Friday, May 07, 2004

دلتنگی های آدمی را
باد ترانه ئی می خواند،
روياهايش را
آسمان پر ستاره ناديده می گيرد،
و هر دانه برفی
به اشکی نريخته می ماند.

سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نيامده

در اين سکوت
حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من.



مارگوت بيکل - ترجمه احمد شاملو

Saturday, May 01, 2004

داريوش آشوری
خواب می بينمش

- به ف.ميم. الف.-

خواب می بينمش... او را خواب می بينم در هيبت مبهم مردی چارشانه، با صورتی مبهم-که تنها نگاهش را بياد می آورم-.
مردی که نزديک است، و دور.
نزديک من است، اما مانند سايه ای دست نيافتنی...
وجودم به سمت او کشيده می شود. می خواهم نزديکش شوم. نمی توانم...
می خواهم با او صحبت کنم، هزار پيش آمد -در خواب- نمی گذارد.
می خواهم نگاهش کنم، شايد چشمانم بگويند... نمی توانم. چيزی -يا کسی- مسير نگاهم را می بندد هر بار.

خواب می بينم که نزديک من است و دور از من، مردی که به سمت او کشيده می شوم...

---------------------------
بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد
از بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم
اينم همی ستاند و آنم نمی دهد
مردم درين فراق و در آن پرده راه نيست
يا هست و پرده دار نشانم نمی دهد
زلفش کشيد باد صبا چرخ سفله بين
کان جان مجال باد وزانم نمی دهد
چندان که بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه ره بميانم نمی دهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بد عهدی زمانه زمانم نمی دهد
گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمی دهد

(باور بکنين يا نه، تفال زدم، و اين شعر حافظ، در جواب نوشته بالا برام اومده)

Friday, April 30, 2004

شبم پر ستاره شد...

- ممنوون خواهر کوچولوی عزيزم -
تو را دوست دارم - ناظم حکمت

سرزنش شدم. دوست عزيزم يادآوری کرده که تکه تکه کردن شعر کار درستی نيست. راستش خودم قصد داشتم که متن رو با ترجمه احمد پوری قياس کنم، اما به دلايلی، از اين کار صرف نظر کردم.
به احترام تذکر دوست عزيز، متن کامل شعر با ترجمه آقای احمد پوری:

"برف راه را بست"

برف راه را بست
تو نبودی
زانو زدم در برابرت
خيره شدم در چشمانت
با چشمانی بسته.
کشتی ها نمی گذرند، هواپيماها در پرواز نيستند.

تو نبودی
تکيه زدم به ديوار، در برابرت
گفتم، گفتم، گفتم
با دهانی بسته
تو نبودی
دست بر تن تو زدم
با دستانی که به روی صورتم بود

1959
از کتاب "تو را دوست دارم چون نان و نمک" اشعار ناظم حکمت، با ترجمه احمد پوری و انتشارات: نشر چشمه
نمی دونم چرا ترجمه های اين مترجم پرکار، يعنی آقای احمد پوری به دل من نمی شينن. بايد يادآوری کنم که اين ترجمه ها ، برگردان متن اصلی ناظم حکمت هستند. (و من نمی دونم چرا به اشتباه فکر می کردم برگردان از انگليسی هستند...)
در مورد ناظم حکمت - چه اتفاق جالبی- در روزنامه شرق چهارشنبه و پنج شنبه گفتگويی با احمد پوری چاپ شده. ماجرای آن غول چشم آبی و پرواز نقره ای. (که البته برای کسانی که با شاعر آشنايی دارند، شايد مطلب چندان جديدی نداشته باشه...)

اما در مقدمه کتاب منظومه هايی از ناظم حکمت، با ترجمه ثمين باغچه بان و احمد صادق، که در سال 47 در ايران به چاپ رسيده، در زمينه ترجمه اشعار ناظم مطلبی خواندم، خواندنی:
"... تريستيان تزارا شاعر بزرگ فروانسوی می گويد: "...با وجود نقص کلی که هر ترجمه ای در بر دارد، اشعار ناظم حکمت حاوی چنان نيروی بشری است که حتی گذشته از زيبايی های مخصوص زبان ترکی، در دل آدمی می نشيند و روان را محسور می کند." حسن گروه بيوگراف ناظم می گويد" شعر ناظم حکمت مانند اشعار لورکا کاملا به زبانش بستگی دارد. ناظم تمام امکانات زبان خود، تمام شيرينی های مفاهيم و منابع توده ای را با هنرمندی خاصی بکار می برد..."
...اشعار ناظم در زبان اصليش يک موزيک لطيف، زنده و جانبخش است. بين دو کلمه، دو جمله، دو مصرع از سر تا ته يک منظومه با نظم متغير ولی موجود و قابل درک، موسيقی زبان ناظم گوش شنونده را می نوازد، زيرا ناظم نيز چون ماياکوفسکی اشعار خود را برای مردم می خواند.
... "

اما کاری که ما اينجا انجام داديم، بيشتر بازی با کلمات بود با يک پايه مشترک، تمرينی برای متن تاثير گذار. و شايد بهتر بود از متن انگليسی و اون هم ناقص شعر ناظم حکمت استفاده نکنيم.

و اما در خاتمه، اين نوشته مورد شعر حکمت، و نقد استفاده نابجای شعر توسط شبه هنرمندان محترممون رو ببينين.به دل من که خيلی نشست.