Sunday, December 02, 2007



هفته ها


یکم - اینجا معمولا هوا ابری ست، یا اگه ابری ابری هم نباشد همیشه چند تکه ابر در آسمان هست که جلوی ستاره ها را بگیرد... شبهایی مثل امشب کم پیدا میشوند که هوا صاف صاف باشد؛ آنقدر که بشود ستاره ها را شمرد... و چقدر شب سرد پر ستاره قشنگی بود امشب؛

دوم - خانم لویی بورژوا تنها زن هنرمندیست که می شناسم و توانسته است جسما و روحا تا سن خیلی بالا دوام بیاورد و کار کند و اینطور فعال کار کند. (البته به کمک یک همکار جوان ترش شاید). خانم بورژوا امسال نود و شش ساله است و یک نمایشگاه از کارهای هنری اش ؛ اعم از طرح و فرم و مجسمه در نمایشگاه تیت مدرن لندن به نمایش گذاشته است؛ برخی از کارهای به نمایش در آمده بعد از نود سالگی اش ساخته شده است. بورژوا در فیلم های مستندی که دیدم شخصیت محکم و لج باز، اما سر زنده ای دارد. با کارش زندگی می کند، کارش زندگی اش است؛ همه زندگی اش. جالب اینجاست که شاید بر خلاف بیشتر هنرمندهایی که می شناسم لویی بورژا زندگی کامل یک زن عادی را زیسته؛ در جوانی ازدواج کرده و بچه دار شده است؛ با خانواده اش زندگی کرده، اما در عین حال همیشه کار هنری اش را ادامه داده؛
روی هم رفته کارهایش را دوست داشتم؛ الان بیشتر از یک ماه از وقتی کارهایش را دیدم گذشته، با این حال بعضی کارهاش خیلی شفاف در ذهنم مانده است؛ مثلا حساسیتش رو خانه و انواع بازی هایش (چه در طرح ها و چه در فرمها) با موجودی که نیمه اش زن است و نیمه اش خانه. کلا خانه و فضاهایش نقش خیلی مهمی در کارهای بورژوا بازی می کنند. بعضی کارها به نسبت یک به یک ساخته شده و برداشت بورژا را نشان میدهد از فضای یک اتاق در خانه. اعتراف می کنم تک تک این نوع کارهایش تلخ و حتی گاهی هراز انگیز است؛ نگاه به فضاها همه به شکلی حول و حوش روابط آدم در خانواده و اشیاء خانه شکل گرفته؛


بسیاری از کارهاش روی مسئله جنسیت به طور مطلق ؛ و اجزاء جنسی بدن و یا کلا فیزیک انسان و بدن متمرکز است؛ اما در مجموع کارهایش بسیار متنوع است.(که قابل درک است؛ بالاخره چندین دهه کار کرده تا بحال)؛











اگر لندن هستید پیشنهاد می کنم ببینید این نمایشگاه را؛

سوم- نمایشگاه کار های زاها حدید را دیدم بالاخره، در نمایشگاه طراحی لندن. راستش فکر نمی کردم اینقدر لذت ببرم، ولی خوب بود خیلی. خوب بود، چون تعداد خیلی زیادی از کارهای زاها حدید بالاخره زمینی شده بود و بعضی از کارهای معرفی شده یا در حال ساخت بود یا ساخته شده بود. به خصوص تعداد کارهای بزرگی که در سالهای اخیر قرار است به مرحله اجرا برسند بالاست...؛




عکسهای نسبتا زیادی از نمایشگاه گرفتم که بعد از این یادداشت پست خواهم کرد. فعلا این عکس ایستگاه راه آهنی است در اتریش که کار ساختش به زودی آغاز می شود؛


منبع عکسها: سایت نمایشگاههای تیت مدرن و طراحی لندن

Friday, November 02, 2007

یکم .دیشب رفتیم کنسرت محمدرضا لطفی توی لندن. بداهه نوازی بود به مناسب هشتصدمین سالگرد تولد مولانا. شب خیلی خوبی بود و کنسرت هم عالی بود... نمی دونم چه حکایتیه که اینجا اجرای ایرانی رفتن خیلی بیشتر می چسبه مثلا بی بی سی یک برنامه کمدی-خبری-سیاسی داره که با اخبار روز و مسئولین شوخی می کنه و مجری این برنامه هر دفعه یک نفره؛ و یکی دو شب پیش مجریش امید جلیلی بود و خیلی برنامه رو خوب اجرا کرد و کلی خنده دار بود؛ درضمن کلی اخبار ایران رو زیاد توی برنامه آورد و از همه جالب تر اینکه دو تا چند ثانیه ای یک رقص آنچنانی ایرانی کرد که تماشاگرهای انگلیسیش روده بر شدن از خنده. و اونم خیلی چسبید؛ راستی امید جلیلی هنرپیشه و کمدین انگلیسیه که از پدر و مادر ایرانی توی لندن به دنیا اومده. اینم وبسایتش

دوم. آخر هفته گذشته از طرف شرکت برای یک نمایشگاه رفتم نیوکاسل. شهر قشنگیه. فرصت زیادی برای گشتن توی شهر نبود البته؛ فقط یکی دو ساعتی کنار رودخونه قدم زدیم. من همش منتظر بودم یک نشونه ای از معدن وصنعت و اینا ببینم؛ ولی بجاش تا دلتون بخواد بار بود و نایت کلاب و انواع و اقسام مراکز خوش گذرونی و عیاشی. توی این گردش کوتاه یک سری هم به سیج زدیم؛ ولی دوربینم باتری نداشت و عجله هم داشتیم؛ شرمنده دوستان معمار. به خودم قول دادم حتما یک بار تفریحی برم نیوکاسل و برای یک اجرا برم سیج؛ بعدم یک گزارش کامل تصویری ازش تهیه کنم؛ در عوض خوبی این سفر این بود که نمایشگاه توی سنت-جیمز-پارک که استادیوم نیوکاسل یونایتد هست برگزار شد و منم از فرصت استفاده کردم و برای اولین بار یک استادیوم فوتبال درست حسابی رو اینجا دیدم. البته خالی! قرار بود همون شب توش مسابقه برگزار بشه و داشتن آماده اش می کردن؛ به هر حال کلی چسبید دیدن ورزشگاه به اون عظمت


سوم. اتفاق دلگیر کننده ای که توی این سفر افتاد این بود که توی نمایشگاه یک دانشجوی ایرانی اومد غرفه ما. من حواسم نبود و داشتم با یک نفر دیگه صحبت می کردم؛ از میونه صحبت هاش توجهم جلب شد بهش؛ چون دیدم میون حرفهاش گفت ایران. داشت در واقع برای پیدا کردن کار توی زمینه فن آوری اطلاعات صحبت می کرد با همکارم و می گفت که کارش خیلی خوبه و خودش دفتر مشاور خودش رو توی ایران داره و ... درست که دقت کردم دیدم ایشون یکی از رتبه های یک و نیم رقمی کنکور بوده (یعنی دو رقمی خیلی نزدیک یک رقمی) که فارق التحصیل شریفه و تمام حرفهاش راجع به سابقه کارش هم درست بود؛
واقعا غصه م شد که وضعمون طوری شده که کسی با این شرایط دلش می خواد هر جور شده توی شرکتی کار کنه مثلا مثل شرکت ما که با اینکه شرکت مشاور در انواع زمینه هاست؛ ولی اتفاقا بخش فن آوری اطلاعاتش خیلی قوی نیست؛ چون بیشتر روی زمینه ساختمان سازی متمرکزه و اون بخش هاش قوی تره
از فکر اینکه شرایط ایجاب کرده که خیلی از ایرانی ها راضی باشن هر جوری شده کار پیدا کنن اینجا، هر کاری، دلگیر شدم؛ بدیش اینه که اینجا گاهی خیلی که تعریف کنی از خودت و سوابقت تاثیر منفی داره
منم خودم دو سال پیش این رو کم و بیش تجربه کردم؛ ویزام دانشجویی بود و دوست داشتم اینجا کار کنم؛ از ماه های اولی که شروع کردم به درس خوندن هم زمان برای پیدا کردن کار هم اقدام کردم. ولی چند تا شرکت با وجود رتبه پایین کنکور و معدل خوب دانشگاه و سابقه تحقیق وکاری که داشتم تقاضام رو رد کردن. کار پیدا کردن بدون اجازه کار اینجا یک مقدار دردسر داره. در مورد من نهایتا همون چیزی شد که می خواستم؛ ولی توی نیوکاسل کلی این موضوع دلگیرم کرد. بدیش این بود که چون من نماینده شرکت بودم اونجا نمی تونستم با اون آدم شخصی و جدا صحبت کنم ؛ کاری که واقعا دلم می خواست بکنم و یک کم بهش از تجربه خودم بگم ...نشد

چهارم. سر تحریم های اخیر من زودتر خبر داشتم از خانواده ام، بردارم گفت ا؟ جدی؟ من نشنیدم هنوز کسی توی ایران نگفته و اینجا اخبار و همه بحث های برای مدت کوتاهی مترکز بود روی اثر تشدید تحریم روی ایران؛

پنجم. قیصر امین پور رو دوست داشتم؛ حیف...؛

ششم. دور زندگی تنده و فرصت برای نوشتن کم و حرف زیاد... یک شب هم که برای نوشتن آدم وقت میذاره باید نگران کم خوابی و فردا و کار باشه و ...؛

هفتم. اگه آلمه خانوم سر کشید به اینجا لطفا به من خبر بده که کار پنجولانه اش دارم

Friday, October 12, 2007

چرا دموکراسی؟

ا «چرا دموکراسی» یک پروژه بین المللی است با یک ایده عالی: از فیلم برای آغاز یک گفتگو در مورد دموکراسی در سرتاسر جهان استفاده می شود. در اکتبر سال دوهزار و هفت (همین ماه) ده فیلم یک مستند ساعته که توسط فیلم سازان مطرح و مستقل جهان ساخته شده اند در سرتاسر دنیا به نمایش در می آیند، شبکه های تلویزیون محلی اکثر کشورها در همه قاره ها این فیلم ها را به نمایش در می آورند و پیش بینی میشود این برنامه ها بیش از سیصد میلیون تماشاگر داشته باشند . فیلم ها در کشورهای چین، هند، ژاپن ، آمریکا، لیبریا، بولیوی، دانمارک، افغانستان ، مصر، پاکستان و روسیه ساخته شده اند . من سه فیلم آمریکا، ژاپن و چین را از بی بی سی دیدم و هر سه فیلمهای با ارزشی بودند ؛ فیلم آمریکا (تاکسی به سوی تاریکی) در مورد یک تاکسیران افغانیست به نام دیلوار که توسط آمریکایی ها بدون هیچ جرمی دستگیر میشود و به جمعیتی می پیوندد که به اسم تروریست و در خیلی موارد بی گناه دستگیر شده اند. دیلوار شکنجه میشود و کمتر از یک هفته بعد در زندان می میرد. به خانواده او با یک نامه انگلیسی اطلاع داده میشود ، و خانواده روستایی که انگلیسی نمی توانستند بخوانند متوجه نمی شوند که او در زندان مرده و نه با مرگ طبیعی. به بهانه روایت این ماجرای آزار دهنده کارگردان کل نظام زندانهای آمریکا را زیر سوال می برد، (بخصوص بخشهایی از فیلم به صحنه های تکان دهنده زندان ابوغریب می پردازد)؛ و به ریشه یابی اتفاقاتی که در زندان افتاده است می پردازد؛ این ریشه یابی در لایه های خود به نقد اساسی دموکراسی در آمریکا ختم میشود


موضوع فیلم چین(لطفا به من رای بدهید) انتخاب نماینده کلاس توسط دانش آموزان در یک دبستان چینی است. سه نفر دانش آموز کاندیدا می شوند و یک مبارزه انتخاباتی خیلی جدی در می گیرد که خانواده ها و مسئولین دبستان را درگیر می کند. فیلم فوق العاده است، اینکه چطور بچه های دبستانی جزء جزء اتفاقاتی را که برای سیاستمداران در زمان رای گیری می افتد تجربه می کنند دیدنیست. جالب اینکه نمود کوچکترین اتفاقاتی را که در روال عادی مبارزات انتخاباتی در سطح ریاست جمهوری یا نخست وزیری می افتد ، در این فیلم می شود پید اکرد که برای بچه های ده - یازده ساله اتفاق می افتد. از مناظره بین کاندیدا ها و شکل و موضوع مناظره ها، از قول و قرارهای کاندیداها با مردم (اینجا دانش آموزان)، حتی از رشوه و دست به یکی کردن و ...؛

داخل پرانتز : زمانی که من دبستانی بودم معلم ها نماینده کلاس را انتخاب می کردند، شباهتها به رده های دیگه جالب نیست به نظرتون؟ راستی الان هم همینطوره؟ معلم ها نماینده رو انتخاب میکنند؟؛

چرا دموکراسی فقط به این ده فیلم محدود نمی شود. هم زمان در روزنامه هایی مصاحبه هایی با افراد مختلف صورت می گیرد با ده سوال در مورد دموکراسی. راستش من از این لیست سوال ها خیلی خوشم نیامد؛ با این وجود صفحه چرا دموکراسی را ببینید. ارزش دیدن دارد؛

سوال اینکه: تلویزیون ایران این فیلم ها را پخش نمی کند؟

و اما خارج از این موضوع؛ و به شدت آزار دهنده: تمام شد؟ دریای خزر را داریم از دست می دهیم؟ به همین سادگی؟

Sunday, October 07, 2007

جایزه استرلینگ ریبا (آی آر آی بی) امسال تعلق گرفت به موزه ادبیات مدرن کار معماران دیوید چیپرفیلد؛ با اینکه من برنامه معرفی بناها رو کامل دیدم ولی درست نتونستم درک کنم به چه دلایلی این کار به عنوان برترین کار معماری امسال انتخاب شد. جز توجه خاص به جزئیات معماری و البته شاید مهمتر، ساخته شدن در بودجه محدود

کاندیداهای که من دوست داشتم (بین شش انتخاب برتر این دوره) مرمت و بازسازی ایستگاه قطار درزدن بود کار فاستر و شرکا در انگلیس و سالن کنسرت موسیقی در پرتقال کار آروپز و اما - رم کولهاس؛ و البته ساختمان ساویل در ادینبورگ بریتانیا
فاستر که طبق معمول کارش عالی بود، تمام سقف ایستگاه کاملا مرمت شده بود و تبدیل شده بود به یک سقف شفاف ، بخشی با نگهداری اسکلت اصلی ساختمون و فقط عوض کردن پوشش و بخشی با یک سازه جدید مدرن و زیبا و روکش تفلون (معمارش توضیح میداد که یک بخش از سقف بنا مثل در یک کتری کار می کنه و کارکرد فصلی داره ، می تونه گذاشته بشه یا برداشته بشه برای فصل سرد یا گرم)؛

کار رمکولهاس و آروپز اما دیدن داره، اولین سالن کنسرت شفاف دنیا، و علت اینکه تونستن یک سطح این سالن رو کاملا از شیشه بسازن اینه که از شیشه مخصوص با برشی استفاده کردن که خصوصیات صوتی لازم رو تامین کنه. من که واقعا هوس کردم برم برای یک اجرا توی اون سالن... عجب تجربه ای باید باشه
و درنهایت سویل کار گلن هاولز که یه سقف زیبا که ترکیبیه از چند فرم زین اسبی؛ ساخته شده تماما از چوب (تامین شده از منابع محلی) کاملا با محیط گره خورده فرم بنا و جنسش.( تهویه طبیعی و ...)، در واقع شاید پایدارترین معماری بین کارهای انتخاب شده؛

کوتاه و با عجله نوشتم، ولی اطلاعات کامل روی سایت ریبا و سایت خود بناها هست، بخصوص من نمی خواستم اینجا رو عکسبارون کنم که صفحه سنگین بشه، ولی اگه فرصت داشتین تصویرها رو حتما ببینین
راستی: امروز یک سال و یک هفته از اولین تجربه کاریم توی انگلیس می گذره، چقدر عمر زود می گذره واقعا... عین برق و باد...؛

Thursday, September 20, 2007

بیستم سپتامبر
امروز دقیقا دو سال میشه که من از تهران اومدم ... دو سال گذشت... عین برق و باد ... امروز یاد دو سال پیش بودم، یاد همه فکرها و دغدغه ها و شک ها و تردید ها، یاد اینکه چقدر سخت تصمیم گرفتم، یاد همه لحظات اضطراب سفر؛ یاد تلخی فرودگاه؛ و یاد اولین ورودم به این کشور... روزهای اول دانشگاه؛ الان که فکر می کنم احساس می کنم روزهای اول یک کم گیج بودم توی فضاها... طول کشید تا یواش یواش فضاهای بی نظیر و قشنگ دانشگاه رو شناختم و باهاش انس گرفتم... هنوز فکر می کنم یکی از قشنگترین دانشگاهای دنیاست... امروز یاد تمام روزهای سخت اون سال فشرده افتادم، اینکه مجبور بودم هم زمان با اون همه درس وقت و ذهنم رو متمرکز کنم روی پیدا کردن کار، اینکه نگران بودم که بین پایان تحصیل و آغاز کار فاصله بیافته، حتی نگران ویزا بودم ... امروز یه دفعه فکر کردم چقدر دور به نظرم می رسه همه سختی و نگرانیهاش؛ خوبیش این بود که برای هر چی تلاش کردم بهترین نتیجه ای رو که می خواستم گرفتم، اونقدر خوب که گاهی خودم تعجب می کنم؛
و... امروز یاد روزهایی افتادم که بخاطر چند روز ایران رفتن مجبور شدم توی کمتر از دو هفته پایان نامه ام رو ویرايش نهایی کنم؛ دنبال خونه بگردم نزدیک یک شهر دیگه (لندن) و دنبال کارهای ویزام باشم؛ دنبال کارهای اسباب کشی باشم ، و همه این کارها رو تنهایی و برای اولین بار توی این کشور توی اون زمان اونقدر فشرده انجام بدم؛
یاد روزهای سخت دوری افتادم، یاد مسافرتهام به ویلز و تنهاییهام... امروز یاد اولین خونه مستقلم افتادم که چقدر چقدر ذوق داشتم براش. الان اینقدر طبیعی شده که باورم نمیشه غیر از این باشه هیچ وقت...؛
امروز بیشتر از هر روز برای خانواده ام دلم تنگ شد، و حیف که مبایل ها هنوز توی اون دهکده کوچیک شمالی آنتن نمی داد امروز که لااقل صداشون رو بشنوم...؛
امروز دو سال گذشته از روزی که من اومدم. دلم برای همه چیز توی ایران خیلی تنگ شده؛ ترجیح میدم به جای اینکه دونه دونه اسم ببرم دلم برای چه چیزهایی تنگ شده اینجوری بگم: دلم برای اون نازلی ای که توی ایران بودم خیلی تنگ شده؛ با همه دنیاش؛
و تا بی نهایت برای مامان بابام...؛
امروز دو سال گذشته و اگه دو سال پیش کسی از من می پرسید حالا که داری میری ایده آلت اینه که دو سال دیگه این موقع چه کارهایی کرده باشی و کجاها باشی، دقیقا موقعیت الانم رو شرح می دادم؛ و این تنها چیزیه که خوشحالم می کنه و دلداریم میده؛
دو سال گذشت؛