Friday, January 05, 2007


شب سال نو رو رفتیم لندن. گفتیم بریم ببینیم چه خبره که مردم ازهمه جا میان اینجا. سیصد و پنجاه هزار نفر جمع شده بودن اطراف بیگ-بن که وارد شدن به سال 2007 رو از روی ساعت ببینن! و البته آتش بازی و غیره. ما خیلی زود رسیدیم؛ حدودای هشت شب و فکر می کردیم قراره برنامه های دیگه هم باشه. اما خبری نبود و فقط یک عده آدم جمع بودن با کلی پلیس و مامور و غیره. مردم توی خیابون جاهای نشستن رو گرفته بودن و جاهایی رو دید خوبی به رودخونه تیمز و چشم لندن داشت. ما متوجه نمی شدیم چرا مردم جا می گیرن . وقتی تا ساعت 12 شب اونجا قدم زدیم و یواش یواش اونقدر آدم جمع شد که دیگه آدم واقعا نمی تونست راه هم بره؛ فهمیدیم چرا جا می گرفتن! خود برنامه آتش بازی (با اینکه من عاشق ستاره بارون شدن آسمونم موقع آتیش بازی هاشون) خیلی هم نچسبید. آخه خیلی کوتاه بود. ولی اینکه اون همه آدم توی خیابون جمع شده بودن بدون هیچ برنامه ای، تجربه جالبی بود.
اکثرا زوج زوج بودن مردم؛ سن های خیلی مختلف. خیلی ها مشغول نوشیدن بودن. بلندگوها موسیقی پخش می کردن و خیلی ها تکونی هم به خودشون می دادن. نزدیک ساعت دوازده که شد ساعت بیگ بن رو بزرگ پخش کردن روی برج شل (که کنار رودخونه تیمزه) و مردم شروع کردن خوشحالی. شصت ثانیه آخر رو همه اون جمعیت خیلی زیاد با هم بلند بلند شمردن. سال که نو شد همه عزیزهاشون رو بغل کردن و بوسیدن و آتیش بازی شروع شد
برای یک بار تجربه کردن؛ جالب بود!


Thursday, January 04, 2007

بازی شب یلدا: (مرسی از خانوم شین و آقای الف و کوروش و علجزیره فکر می کنم که من دیگه آخرین و آخرین نفری باشم که بازی می کنم توی وبلاگستان...، بالاخره لپ تاپ ها هم به مرخصی نیاز دارن!)


خیلی آسونه که من پنج تا موضوع بنویسم که شما در مورد من نمی دونین، ولی خیلی سخته که شبیه پنج تا اعتراف باشن این پنج نکته
ش1. عتراف کردن برای من مشکله، چون معمولا به تصویر بیرونیم زیاد اهمیت میدم
ش2. با اینکه از بیرون یک دختر قوی دیده میشم معمولا، ولی بیشتر از اندازه ای که فکر کنید حساس هستم؛ بخصوص در مورد بعضی مسائل و از جمله مهمترین هاشون روابطم با دوستام و مردمه. از این موضوع هم اصلا خوشحال نیستم! ترجیح میدم واقعا همونقدر قوی و محکم باشم که دیده میشم
ش3. من نه با زمان و نه با محیط امروزم، از خیلی نظرها نمی تونم کنار بیام؛ (شاید باید سالها قبل به دنیا می اومدم!) مثلا نمی تونم درک کنم چطور میشه از پارتنرهای متعدد حرف زد، حتی غیر هم زمان! (دیگه بگذریم از پارتنرهایی با جنسهای مختلف!!)
ش4. من خیلی با آرزوهام زندگی می کنم، همیشه لحظاتی رو ناخواسته مشغول آرزوهام هستم برای آینده. هرچقدر سنم بیشتر میشه این موضوع کم که نمیشه هیچی، تشدید هم میشه کلی
ش5. حالا که تا این سن و سال (یک اعترافم هم همینه که هیچ دوست ندارم سنم رو به خودم حتی یادآوری کنم!؛ اصلا نفهمیدم چطوری گذشته و برای من انگار هنوز درست اول جوونیه، مثل هجده سالگی و اول رویا پردازی برای آینده!) هنوز نمی دونم آیا من مهندس هستم یا آرشیتکت، باید اعتراف کنم شاید دیگه تا آخر عمرم هم اینو نفهمم!

Sunday, December 03, 2006

ویزای کاریم دو روز پیش رسید. پنج ساله. توی نامه همراهش ذکر شده بود که از حالا هر وقت بخوام می تونم مهاجرت بگیرم... گاهی با خودم فکر می کنم از وقتی تصمیم گرفتم تجربه زندگی رو در یک کشور دیگه داشته باشم، با همه مشکلاتش و گهگاهی سختیهاش، همه چیز خیلی عالی پیش رفته. همه چیز مرحله به مرحله نه فقط حل شد، بلکه به بهترین شکل ممکن حل شد
از اومدنم به اینجا با همه دردسر ها و وام و ... گرفته تا دوره تحصیلم با نتایج خیلی عالیش و بعد کارم که تا حالا بی نقص بوده. خیلی سریع گذشت، و همه چیز خوب گذشت. نه به این معنی که همه چیز خیلی راحت و نرم (به قول انگلیسیها) گذشت؛ کلی تلاش لازم بود، کلی شبهای سخت داشتم؛
مهم تر اینکه خیلی وقتها رو یادم میاد که با خودم نمی تونستم کنار بیام و مرتب فکر می کردم آیا تصمیمم از اول درست بوده یا نه... نه بخاطر خود مسیر تحصیل و کارم، بلکه بخاطر حواشی این مهاجرت و بخاطر اینکه چند تصمیم مهم زندگیم رو با هم گرفته بودم و ناگهان زندگیم زیر و رو شده بود، پرت شده بودم توی یک دنیای جدید ... از همه نظر جدید ... خیلی لحظات تردید داشتم؛ لحظاتی که از لحاظ روحی دچار ناآرومی بودم زیاد بودن... لحظاتی که حاضر بودم همه چیزم رو بدم و فقط یک کم امنیت و آرامش داشته باشم زیاد بودن...؛ و البته اینم بگم که هیچ کس اینو نمی دید و نمی تونست حدس بزنه... حتی خانواده و نزدیکانم... از نظر هم دوره ایهام و رییس دوره من با انرژی ترین و فعالترین و به قول چند تا از دوستام از قوی ترین بچه های اون مدرسه بودم... کسی نمی دید که چقدر دغدغه درونی دارم... و من بخاطر خیلی چیزها، باید که موفق می شدم. به هر بهایی... ؛
هم زمان با یک برنامه درسی خیلی فشرده، مرتب توی برنامه های مربوط به آینده شغلی شرکت کردم، نمایشگاهای مختلف، و کلی جستجو و بعد هم زمان با درس و امتحان، مراحل طولانی درخواست کار با مشکلات خاصش برای کسایی که اجازه کار ندارن و ... و ... و در نهایت نتیجه خوبی داد این تلاش... هنوز دو-سه ماه به پایان دوره ام مونده بود که پیشنهاد کار رو گرفته بودم... بین پایان دوره ام و آغاز کارم دو روز فاصله بود؛ حتی برای خودم فرصت انتقال از شهری به شهری رو هم نذاشته بودم ...و بگذریم... طولانی شد...؛
حالا سخت ترین قسمتش گذشته... هنوز هم لحظات تردید برمیگردن گاهی، کمتر؛ ولی هستن. حالا می دونم که تا اونجا که به مهاجرت برمی گرده، این لحظه های تردید ابدی هستن؛ ابدی

Tuesday, November 21, 2006

کلید شهرم را به تو بخشیدم
و تو را فرمانروای آن کردم
همه مشاوران را بیرون ریختم
و دستواره های ترس
و ارعاب قبیله را
از دست هایم بیرون کشیدم
جامه ای پوشیدم
بافته از نخ های شوق
با نور چشمانت
به چشمانم سرمه کشیدم
شکوفه نارنج را
- که به من هدیه داده بودی-
در میان موهایم نهادم
به انتظار
بر روی تخت شاهی نشستم
و خواستار اقامت دایم
در شهر سینه ات شدم
عطر تو از ذهن من می گذرد
همچو شمشیری بران
دیوارها و پرده ها را
می شکافد
مرا می شکافد
اجزای زمان را می پراکند
پراکنده ام می کند
.
مرا وا می گذاری و می روی
تا پای برهنه، بر روی شیشه آینه ها گام بردارم
.
.
.
براده های یک زن : سعاد الصباح - یوسف عزیزی بنی طرف

Wednesday, November 01, 2006

از دفعه پیش که نوشتم اینقدر اتفاقها افتاده که نمی دونم از کجا شروع کنم و اصلا باید شروع کنم به نوشتنشون؟
نمی دونم شاید پیش تر هم نوشته باشم... اینجا شتاب زندگی خیلی بیشتره انگار از ایران. یک سال و یک ماهه اینجام و مشابه کارهایی که توی این مدت انجام دادم توی ایران لااقل سه سالی طول می کشید! باورم نمیشه خودم
کارم خیلی هیجان انگیزه و حتما باید سر فرصت در موردش بنویسم. بخصوص برای اونایی که معماری رو بهترین انتخاب رشته می دونن ! لندن هم برعکس تصویری که از سفرهای کوتاهم داشتم شهر خیلی جالب و دیدنی ایه. اگرچه فرصتی برای تفریح و دیدن شهر باقی نمی مونه توی این سیستم
فعلا فقط اینو بگم که چند روز پیش هاید پارک رو دیدم برای اولین بار همراه دوستم و از همون اول گشتیم دنبال محل سخنرانی ها. وقتی پیداش کردیم باورمون نمیشد؛ یک شبه کافه اونجا بود که بالاش نوشته بود محل سخنرانی و هر چی گشتیم خبری از سخنران و سخنرانی نبود. البته صندلی های راحتی که آدم باید روش بشینه و قاعدتا سخنرانی گوش کنه بودن ولی مردم روشون نشسته بودن آفتاب می گرفتن! باید بیشتر بهش سر بزنم و ببینم هنوز سنت قدیمیشون زنده است توی هایدپارک یا نه
این پست رو یک کم هول هولکی نوشتم. می خواستم سر فرصت بنویسم؛ ولی خوب مژگان خانوم و بقیه دوستانن دیگه. باید گوش کرد