Sunday, June 27, 2004

بيکل، من (!) و دست بردن در شعری که الميرا زياد دوست داشت!

اگر می خواهی نگهم داری دوست من
از دستم می دهی

اگر می خواهی همراهيم کنی دوست من
تا انسان آزادی باشم،

ميان ما همبستگی از آن گونه می رويد
که زندگی ما هر دو تن را
غرقه در شکوفه می کند.

مارگوت بيکل


اگر می خواهی نگهم داری دوست من
پس محکم بغلم کن

اونقدر محکم؛ که بمونم هميشه

من !

Saturday, June 26, 2004

اين ديگه "لذت زندگی" نيست ، خود خوشبختيه.

خوشبختي اونه که نيمه های شب، وقتی گيج خوابی و ميون کابوس هات دست و پا می زنی ، بيدار بشی تا برای يک لحظه هم که شده، بفهمی معنی عشق چيه.

Thursday, June 24, 2004

انتخاب اردشير رستمی برای آغاز اين تابستان، عاليه. تابستانی که مال ماست .


تو از ابديت هر چيز می آيی
و لحظه ها
با تو آغاز می شوند
و زير آفتاب
به جز چشم های روشن تو و
تکرار دستان من
هيچ چيز تازه نيست.

عبدالله کوثری
آخه يورو دو هزار و چهار، بدون ايتاليا و با انگليس ... ؟