من معتفدم بعضی اتفاق ها (يعنی خيلی اتفاق ها... ) يک بار و برای هميشه اتفاق می افتند. يعنی اگر يک بار ، فقط يک بار تونستي برای انجام دادن کاری دليل بياری و تونستی کاری رو انجام بدی ، ديگه تمومه.
اگه يک بار تونستی بشکنی مرزها رو ، معيارها رو ، و کار رو انجام دادی، از فردا ديگه تو اون آدم قبلی نيستی. آدمی هستی با قابليت های جديد و ظرفيت های جديد.
و چقدر اين حرف غم انگيزه...
Wednesday, August 13, 2003
Monday, August 11, 2003
اين پيش بينی های مرد شاپرکی عجب فيلمی بود ...پشيمونم که ديدمش البته، ولی خوب به قول دوستم با سيستم دالبی هر چی به خورد آدم بدن آدم خوشش میاد
ولی خيلی ترسناک بود، جدا وحشتناک بود و اگه من با هفت هشت نفر از دوستان و خوش خوشان نمی رفتیم، اصلا خوش نمی گذشت!
هر لحظه منتظر بايد می بودی که يه صدای وحشتناک بياد توی فيلم!
راستی سينما فرهنگ 2 سالنه شد.
ولی خيلی ترسناک بود، جدا وحشتناک بود و اگه من با هفت هشت نفر از دوستان و خوش خوشان نمی رفتیم، اصلا خوش نمی گذشت!
هر لحظه منتظر بايد می بودی که يه صدای وحشتناک بياد توی فيلم!
راستی سينما فرهنگ 2 سالنه شد.
Saturday, August 09, 2003
يه اتفاقی داره می افته، برای من.
" هر چی خدا بخواد" يا " هر چه پيش آيد" خيلی حرفهای خوبی هستن ها، به آدم قوت قلب و آرامش می دن. ولی خداييش اينقدر تاثير خودم رو توی اين تغييرات حس می کنم که ديگه اين حرفها برام فايده نداره... -راستش از شنيدن اين حرفها گاهی خيلی لجم می گيره -
زندگيم زير و رو می شه و من می ترسم ... فکر می کردم من يک دختر شجاع و قوی هستم ... تصميم دارم هم باشم... تا خدا چی بخواد!
" هر چی خدا بخواد" يا " هر چه پيش آيد" خيلی حرفهای خوبی هستن ها، به آدم قوت قلب و آرامش می دن. ولی خداييش اينقدر تاثير خودم رو توی اين تغييرات حس می کنم که ديگه اين حرفها برام فايده نداره... -راستش از شنيدن اين حرفها گاهی خيلی لجم می گيره -
زندگيم زير و رو می شه و من می ترسم ... فکر می کردم من يک دختر شجاع و قوی هستم ... تصميم دارم هم باشم... تا خدا چی بخواد!
Friday, August 08, 2003
Wednesday, August 06, 2003
تصميم گرفتن چه کار سختيه ... وقتی آدم می خواد راجع به چيزی تصميم بگيره که روی تمام زندگيش ، تمام لحظه ها و ثانيه های آينده ش تاثير می ذاره، اون وقت سختيش بيشتر احساس می شه.
و البته سن . سن هر چه بالاتر بره، تصميم گرفتن سخت تر می شه. و هر چی آدم ها ،آدم بزرگ تر می شن.
وقتی آدم يک بار با تمام وجود معنای ريسک رو حس کرده باشه، با همه سلول های بدنش لمس کرده باشه، ديگه ريسک کردن کار ساده ای نيست. نه به سادگی 18 يا 20 سالگی . ديگه از شکل يک کلمه که القا کننده هيجانه، مثبته و نشون دهنده قوته در مياد. ديگه بار معنايي پيدا می کنه.
چقدر از موقعيت هايي که آدم بايد تصميم های بزرگ زندگيش رو بگيره بدم مياد تازگی. من، که عاشق هيجان بودم. ترسو شدم شايد.
و البته سن . سن هر چه بالاتر بره، تصميم گرفتن سخت تر می شه. و هر چی آدم ها ،آدم بزرگ تر می شن.
وقتی آدم يک بار با تمام وجود معنای ريسک رو حس کرده باشه، با همه سلول های بدنش لمس کرده باشه، ديگه ريسک کردن کار ساده ای نيست. نه به سادگی 18 يا 20 سالگی . ديگه از شکل يک کلمه که القا کننده هيجانه، مثبته و نشون دهنده قوته در مياد. ديگه بار معنايي پيدا می کنه.
چقدر از موقعيت هايي که آدم بايد تصميم های بزرگ زندگيش رو بگيره بدم مياد تازگی. من، که عاشق هيجان بودم. ترسو شدم شايد.
Subscribe to:
Posts (Atom)