Monday, June 21, 2004

فکر می کردم احساس سلولهای پوست، خيلی مربوط می شه به چيزی که توی دل آدم می گذره... ولی نه... مثل اينکه اونا خيلی مستقل هستند ...

Friday, June 18, 2004

Wednesday, June 16, 2004

هميشه گذر، هر بار گذر، گذر برای هميشه، گذر ، گذر ، گذر ...

Sunday, June 13, 2004

ف .ميم .الف. مال من است. يک بار و برای هميشه از تو خارج شده است. حتی شايد حواست نبوده وقتی می بخشيديش. اما حالا ديگر مال من است.

سخن از قرابت عشق و زنجير يا عشق و رهايی نيست. سخن حتی از تعلق خاطر هم نيست. سخن از خوشبختی داشتنش است. شادی داشتن ف.ميم.الف ، برای خودم.

ف.ميم.الف ديگر مال تو نيست.از تو خارج شده. تو مولفش بودی يا خالقش، يا هرچه، اين ديگرمهم نيست. حالا مال من است که خواندمش، و آنقدر دوست داشتمش که هزاران بار به آن برگشتم، و هزاران معنی اش دادم، و هزاران بار تکرارش کردم برای خودم و برای تو. حالا مال من است ف.ميم.الف.

نمی دانم در آن لحظه که بازيگوشانه و با سرخوشی خلقش کردی ، می دانستی چه می کنی يا نه.حتما نمی دانستی. نمی دانستی که بزرگ می شود ، که اينقدر معنی پيدا می کند، که اينقدر تاثير می گذارد، که برای فقط يک بار خوانده شدن خلق نشده، که می رود توی دل من و همان جا، جاخوش میکند...

ف.ميم.الف. مال من است. برای هميشه مال من است.

Saturday, June 05, 2004

ماه
امشب ماه اينقدر گنده بود و اينقدر پايين بود، که فکر کنم از بالای خيلی از پشت بومهای تهران، دست آدم بهش می رسيد...