. من از فرم فیلم واقعا خوشم اومد،‌عالي بود از لحاظ فرمال. خیلي هم فیلم تاثیر گذاري بود،‌بي اندازه. ولي من بعد از شنیدن اون تحلیل عالي، دیگه اصلا روم نمي شه اظهار نظر كنم ! (كاش بجاي من،‌كسي كه اونقدر خوب مي نویسه و تحلیل مي كنه،‌وقت و حوصله شو داشت كه بنویسه در موردش...)