Friday, April 16, 2004

لذت زندگی....يه اتفاق خوب برام افتاد که فکرش رو نمی کردم. می دونين يکی از لذت های زندگی چيه؟ اينکه که آدم در سن بيست و چند(!)سالگی، دوستای جديد پيدا کنه. تصور کنيد آدم به هوای يه گفتگوی جدی در مورد تحصيل و اينجور چيزا، بره يه کافی شاپ، بعد يه دفعه ببينه که چند تا دوست ، نشستن منتظرش که تولدش رو تبريک بگن بهش و يه کيک خيلی خوشمزه نازلی جان تولدت مبارکی با کادوهای خوشگل هم بهش بدن . وقتی انتظار ش رو نداشته باشی اصلا از اين جمع دوستانه، واقعا سورپريز می شی و کيففففففففف می کنی .
اينه که می گم يکی از لذت های زندگی اينه که آدم توی يه جمع دوستانه و صميمی ، اينقدر پذيرفته بشه ...

Thursday, April 15, 2004

لذت زندگی...
راستش اصلا فکر نمی کردم که امسال اينقدر متولد شدن بهم بچسبه. فکرشششششششش رو هم نمی کردم. احساس زيادی نداشتم نسبت به روزم امسال. اما می خوام براتون بگم که يکی از لذت های زندگی اينه که صميمی ترين دوست آدم توی خونه خودش برای آدم تولد بگيره. و چقدر يه جمع کوچولوی صميمی می چسبه ، اونقدر صميمی که دغدغه هيچی نداشته باشی توی اون جمع ، فقط بهت خوش بگذره و خوش. کادو هم بگيری يه عالم. خيلی خوبه خلاصه

امسال ولی سال سورپريز بود. فکرش رو بکنين که آدم ، همين جور که کادوهای دوستاش رو باز می کنه، به کادوی سورپريز برسه. يعنی کادويی که انتظارش رو نداشته باشه ، ولی رسيده باشه.

چقدر چسبيد جدی...

ضمنا بذارين بگم که يکی از زيباترين عطرهايی که تا حالا ديدم (از لحاظ طراحی خودش و بسته بندی اش) ، کنزو LEAUPARKENZO هست ، واقعا طراحی ش محشره... (بوش هم)

Sunday, April 11, 2004

لذت زندگی ..
يکی از لذتهای زندگی نشستن جلوی آتيشه. در واقع يکی از چيزای قشنگ دنيا چوب در حال سوختنه. وقتی جلوی شومينه لم می دی و به سوختن چوب نگاه می کنی، مخصوصا وقتی اونقدر اطرافت آروم باشه ، که صداش رو هم بشنوی. مخصوصا وقتی اونقدر اطرافت تاريک باشه، که سرخی آتشش مشخص باشه و بتونی همه شعله های آبی و سبز و نارنجی رو هم ببينی. اون وقت لذتت کامل می شه. -قبول، اين نوع گرمايش اصلا پايدار نيست و با اصول زيست محيطی هم مغايره ولی انصافا زيباست.-
يه کنده بزرگ چوب وقتی می سوزه، لايه لايه تبديل به خاکستر می شه. اول پوسته رويی و بعد همين طور پيش ميره تا مرکز .شعله آروم آروم تا مرکز کنده نفوذ می کنه. کنده چوب پوک می شه و سبک. اونقدر که با يه تلنگر خرد می شه. و وقتی نگاه می کنی، يه مرکز آتشين می بينی و تا فاصله زيادتری دور از اون مرکز، خاکستر و خاکستر...
حتما بايد امشب يه چيزی اينجا می نوشتم. يه چيزی که اتفاقا هيچ ربطی هم به بزرگ تر شدن و گذشتن يک سال ديگه، نداشته باشه. خيلی وقت پيش تصميم داشتم هر چی که توی زندگيم لذت بخشه، يک پاراگراف، يا نه ، چند کلمه راجع بهش بنويسم و بذارمش اينجا. همه اون چيزايی که خوشی و لذت زندگی رو تشکيل می دن. اما خوب، وقتی آدم دل به کاری نده(وبلاگ نوشتن) همين ميشه ديگه ... يعنی بعد از دو ماه فقط يکیشو نوشتم.

(به هر حال ، هنوز اين ايده توی سرم هست. اولين باری که می خواستم بنويسمش، درست همون روز يک کادوی غير منتظره گرفتم. اينه که چيزايی رو که توی ذهنم بود گذاشتم کنار و بجاش نوشتم که يکی از لذتهای زندگی اينکه که آدم کادو بگيره. غير منتظره. )

Sunday, April 04, 2004

يکی از شاهکارهای جديد صدا و سيما، اگه دقت کنين به برنامه هاش، جريانیه به اسم همسر دوم. نمی دونم تا چه حد سريال های شب رو دنبال می کنين. البته در واقع هيچ نيازی نيست که سريالی رو دنبال کنين. همين که مثل من گاهی از جلوی تلويزيون هم رد بشين، کافيه که ببينين که موج جديدی توی فيلم و سريال های تلويزيون راه افتاده. اين موج مدتيه که راه افتاده، ولی اخيرا ديگه به نهايت خودش رسيده، با سريالی مثل بانوی دوم که در طول عيد پخش شده و گويا تمام شده. اين سريال روابط حسنه دو همسر يک مرد رو به تصوير کشيده، طوری که ديگران به اين روابط حسنه رشک می برن.
اينکه صدا و سيما برنامه ها رو از سر ساده لوحی و بدون برنامه ريزی زيرساختاری تهيه نمی کنه، مسئله ايه که فکر نمی کنم جای بحث داشته باشه. به هر حال گويا در جا افتادن اين موضوع ميون مردم و ريختن قبح مسئله چند همسره بودن، مصلحتی هست که تلويزيون گرامی اينطور بی پروا در اين مسير قدم می ذاره. دقت کنين ببينين که چند تا از سريالهای اخير، به نوعی به اين مسئله پرداخته.
اين موضوع که انتهای اين سريالها چه پيام اخلاقی داره و آيا اين کار رو تشويق می کنه يا تقبيح ، اصلا مهم نيست. مهم مطرح شدن مساله است، تا از حالت تابو در بياد.