مدتيه بدنم رو خيلی احساس می کنم. هميشه يادمه که هست. اجزاء بدنم هستند. مثل يک سری مزاحم! همش دلشون می خواد ولو بشن. زياد به اختيار من نيستن، انگار نه انگار که مثلا کنترلشون دست منه! هر تصميمی که می گيرم، انگار که برای خودم گرفتم !! چون بدنم هر کار دلش بخواد می کنه... همينه که خيلی احساسش می کنم. دستام مثل دو تا وزنه از دو طرف بدنم آويزون شدن. سرم روی گردنم شل و وله . همش بايد مواظبش باشم که خم نشه.زبونم درست نمی چرخه. يا اصلا حرف نمی زنه؛ يا اينقدر منت می ذاره سرم که همه می فهمن ... پاهام از همه فرمانبردارترن، ولی اونام مثل هميشه نيستن... همش دلشون می خواد افقی باشن به جای عمودی.
نمی دونم، شايدم بيچاره ها اعضا بدنم حق دارن. خيلی وقته بهشون نرسيدم... معنی لذت رو هم يادشون رفته...
شايدم بخاطر همينه که مغزم فکر کردنش نمياد.. اونم همش طفره می ره...
Wednesday, May 01, 2002
امروز رفتم نمايشگاه کتاب. البته تقريبا فقط بخش فروش ارزی رو ديدم. نسبت به نمايشگاههای تخصصی که چند ساليه در نيمه دوم سال برگزار ميشه و فقط مخصوص دانشجوهاست، اصلا خوب نبود. تنوع کتاب کمتر بود، و قيمت ها هم که مسلما گرونتر. دلار 170 تومن کجا و دلار 250 تا 400 تومن کجا...
صف کارت سبز هم خيلی شلوغ بود. راستی، يک بخش بود که من سالهای پيش نديده بودم، کارت سبز برای محصلان حوزه. که هم رده هيات علمی و اهل قلم گويا حساب می شدن...
فعلا همين. راستی... اين قرار نمايشگاه بلاگر ها که صحبتش بود ، چی شد؟!
صف کارت سبز هم خيلی شلوغ بود. راستی، يک بخش بود که من سالهای پيش نديده بودم، کارت سبز برای محصلان حوزه. که هم رده هيات علمی و اهل قلم گويا حساب می شدن...
فعلا همين. راستی... اين قرار نمايشگاه بلاگر ها که صحبتش بود ، چی شد؟!
عجيبه که همه چيز توی دنيا فرق می کنه وقتی سرت درد می کنه... من زياد نمی دونستم! وقتی سرت درد می کنه ، آدما حرفهای عجيب می زنن، حرفهای بی ربط، هيچ کدوم از حرفهاشون و کارهاشون هيچ ربطی به تو نداره. اصلا چرا باهات حرف می زنن؟
امشب با سردرد خوابيدم، وقتی خوب شدم يک نفر بجای همه حرفهای بی ربط ديگه ، توی خواب، بهم گفت که همه چيز منی... توی خواب احساس عجيبی بود، فرق داشت ...
امشب با سردرد خوابيدم، وقتی خوب شدم يک نفر بجای همه حرفهای بی ربط ديگه ، توی خواب، بهم گفت که همه چيز منی... توی خواب احساس عجيبی بود، فرق داشت ...
Subscribe to:
Posts (Atom)